ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

ورود با شلوارک ممنوع

امیر آقا از خارج برگشته بود، پدر و مادرش توی فرودگاه به استقبال او رفتن ،پدرش وقتی امیر آقا را با شلوارک و شکل و شمایل از فرنگ برگشته ها دید با شوخی به او گفت پسرم اینجا سرزمین جمهوری اسلامیه نکنه به ظاهرت گیر بدن امیر آقا :نه بابا چندتا از دوستام همینجوری اومدن کسی بهشون گیر نداده ، خلاصه دوماه امیرآقا هر روز با شلوارک در همه جای شهر اعم از بازار، پاساژها ،قهوه خانه ها ووو رفت و آمد کرد تا شد روز برگشت به فرنگ ، اون روز طبق عادت شلوارک پوشيد چمدانش رابست و به اتفاق پدر و مادر بطرف فرودگاه حرکت کردن، قبل از رسیدن اونا به فرودگاه ، خاله امير آقا به اتفاق دخترش سوده خانم جهت مشایعت در فرودگاه منتظر بودن پس‌از رسیدن امیر آقا و همراهان همگی بطرف سالن فرودگاه حرکت کردن ،ابتدا خانم ها وارد راهروی گیت شدن و در آنجا دو تا خانم چادري یکی یکی مسافران خانم را کنترل میکردن و بعد از گذشت از این قسمت گیت کنترل آقایان بود ابتدا پدر امیر آقا بعد از بازرسی بدنی وارد سالن شد اميرآقا هم که چمدانش را روی نوار بازرسی قرار داده بود جهت ورود به مامور بازرسی رسید ،مامور تا چشمش به امیر آقا با شلوارک افتاد با صدای بلند گفت ورود آقایان با شلوارک به فرودگاه ممنوعه پدر به طرف مامور آمد و گفت چرا ممنوعه ، گفت به ما گفتن ، پدر گفت: مگه توی تلویزیون ملی ما فوتبالیست‌ها و ورزشکاران با شرت و شلوارک نشان داده نمیشن مامور که حوصله جر و بحث نداشت رو کرد به مامور کناری و گفت جناب سروان ایشان شلوارک داره چکار کنم جناب سروان نگاهی به امیر آقا انداخت و گفت نه متاسفانه بخشنامه داریم و نمیتونیم به کسي که شلوارک پوشيده اجازه ورود به سالن فرودگاه بدیم بعد بخاطر آرام کردن جو که از دور بحث کردن پدر امیر آقا را دیده بود گفت پدر جان ببخشید یه شلواری بدین پسرتان بپوشه ما در خدمتیم ،پدر گفت آخه شلوار همراهش نیس جناب سروان گفت: این مشکل خودتونه، بله وقت تنگ بود و امیر شلوار به همراه نداشت، پدر مجددا پیش مامور رفت و ملتمسانه گفت: ببین نیم ساعت بیشتر تا پرواز نمونده بذار پسرم بیاد داخل همین گوشه‌ رو صندلی ميشينه و کسی اونو نمیبینه !مامور گفت :با من بحث نکن هیچ راهی نداره ،پدر نگاهی به خانمش و خاله امیر انداخت دید دارن با یه خانمی کنار گیت جر و بحث میکنه بطرف اونا رفت دید بخاطر اینکه سوده دختر خاله امیرآقا روسری نداره از ورود او هم جلوگيري کردن! پدر با ناراحتی بطرف جناب سروان رفت و گفت: جناب سروان اين بچه ده سالشه !مادرش هم دبیره! چرا نمیذاری بیاد داخل سالن؟! جناب سروان کمی با اون خانم چادري صحبت کرد بعد گفت: نمیشه !! پدر رو به مادر و خاله امير آقا کرد : طوري نیس شما همین جا با امیر خداحافظی کنین تا من برم مشکل امیر را حل کنم‌ بعد سریع بطرف گیت آقايان اومد به مامور گفت :پسرم کجا میتونه شلوارکش را عوض کنه مامور یه باجه شبیه به پرو مغازه ها اشاره‌ کرد گفت اونجا، پدر رو به امیر کرد و گفت بیا پسرم ،با هم بطرف پرو رفتن بعد از چند دقیقه پدر با شلوارک که براش تنگ و نامناسب و در عین حال مضحک می‌نمود اونطرف گیت ایستاد و امیرآقا با شلوار گشاد وکوتاه پارچه ای پدر اینطرف!!! وضع هردو بسیار خنده دار شده بود امیر به مادرش نزدیک شد و با ابرو اشاره به شلوارش کرد و منتظر واکنش او شدمادرش که سعی می‌کرد خنده اش را بروز ندهد گفت خوبه!!!و بلافاصله گفت:وقت نیس بیا بریم امیر چمدانش را برداشت و با مادر و خاله بطرف باجه تحویل چمدان رفتند بعد از چند دقیقه خداحافظی با امیر با چشمان پر از اشک تا نگاهشون به پدر با اون ریخت وقیافه افتاد بکلی فضا عوض شده و از خنده روده بر شدن ،پدر که حسابی کلافه و کم اورده بود با طعنه گفت :جای شکرش باقیه که ایمان بعضی از مؤمنین و مومنات بخاطر شلوارک امیرآقاو موهای سوده خانم دچار لغزش نشد، طوری نیس شما منو مسخره کنین ولی بدونین کسانی مسخره ان که این بساط را راه انداخته‌اند !!!!انشالله روزي بیاد مردم از این مشکلات رهایی یابند.بعد از سالن بدو رفت بیرون و پرید داخل ماشین و خودشو از نگاه مردم قایم کرد!

پدر مادر
۷
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید