ویرگول
ورودثبت نام
پری قصه ها
پری قصه هانوجوانی در سن رشد و نابودی
پری قصه ها
پری قصه ها
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

—داری چی می بافی؟ + خیال!

من و سناریو های فِیکم
من و سناریو های فِیکم

سلام. هِلو. زردآلو.

خوبین؟ چطورین؟ ساعت یازده شبه و من واقعا نمی دونم چرا الان لپتاپ به دست شدم و دارم تایپ می کنم. واقعا که کلاس هشتمی بودن چیز عجیبیه. هنوز تایپ فارسیم خوب نشده ولی انقدر به خودم می نازم و باور دارم، که دارم یه کتاب می نویسم. خیلی عجیب نیست؟ که رویا و خیال هام چقدر با افکارم فرق دارن؟

تو رویا هام کتابم (Fyodor's Angel) منتشر شده، از یه انتشارات خوب مثل penguin random house. همه عاشق فیودور و فرشته اش هستن. همه عاشق موضوعِ داستانم شدن و منتظر کتاب دوم هستن. منم که دارم دلاری پول در میارم و ریالی خرج می کنم. بعدش هم ویزا می گیرم و میرم انگلیس و اونجا برا خودم عشق و حال می کنم.

هروقت از این فکر و خیال ها میاد تو ذهنم از خودم خیلی بدم میاد. دلم می خواد سرم رو بگیرم و بکوبونم به دیوار (یعنی صداقت رو ببین! آنلاین نوشتن واقعا آدم رو صادق می کنه. وقتی هیچ کس نمی دونه تو کی هستی، نوشتن یهو خیلی ساده میشه...)

حالا که به سلامت روانم شک کردید، بذارید براتون بگم که من مشاوره می رم. بخاطر یه دلایلی (حالا دیگه واقعا شک کردید)

یک روان پزشک بسیار ناز دارم که خیلی بهم کمک می کنه (خدا خیرش بده) ولی خب اون نهایت تلاشش رو هم بکنه من بازم این طوریم (اینجا نویسنده آهی می کشد و پتو را محکم تر دور خودش می کشد)

بهم میگه که افکار منفی نداشته باش. بهم میگه برات خوب نیست. اون می دونه برام خوب نیست. من می دونم برام خوب نیست. بازم انجامش می دم. واقعیت اینه که هرچقدر هم که مغ بدونه که رویای منتشر شدن این متن های داغون من به هیچ جایی نمی رسه، بازم شروع به رویا بافی می کنه.

من واقعا به این رویا ها نیاز ندارم. نمی خوامشون. به هیچ دردی نمی خورن و فقط باعث می شن از هدفم و اولویت هام دور بشم. ولی بازم ته ذهنم می گم... نکنه بشه این کار رو کرد... نکنه بتونم به یه جایی برسم... قبل از دبیرستان بتونم یه نویسنده واقعاِ واقعنی شم...

که خب... شاید بشه. خدا می دونه آینده چه اتفاق هایی می افته. ولی بازم فکر کردن به اینجور چیزا من رو اذیت می کنه. به ما ایرانیا نیومده که رویا ببافیم که کتاب انگلیسیمون منتشر بشه. به ما اصلا نیومده که کتاب انگلیسی بنویسیم. ولی خب. من دارم می نویسم.

صد صفحه اول رو نوشتم. خیلی سخت بود، راستش رو بخواید. امیدوارم تا عید بتونم به یه جایی برسونمش. که بعد ویرایشش کنم... که بعد چی بشه؟ بخدا نمی دونم. بفرستمش واسه agent ها؟ که پاره پارم کنن؟

قشنگ می تونم نامه های عدم پذیرش رو ببینم:

We are deeply sorry but your manuscript wasn't what we were looking for.

ترجمه: کتابت خیلی داغون بود همشیره

(ترجمه واقعی: خیلی ببخشید ولی داستان شما چیزی که ما دنبالشیم نبود...)

خب حالا دیگه وقتشه که بهتون بگم که من هنوز مشقام رو ننوشتم. هاها! ساعت یازده و نیمه و من هنوز مشقام رو ننوشتم. خدایا خودت کمکم کن.

امیدوارم از این افکار رندوم خوشتون اومده باشه. اگه نظری داشتین حتما بهم بگین، من خیلی از جواب دادن به کامنت ها خوشم میاد :))

افکار منفیکتابکتاب انگلیسینویسندگینویسنده
۸
۶
پری قصه ها
پری قصه ها
نوجوانی در سن رشد و نابودی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید