
سلام! هِلو! زردآلو. (فک کنم از این به بعد همه پست هام رو اینجوری شروعش کنم.)
شما که غریبه نیستید، چرا دروغ بگم؛ من خیلی وقته که می خوام یک نویسنده بشم. یکی از خواسته های قلبی منه، از اون چیزایی که از وقتی یه بچه ای میره تو ذهنت و همون جا واسه خودش یه لونه درست می کنه.
البته این که آرزو ی نویسندگی رو داشته باشی خیلی فرق داره با اینکه واقعا واقعنی اونو بخوای. میدونی منظورم چیه؟ نه؟ آره دیگه...؟ راستش رو بخوای خودم هم نمی دونم.
(انقدر گیجم که فقط خدا حرفم رو می فهمه، و باید مثل مادر یه بچه ی خردسال حرف های من رو ترجمه کنه. من هیچوقت نتونستم حرفام رو خوب بیان کنم، چه وقتی دارم می نویسم، یا وقتی که دارم حرف می زنم.)
حالا از همه اینا بگذریم. واقعا فردی که می خواد نویسنده بشه برای پرفروش نیویورک تایمز شدن یا معروف شدن، با من و نویسنده های نوجوانی که من می شناسم خیلی فرق داره. اصلا یه دسته دیگه ای از نوسنده هستش: دسته نرمال. دسته ای که مثل آدم یه ایده برای یه داستان دارن و همون روز هم می شینن و فصل اول رو می نویسن. بعدش هم میرن با خانواده هاشون وقت می گذرونن.
بعد از این دسته نرمال، هم ما هستیم؛ من و دوستای آنلاینم، یه مشت بچه سال که تو اتاقشون در تاریکی محض رو لپتاپ مامانشون داستان می نویسن. ما نمی خوایم پرفروش ترین نیویورک تایمز شیم، اصلا نمی تونیم. حالا من که ایرانیم که دیگه هیچ، اونا که تو خارجن شاید. آخر حرفم اینه که ما با اون دسته نرمال خیلی فرق داریم. ما می نویسیم چون که مجبوریم. هیچ دلیل دیگری هم نداره. مجبوریم این فکر های آزاردهنده مون رو روی کاغذ به نمایش بذاریم.
مطمعنم اگه یه روز ننویسم می میرم. هنوز امتحانش نکردم البته.
شما از این فکر ها ندارین؟ قیافه ای، تصویری، شخصیتی که همیشه خدا تو ذهن آدمه و آدم رو ول نمی کنه. همیشه داره از خودش حرف می زنه. از دوستاش، مدرسه اش، خونه اش، خونه مامانش، باباش (که هیچ وقت حضور فعالی تو زندگیش نداشته) و معلمش. یه ثانیه هم با خودش فکر نمی کنه که الان داره بدون اجاره تو ذهن من زندگی می کنه. یه ثانیه با خودش فکر نمی کنه که من رو داره وسوسه می کنه که به جای اینکه واسه امتحان ریاضی بخوانم، بنویسم. انگار می خواد که من دست به کیبورد شم و داستان زندگیش رو بنویسم.
هی، آدم کوچولویی که تو ذهن من خودتو جا کردی! یا همین امروز اجارتو میدی یا داستان بی داستان!
حرف مفت دارم می زنم. هرچقدر هم که خسته باشم باز هم داستانش رو می نویسم. هم داستانش رو می نویسم هم نازش رو می کشم. دایم به فکرشم، انگار معشوقمه. یه جورایی هم هست.
عاشقشم. اگه اون نبود، صفحاتی که ساعت ها براشون وقت گذاشتم رو دیگه نداشتم.
خلاصه، من می خوام یه نویسنده حرفه ای شم. یعنی یه کتاب رو به نشر برسونم.
وقتی به مردم می گم که میخوام نویسنده بشم، بیشترشون به من فقط نگاه می کنن و بعد موضوع رو عوض می کنن، انگار بخوان بگن، هاها، تو گفتی و ما هم باور کردیم! ولی اونا آدم کوچولو تو مغزشون ندارن.
آدم کوچولو شما اسمش چیه؟ داستانش رو نوشتید یا نه، هنوز مقاومت می کنید؟