ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

حکایت این روزها

عصری رفتم سوپر مارکت سر کوچه ، چهار مرد و یه زن در مغازه بودن ،وقتی من رسیدم بحث اعتراضات و شلوغی شهر بود ، ،فروشنده تا چشمش به من افتاد گفت چه خبر تو شهر ،من درحالی که کلاه کاپشنم را عقب میزدم و دستهایم را بعلت سوزش سرما به هم میمالیدم ،بدون مقدمه گفتم دهنشون سرویسه!!! مردی که سمت راست و نزدیکم ایستاده بود با خوشحالی دستش را به شانه‌ من زد و گفت بله کارشون تمومه میدونین جمهوری اسلامی نفسا آخرشه میکشه بعد ادامه داد اعلیحضرت فرمودن در تدارک بازگشته ،طرز ایستادن و ادای احترام او نشان می‌داد از افسران بازنشسته هستن،هنوز حرف او تموم نشده بود مرد وسط که جوانتر بود گفت آمریکا آماده همکاریه!!مردی که عقب تر ایستاده بود و ظاهرا خودشو به قفسه ها مشغول کرده بود اما تموم حواسش به حرفا بود زیر لب گفت باش تا صبح دولتت بدمد، مرد مسن برآشفت و خواست چیزی بگوید که فروشنده بلندتر از همه گفت آقا حساب شده یه ميليون و سیصد هزار تومان، بیشتر منظورش برا جلوگيري از بحث و درگیری بود ، خانمی که عقب‌ تر از همه‌ بود درحالی که برای تحویل اجناس نزدیک فروشنده رسیده بود گفت پسرم ديشب برا اعتراض رفته بود آخرشب که برگشت می‌گفت بعضی از اعتراض کنندگان سعی داشتن اتوبوس‌ و یا اموال عمومی را آتش بزنن و خيليا سعی کردن جلوی اونا را بگیرن مردم جونشون به لب رسیده از گرانی و تورم ،تو خرج زندگیشون موندن کجا قصد براندازی دارن ، خوشبختانه فروشنده بخاطر ارتباط خوبی که با همه داشت بحث را یه جورایی جمع و جور کرد و وقتی دور و برش خلوت شد با لبخند گفت فهمیدم منظورت از اینکه گفتی دهنشون سرویسه برا سرما بود دقیقا مصداق شعر مولانا:

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

بحثمرد
۶
۳
Habib Karimi
Habib Karimi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید