
قرار بود برای استاد تولد بگیریم. کیک سفارش داده بودیم و عکس قشنگش را روی آن چاپ کرده بودیم؛ عکسی تمامرنگی، با لبخندی کاملاً واقعی.
استاد وقتی رسید، نمیدانست چه خبر است. میخواستیم غافلگیرش کنیم، هرچند میدانستم این چیزها چندان به چشمش نمیآید.
دلیلش هم خاطرهای بود که یکبار تعریف کرده بود. گفت:
«بهترین تولدم رو قیصر برام گرفت.»
بین جملههایش بغض میکرد. طوری دست روی گلویش کشید انگار میخواست گرهای را باز کند:
«فقط خودمون دوتا بودیم… دوهزار تومن گذاشت توی پاکت و بهم هدیه داد...» و ما هم، مثل همیشه، با جملههای تکراریای مثل «ناراحت نباشید استاد… خدا رحمتش کنه… آخی… الهی…» ـ که معمولاً در چنین موقعیتهایی گفته میشود ـ سعی کردیم آرامش کنیم.
برگردیم به روز تولد، سالن کنفرانس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. کیک که رسید، استاد ایستاد. در نگاهش شادی و شرم توأمان بود؛ کمی بغض، کمی لبخند…
لابد دوباره یاد آن تولد بینظیر افتاده بود.