
ماشین نو را تحویل گرفتم و دنبال فرصتی بودم که با خانواده بزنیم به جاده و برویم شمال. بالاخره یک روز قرار گذاشتیم. من با اهل و عیال، دوستم هم با ماشین خودش و خانوادهاش راه افتادیم.
چون راه طولانی بود، هر چند ساعت جایی توقف میکردیم؛ هم خستگی در کنیم هم اگر چیزی دیدنی بود، سری بزنیم. آن موقعها موبایل هنوز همهگیر نشده بود، برای همین باید حواسمان بیشتر به هم میبود؛ مخصوصاً دوستم که هر بار سرش به یک چیزی گرم میشد و چند بار نزدیک بود گمش کنیم.
بعد از چند روز گردش رسیدیم تهران. یکی دو روز هم ماندیم و گشتیم. انگار تمام خستگی راه شمال، توی تهران بود.
یک روز قرار شد برویم مرکز شهر و بازار بزرگ. آنقدر چرخیدیم که نزدیک ظهر حسابی از پا افتادیم. ناهار خوردیم و چون پارکینگ کمی دور بود، قرار شد من بروم ماشین را بیاورم.
پیاده رفتم طرف پارکینگ. هوا گرم بود و از بس در بازار چرخیده بودم، فقط میخواستم برسم به ماشین.
رسیدم کنار ماشینی که فکر میکردم مال خودم است.
سوییچ را انداختم داخل در…
در با کمی زور باز شد.
پیش خودم گفتم:
«عجب! ماشین نو چرا اینقدر سفت شده؟»
نشستم پشت فرمان. حس کردم صندلی کمی جلوتر است. گفتم شاید بچهها باهاش ور رفتهاند.
سوییچ را چرخاندم… باز هم با کمی تقلا روشن شد.
گفتم: «کیفیت ماشینها هم که روزبهروز بدتر میشه.»
ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم و رفتم جایی که خانواده و دوستم منتظر بودند.
بچهها پریدند داخل ماشین.
پسر کوچکم گفت:
«بابا اسباببازی من کو؟»
گفتم:
«کجا بود؟»
گفت:
«پشت شیشه عقب.»
گفتم:
«شاید مادرت گذاشته صندوق.»
در همین موقع خانمم سوار شد… اما همین که نشست خشکش زد. چند ثانیه به جلوی پایش خیره ماند.
گفت:
«این کفشهای زنانه اینجا چی کار میکنه؟!»
نگاه کردم. یک جفت کفش زنانهی نو جلوی صندلی بود.
گفت:
«اینها مال کیه؟!»
گفتم:
«من که کفش زنانه نمیخرم.»
گفت:
«پس کیو سوار کردی؟»
گفتم:
«هیچکسو!»
گفت:
«پس اینا از کجا اومده؟!»
اصلاً نمیگذاشت حرف بزنم. پیاده شد و رفت پیش خانم دوستم و گفت:
«من با این مرد چکار کنم؟ عقلش را از دست داده!»
دوستم آمد، نگاهی به داخل ماشین انداخت، بعد رفت جلو… و یکدفعه زد زیر خنده.
گفت:
«رفیق… یه نگاه به پلاک بنداز.»
رفتم جلو.
چند ثانیه طول کشید تا ویندوز مغزم بالا بیاید.
پلاک… مال من نبود!
ماشین دقیقاً همرنگ و هممدل بود، اما مال من نبود.
همه را پیاده کردم و برگشتم پارکینگ.
کنار در، مأمور پارکینگ ایستاده بود با یک زن و شوهر که هر کدام یک بچه بغلشان بود و حسابی مضطرب بودند.
مرد طوری نگاهم میکرد انگار ارث باباش را بالا کشیده ام.
بچه تا چشمش به ماشین افتاد گفت:
«بابا… آقا دزده ماشینمون رو آورد!»
مأمور گفت:
«بفرما آقا، نگفتم اشتباه شده؟»
مرد گفت:
«آقا قبل از سوار شدن یه نگاه به پلاک نمینداختی؟»
زنش گفت:
«ما فکر کردیم ماشینو دزد برده…»
گفتم:
«خب، شما هم اگه ماشین منو میبردین، مساوی میشدیم.»
شوخیام فقط برای خودم خندهدار بود.
مأمور گفت:
«این یکی دیگه نوبر بود.»
گفتم:
«خسته بودم و عجله داشتم. تازه خانمم که کفش زنانه دید، نزدیک بود منو همونجا بسوزونه.»
بعد گفتم:
«ماشین دزدی از قانع کردن همسر خیلی راحتتره.»
همه خندیدند.
داشتم میرفتم طرف ماشین خودم که صاحب ماشین گفت:
«صبر کن، یه خاطره بگم بفهمی فقط تقصیر تو نیست.»
گفت:
«به رانندهام گفتم ماشین را ببرد تعمیرگاه، چرخ جلو صدا میداد.
چند ساعت بعد برگشت گفت بلبرینگ را عوض کردهاند، یک میلیون و هفتصد هم شده.»
گفت:
«آخر وقت که خودم سوار شدم، دیدم صدا هنوز هست.
به راننده گفتم. نگاه کرد و گفت:
“مگه این ماشین شماست؟ من اون یکی رو بردم تعمیرگاه!»
با سوییچ ماشین من، یک ماشین دقیقاً شبیهش را برده بود تعمیرگاه،
بلبرینگ سالمش را هم عوض کرده بودند،
پولش را هم من داده بودم.
خندید و گفت:
«این ماشینا انقدر شبیهان که آدم هم اشتباهی صاحبش میشه.
نمیشه گفت دزدیه؛ شبیه دزدیه.»
---