
در آزمون استخدامی سازمانی شرکت کردم، داوطلبان از سراسر ایران و همگی با شرایطی یکسان در یک سالن بزرگ به فاصله نشسته بودیم.
برگههای آزمون توزیع شد و من، با سرعت و بسیار زودتر از بقیه پاسخنامه را پر کردم.لذا زمان زیادی در اختیار داشتم. « آن روزها، نظارت تصویری وجود نداشت، اما در عوض مراقبتها حضوری بود.
خانمی که در فاصله نزدیک من بود با اشاره، از من کمک خواست. پوشش او نشان میداد که متعلق به یکی از استانهای غربی کشورمان است.
لحظهای تردید کردم؛ آیا کمک کنم یا خیر؟ فکری به ذهنم خطور کرد: “اگر او استخدام شود، جای مرا تنگ نمیکنه، چون سهمیه هر استان مجزا است.”
اما بلافاصله، فکر دیگری مرا بر حذر داشت: “آیا این انصاف است که فرد لایق و باسواد و شایستهتر، به دلیل کمک من، فرصت را از دست بدهد؟” این استدلال درونی، مرا قانع کرد که نباید کمک کنم .
پس از چند لحظه، دیدم او همچنان با چشمانی امیدوار، منتظر کمک من بود . دوباره تردید وجودم را فرا گرفت.
ندایی درونم فریاد زد: “نامردیه!! چرا به یه نفر که تو را ناجی خودش میدونه کمک نمیکنی؟!” همین حس مردانگی و جوانمردی، باعث شد با چالاکی، برگه پاسخهایم را که با دقت پر کرده بودم، به او بدهم.
خانم با خوشحالی مشغول پر کردن جدول جوابها شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یکی از مراقبان به سمت ما آمد و با صدایی بلند پرسید: “آقا، چرا ایشان یک برگه دارند و این خانم دو تا؟”
فریاد او همه را متوجه ما کرد؛ مراقبان و حتی رئیس جلسه. وحشت تمام وجودم را فرا گرفت. با خود گفتم “عجب اشتباهی کردم! حالا باید تاوان این کار را بدهم.”
مراقب، برگه را از دست خانم گرفت و به سمت من آمد. رنگم پریده بود و با چشمانی خیره، او را نگاه میکردم. در همین حین، رئیس جلسه نیز به ما رسید. با نگاهی از پشت عینک، پرسید: “چه اتفاقی افتاده؟”
مراقب، ناگهان زد زیر خنده و گفت: “داشتم با ایشان شوخی میکردم. چون پاسخنامه را تحویل داده و میخواهد جلسه را ترک کند!” رئیس جلسه با لبخندی گفت: “چه زود! خب بگذارید برود.”
سپس رفت. مراقب، چشمکی به من زد و گفت: “بفرمایید.”!!!!!
و من که خیلی ترسیده بودم از اینکه بخیر گذشته ،با خوشحالی، بیرون رفتم. چقدر جالب قضیه را رفو کرد!
کار من درستتر بود یا کار مراقب؟!