امیر آقا از خارج برگشته بود، پدر و مادرش توی فرودگاه به استقبال او رفتند ،پدرش وقتی امیر آقا را با شلوارک و شکل و شمایل از فرنگ برگشته ها دید با شوخی به او گفت پسرم اینجا سرزمین جمهوری اسلامیه نکنه به ظاهرت گیر بدهند ؟ امیر آقا گفت :نه بابا چندتا از دوستانم همینجوری آمده اند و کسی بهشون گیر نداده ، خلاصه امیرآقا بمدت دو ماه در ایران ماند و هر روز با شلوارک در همه جای شهر اعم از بازار، پاساژها ،قهوه خانه ها و . . . رفت و آمد کرد تا اینکه روز برگشت به فرنگ فرا رسید ، اون روز طبق روال شلوارک پوشيد چمدانش رابست و به اتفاق پدر و مادر بطرف فرودگاه حرکت کردند، قبل از رسیدن آنها به فرودگاه ، خاله امير آقا هم به اتفاق دخترش سوده خانم جهت مشایعت در فرودگاه منتظر بودند ، پساز رسیدن امیر آقا و همراهان همگی بطرف سالن فرودگاه حرکت کردند ،ابتدا خانم ها وارد راهروی گیت شدند و در آنجا دو نفر خانم چادري تک به تک مسافران خانم را کنترل میکردند و بعد از گذشتن از این قسمت ، گیت کنترل آقایان بود ابتدا پدر امیر آقا بعد از بازرسی بدنی وارد سالن شد اميرآقا هم که چمدانش را روی نوار بازرسی قرار داده بود قبل از ورود به مامور بازرسی رسید ،مامور تا چشمش به امیر آقا با شلوارک افتاد با صدای بلند گفت: ورود آقایان با شلوارک به فرودگاه ممنوعه!! پدربا شنیدن این حرف، به طرف مامور آمد و گفت چرا ممنوعه !؟ مامورگفت به ما گفته اند ، پدر گفت: مگه توی تلویزیون ملی ما فوتبالیستها و ورزشکاران با شرت و شلوارک نشان داده نمیشوند؟ مامور که حوصله جر و بحث نداشت رو کرد به شخص کناری و گفت:جناب سروان ایشان شلوارک داره چکار کنم؟ جناب سروان نگاهی به امیر آقا انداخت و گفت نه متاسفانه بخشنامه داریم و نمیتونیم به کسي که شلوارک پوشيده اجازه ورود به سالن فرودگاه بدهیم از طرفی چون از دور بحث کردن پدر امیر آقا را دیده بود و هم بخاطر آرام کردن جو ، رو به پدر امیر آقا کرد وگفت پدر جان یه شلواری بدین آقا پسرتان بپوشه ما در خدمتیم ! پدر گفت: جناب سروان مشکل اینجاست که پسرم شلواری همراهش نداره ! جناب سروان گفت: این مشکل خودتونه!! وقت تنگ بود و امیر آقا شلوار نداشت، پدر این بار ملتمسانه گفت: جناب سروان نیم ساعت بیشتر تا پرواز نمونده بذار پسرم بیاد داخل همین گوشه رو صندلی ميشينه و کسی متوجه نمیشه ! جناب سروان گفت : پدرجان هیچ راهی نداره لطف کنید بحث نکنید،پدر نگاهی به خانمش و خاله امیر انداخت متوجه شد کنار گیت با یه خانمی جر و بحث میکنند! و بخاطر اینکه سوده دختر خاله امیرآقا روسری نداره از ورود او هم جلوگيري کرده اند! پدر با ناراحتی بطرف جناب سروان آمد و گفت: جناب سروان اين بچه ده سالشه !مادرش هم دبیره! چرا نباید بیا داخل سالن؟! جناب سروان کمی با اون خانم چادري صحبت کرد بعد گفت: نمیشه !!برای آنهم بخشنامه داریم!! پدر رو به مادر و خاله امير آقا کرد و گفت :طوري نیست شما همین جا با امیر خداحافظی کنیند تا من بروم مشکل امیر را حل کنم بعد سریع بطرف گیت آقايان آمد به مامور گفت :پسرم کجا میتونه شلوارکش را عوض کنه مامور یه باجه ای شبیه پرو مغازه ها اشاره کرد گفت اونجا، پدر رو به امیر کرد و گفت بیا پسرم ،با هم بطرف پرو رفتند بعد از چند دقیقه پدر با شلوارکی که براش تنگ و نامناسب و در عین حال مضحک مینمود اونطرف گیت ایستاد و امیرآقا با شلوار گشاد وکوتاه پارچه ای پدر اینطرف!!! وضع هردو بسیار خنده دار شده بود امیر به مادرش نزدیک شد و با ابرو اشاره به شلوارش کرد و منتظر واکنش او شدمادرش که سعی میکرد خنده اش را بروز ندهد گفت خوبه!!!و بلافاصله گفت:وقت نیست بیا برویم! امیر چمدانش را برداشت و با مادر و خاله بطرف باجه تحویل چمدان رفتند بعد از چند دقیقه خداحافظی با امیر با چشمان پر از اشک تا نگاهشون به پدر با اون ریخت وقیافه افتاد بکلی فضا عوض شده و از خنده روده بر شدند ،پدر که حسابی کلافه و کم اورده بود با طعنه گفت :جای شکرش باقیه که ایمان بعضی از مؤمنین و مومنات بخاطر شلوارک امیرآقاو موهای سوده خانم دچار لغزش نشد، طوری نیس شما من را مسخره کنید ولی بدانید کسانی مسخره اند که این بساط را راه انداختهاند !!!!انشالله روزي بیاد مردم از این مشکلات رهایی یابند.بعد بلافاصله از سالن بدو رفت بیرون و پرید داخل ماشین و خودش را از نگاه مردم قایم کرد!!!