عصر بود و سوز سرما استخوانسوز. رفتم سوپر مارکت سر کوچه. داخل مغازه، چهار آقا و یک خانم ایستاده بودند و بحثشان به اوج اعتراضات و “وضعیت فعلی” رسیده بود.
فروشنده تا چشمش به من افتاد، با هیجان پرسید: «آقا، چه خبر تو شهر؟»
من، که کلاه کاپشنم را برای گرم شدن بیشتر به عقب زده بودم و دستهایم را به هم میمالیدم، بدون هیچ مقدمهای و با صدایی که از سرما میلرزید، گفتم: «دهنشون سرویسه!»
واکنشها برقآسا بود:
مردی که کنارم ایستاده بود (با همان یونیفرم افسران بازنشسته)، بلافاصله دستش را با شوق روی شانهام زد و با هیجان گفت: «بله! کارشون تمومه! اعلیحضرت در تدارک بازگشت هستند! آماده باشید!»
باشنیدن این بحث، مرد جوانی که پشت سرش بود، با اعتماد به نفس کامل گفت: «آمریکا هم اعلام آمادگی کرده ترامپ گفته کمک در راهه !»
مردی که وانمود میکرد مشغول بررسی قیمت رب گوجه فرنگی است، زیر لب زمزمه کرد: «باش تا صبح دولتت بدمد…»
مرد مسن برآشفت و خواست چیزی بگوید که فروشنده ، سرفهای کرد و با صدای بلند گفت: «آقا! حساب شما شده! یک میلیون و سیصد هزار تومان!» (منظورش بیشتر برا جلوگيري از بحث و درگیری بود).
در همین حین، خانمِ تنها، که از همه عقبتر بود و ظاهراً برای تحویل اقلامش جلو آمده بود، با لحنی مادرانه و دردمند گفت: «پسرم دیشب برای اعتراض رفته بود. آخر شب آمد میگفت بعضیها دنبال آتش زدن اتوبوس بودند، ولی بقیه مردم جلویشان ایستادند. مردم از گرانی و تورم جونشان به لب رسیده، قصد خرابکاری ندارند!»
خوشبختانه فروشنده بخاطر ارتباط خوبی که با همه داشت بحث را یه جورایی جمع و جور کرد و وقتی مغازه خلوت شد با لبخندی کنایه آمیز گفت: دیدی؟! من همون اول فهمیدم منظورت از اینکه گفتی دهنشون سرویسه برا سرما بود دقیقا مصداق شعر مولانا:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من…
