
از دل کویر تفتیده آمده بودند؛ از جایی که باد بیشتر بوی خاک میدهد تا زندگی. حالا هوای مرطوب بندر پوست دست و صورتشان را نوازش میداد و بوی نمِ دریا نفس کشیدن را آسانتر میکرد.
دمادم غروب به ساحل رسیدند. پا در شنهای نرم گذاشتند و خنکای آن زیر پاهایشان دوید. بچهها بیاختیار دویدند.
همه چند لحظه ایستادند و به دوردست نگاه کردند؛ به خط باریکی که در آن دریا آرام به آسمان میرسید.
کشتیهای دور، در افق تقریباً بیحرکت دیده میشدند و قایقهای تندرو رد نقرهای کوتاهی روی آب میکشیدند.
دستفروشها در ساحل میچرخیدند؛ آبنبات، نوشیدنی خنک و بادبادکهای رنگی.
پدر تا چشمش به بادبادکها افتاد، دو تا خرید.
لحظهای به آنها نگاه کرد؛ انگار چیزی از کودکیاش را دوباره پیدا کرده باشد.
رو به همسرش گفت:
«امروز روز امیره.»
مادر خندید و گفت:
«بخر… وگرنه آرامشمان را میگیرد.»
بچهها بعد از کمی بدو بدو برگشتند. مادر خوراکی به دستشان داد و خودش و پدر هم چای داغشان را در ساحل نوشیدند. بوی چای کنار دریا انگار خوشعطرتر بود. جرعهجرعه نوشیدند و به رفتوآمد مردم و قایقها نگاه کردند.
تا چشم بچهها به بادبادکها افتاد، فریاد شادی کشیدند.
پدر گفت:
«اینجا نه… برویم لب خیابان کنار ساحل. آنجا کمی بالاتره، بادبادکها بهتر اوج میگیرند.»
نخ بادبادک را باز کرد و رفت روی پیادهرو، جایی کمی بالاتر از ساحل. ماشینها با سرعت از خیابان کنار دریا رد میشدند. بچهها همان پایین، روی شنهای ساحل، چشمشان به دست پدر بود.
مادر به طرف ماشین رفت، پشت فرمان نشست و از همانجا به دریا نگاه کرد.
پدر بادبادک اولی را به هوا فرستاد. کمی که بالا رفت، نخ آن را به دست یکی از پسرها داد. بعد بادبادک دوم را آرام بالا برد.
نگاهش به بادبادکی بود که هر لحظه بالاتر میرفت.
ناگهان صدای ترمز ماشینی رشته فکرش را برید. راننده جوانی بود و دختری کنارش نشسته بود. راننده سرش را کمی بیرون آورد و گفت:
«عمو، حال خوبتو میفروشی؟»
پدر چیزی نگفت. فقط لبخند زد.
ماشین دور شد و او دوباره چشم دوخت به بادبادک. حالا خوب اوج گرفته بود. شروع کرد به دویدن روی پیادهرو تا بادبادک بالاتر برود.
چند ماشین سرعتشان را کم کردند و رد شدند.
یکی از سرنشینها سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت:
«آفرین، عمویی! چه بادبادک قشنگی داری!»
مرد اما انگار نمیشنید.
او دیگر مردی چند ساله نبود.
پسربچهای بود با نخ بادبادکی در دست.
باد خنک دریا در موهایش میدوید؛
انگار کودکیاش، پس از سالها، از دل کویر به آسمان رسیده بود.
https://gapgpt.app/api/v1/canvas_docx/30cf9012-8da2-487e-aef7-981049822001.docx