ویرگول
ورودثبت نام
حامی
حامیافکارم که گره می خورد اینجا می نویسم، برای ثبت، به امید گشایش.
حامی
حامی
خواندن ۱ دقیقه·۵ سال پیش

لذت نرسیدن

دوست داشتم از هم دور بودیم و گاهی دلم برایت تنگ می شد. کمی چای می نوشیدم و تلخی چای دلم را خراش می داد و من هم شعر می خواندم و آهنگ های سوزناک جدایی می شنیدم و با این زخم بازی بازی می کردم. من اصلا از این بابت عاشق جدایی ام. همه ترانه های دنیا برای جدایی و فراق است. راستش اصلا لذتی که در نرسیدن است در رسیدن نیست. و رسیدن و رفتن انگار از هر دو بهتر است. مثلا آنجا که پوریا عالمی می گوید:

"فصل‌ها آن‌قدر رفتند

که بهار عربی رسید

بهار عربی یعنی ربیع

و اینجا ربیع یعنی گلاب

و گلاب یعنی فاتحه

و فاتحه این شعر

و فاتحه این معاهده خوانده شده است با عملیات انتحاری من برای حفظ تو در این جمله در این برهه

اما تو رفته‌ای

تو رفته‌ای

و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه

مهم‌ترین بحران خاورمیانه است و

این احمق‌ها هنوز سر نفت می‌جنگند"


من گاهی دلم عملیات انتحاری می خواهد اصلا، اما عملیات انتحاری تو. که بروی و مهم ترین بحران من تو شوی و من هر روز مثل احمق ها برای خودم بجران سازی نکنم. من انگار هر شب می جنگم و صبح شکست خورده بیدار می شوم. اما تو خودت را در این برهه اصلا حفظ نمی کنی.

نرسیدنرابطه
۳
۰
حامی
حامی
افکارم که گره می خورد اینجا می نویسم، برای ثبت، به امید گشایش.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید