امیرآقا بعد از چند سال از فرنگ برگشته بود. پدر و مادرش توی فرودگاه به استقبالش رفتند.
همین که امیر با شلوارک و عینک دودی و مدل موی “نسل z ” از گیت بیرون اومد، پدر یه نگاهی از بالا تا پایینش انداخت و گفت:
– پسرم! اینجا ایرانِ اسلامیِه ، نه تایلند!!! اینجا پُر از بخشنامهست… با این شلوارک میخوای وارد خاک مقدس شی؟
امیر با خونسردی جواب داد:
– نه بابا جون، من چندتا رفیق دارم که با شلولرک و دمپایی انگشتی اومدن، کسی کاری بهشون نداشت!
خلاصه دو ماه کامل امیر با شلوارک بازار ، پاساژها و قهوهخونه های شهر رو فتح کرد، انگار مأموریت داشت رکورد بازدید با شلوارک در اماکن عمومی را بزنه!
تا اینکه روز برگشت به فرنگ رسید. طبق عادت ، باز هم شلوارک پوشید و با پدر و مادر راهی فرودگاه شد.
خاله و دختر خالهاش سوده هم زودتر رسیده بودن. سوده بدون روسری جلوی گیت ایستاده بود و در حال چانهزدن با مأمور بود که چرا با موهاش “قانونشکنی” میکنه!
پدر که اوضاع رو دید، نفس عمیقی کشید و گفت:
–امیر آقا! تو هم مثل سوده گیر میکنی!
امیر چمدانش رو روی نوار بازرسی گذاشت و خواست رد شه که مأمور تا چشمش به پاهای لخت امیر افتاد، ناگهان فریاد زد:
– آقای محترم! ورود با شلوارک به سالن ممنوعه!
پدر جا خورد و گفت:یعنی چی؟ میخوای با دامن بیاد؟
همین که گفتم : ممنوعه!
– چرا ممنوعه؟ مگه تلویزیون ملی ما روز و شب بازیکنا رو با شورت پخش نمیکنه؟
مأمور جواب داد:
– اونها رو از رو ماهواره سانسور میکنن آقا!
پدر کمکم داشت از کوره درمیرفت که سروان با آرامش خاصی نزدیک شد و گفت:
– حاجآقا، بحث نکنید، طبق بخشنامه ورود شلوارکپوشان عزیز ممنوعه! اگه شلواری چیزی دارین، لطف کنین بدین پسرتون بپوشه.
پدر گفت:
– نداریم جناب سروان! پسرم میخواست راحت باشه!
سروان با قیافهی خسته گفت:
– این که مشکل من نیست آقا، مشکل شماست.
فقط نیم ساعت تا پرواز مونده بود. پدر به اصرار گفت:
– بذارین بیاد داخل، یه گوشه میشینه، کسی نمیفهمه، قول میدم پاهاشو سانسور کنه تا کسی نگاه نکنه!
سروان گفت:
– نه جونم، بخشنامه چشم نداره، ما که داریم!
پدر که دید راهی نیست، لبخند زورکی زد و گفت:
– خب قربونت برم، حداقل یه جایی هست بچه تغییر لباس بده؟
مأمور گفت:
– اون باجه پرو، همون روبهرو.
چند دقیقه بعد، صحنهای به وجود اومد که شاید تا سالها هیچکس فراموش نکنه!
پدر با شلوارک امیر از باجه اومد بیرون، اونطرف گیت ایستاد، وامیر با شلوار پارچهای گشاد پدر، که دو سایز بزرگتر بود، این طرف گیت!
یعنی یکی پاهاش تو آزادی فرهنگی بود، اون یکی تو حصر پارچهای !!
پدر با اون پاهای سفید و اون شلوارک فیتِ جوانپسند، شبیه مربی باشگاه بانوان شده بود!
مادر با دست جلوی دهنش رو گرفته بود تا از خنده منفجر نشه. خالهاش هم اشک میریخت ولی از زور خنده!
اون وسط امیر با شلوار گشاد و بلند پدر چمدون رو برداشت، ژست روشنفکری گرفت و گفت:بابا دیدی، هر دو تو محدودیت همدیگه گیر کردیم!
مادر که داشت خنده خودش رو کنترل میکرد گفت:
– خوبه عزیزم، فقط زودتر برو تا قبل از پرواز بخشنامه جدیدی صادر نشده!
چند دقیقه بعد، موقع خداحافظی، چشم همه سالن تا نگاهشون افتاد به پدر که داشت با اون ریخت و قیافه توی سالن خروجی راه میرفت! یه هوخنده تبدیل شد به قهقهه!
پدر که دید همه دارن قهقهه میزنن، برگشت با اخم گفت:طوری نیس شما من را مسخره کنید ولی بدانید کسانی مسخره ان که این بساط را راه انداختهاند!
انشالله روزي بیاد مردم از این مشکلات رهایی یابند.
بعد از گفتن این دیالوگ حماسی، با همان شلوارک، دوید سمت در خروجی و سوار ماشین شد تا کسی نفهمه -قهرمان شلوارک پوش فرودگاه - کی بوده!!
