
سلام. هِلو. زردآلو.
حالتون چطوره؟ خوبین؟ از خودتون مراقبت می کنید؟ به فامیلا سر زدید؟ رابطتون با مادرتون چجور است؟ اِوا، تبدیل به یک مصاحبه شد که! بذار از اول شروع کنم.
خیلیامون خودمون رو دوست نداریم. من هم همین طوریم. الان صدمین بار هستش که سعی کردم این مطلب رو بنویسم و تازه الان که ساعتِ یکِ شبه تونستم اراده ام رو جمع کنم و این رو بالاخره بنویسم. چرا؟ چرا به اندازه کافی نوشتن و تایپ کردنم خوب نیست؟ چرا تجربه کافی ندارم و همه متن هام بچه گونه و ضایع در میان؟
خب جواب کوتاه اینه که من بچه ام. هنوز پانزده سالم هم نشده (مهر ماهه، یادتون باشه تبریک بگید و کادو بخرید، هاها) و خب معلومه که بچۀ چهارده ساله قرار نیست تجربه یک نویسنده چهل ساله رو داشته باشه. این رو می تونم درک کنم ولی نمی دونم چرا مغزم حالیش نمی شه و بازم شروع می کنه انتقاد کردن از خودم. روان درمانگرم بهم گفته که ما انسان ها دو نوع قضاوت داریم. یه قضاوت درباره خود و یه قضاوت درباره دیگران. هیچ کدومشون هم به هیچ دردی نمی خوره، از نظر من.
یه دلیلی هستش که قرآن میگه آدما رو قضاوت نکن. اگر هم که اعتقاد به قرآن ندارید، خب یک دلیلی هستش که همۀ شاعر هامون حداقل یه شعر دارن که توش می گن "سرت به کار خودت باشه بچه!".
پس ما (ما آدم های عاقل، البته) می دونیم که نباید کسی رو قضاوت کنیم، مخصوصا خودمون. نباید بی جا قضاوت یا انتقاد کنیم، پس چرا انقدر با خودمون این کار رو می کنیم؟ بخدا اگه من بدونم. اگه من می دونستم که الان در حال نوشتن این پست نبودم. می رفتم مثل آدم می خوابیدم.
اجازه بدید قبلش خودم رو یکم معرفی کنم، برای اونایی که شاید جدید اومده باشن و من رو نشناسن. بنده کلاس هشتمی، پاچه خوار ناظم، عاشق کتاب و خواهان اینکه روزی کتابم نوشته بشه و منتشر بشه هستم. می دونم چیز خیلی خاصی نیستم (دختر با آرزوی نویسنده شدن؟ داداش ما حداقل ده تا از این کیس ها هر ماه داریم!) ولی خب دیگه. خدا منو اینجوری درست کرد (هنوزم تو شوک هستم که خدا یه دو ثانیه با خودش فکر نکرد این دیگه چه ترکیبیه وقتی داشت من رو خلق می کرد؟) و کاریش هم نمی شه کرد.
حالا که دیگه من رو می شناسید و می دونید با کی دارید حرف می زنین، (نوشتن یک پست یه جور حرف زدنه دیگه، نه؟ یه گفتوگوی بسته، که وقتی باز می شه که یک فرد روی اسم این پست کلیک کنه و شروع کنه به خواندن...) می تونیم برسیم به اصل مطلب.
(شاید باورتون نشه ولی من سر لپتاپ خوابم برد و الان روز بعد هستش که دارم ادامه این رو می نویسم:))
چرا از خودمون خوشمون نمیاد؟ بخدا که من هم جوابش رو ندارم. اصلا نمی دونم چرا دارم این رو می نویسم. شاید چون می خوام ببینم آیا آدم های دیگه ای مثل من هستن یا نه؟ چندشتون میشه وقتی با خودتون رو به رو می شوید؟
آخه خیلی سخته. وقتی بی کار و علاف و بی پولی و به خودت نگاه می کنی و با خودت فکر می کنی که باید چه نوع خاکی به سرت بریزی. من برای یوتیوبم ویدیو درست می کنم (همه ویدیو هام درباره نوشتن هستند) و خیلی اوقات از شنیدن صدای خودم بیزار می شوم. اصلا تا می شینم تا ویدیو رو تدوین کنم حالم بد میشه.
راه حل این چیه؟ چطور یه کاری بکنم خودم رو دوست داشته باشم؟
خب. وقت بعدی از روان شناسم می پرسم.
شما هم اگر ایده هایی دارید بنویسید:)) می دونم این خیلی رندوم بود ولی دلم می خواست یه چیزی بنویسم :)