
قبل همهچیز را با هم هماهنگ کرده بودند؛ چند متر سیم برق، یک رشته سیم مسیِ لخت که آن را حلقه کرده بودند، یک گونی، یک موتورسیکلت… و حضور خودشان.
هر دو سوار موتور از آبادی بیرون زدند. باغها و زمینهای زراعی را یکییکی پشت سر گذاشتند تا به جایی رسیدند که تپهها شروع میشد؛ تپههایی که روی بعضیشان کشتِ دیم دیده میشد.
آن تپهها را هم رد کردند. هرچه جلوتر میرفتند، تپهها بلندتر میشد و در دوردست، کوههای زرد و سیاه با قلههایی برآمده—چنانکه انگار روی تنشان ورم نشسته باشد—پیدا بودند.
هرچه پیش میرفتند، بوتهها و درختچهها، بنههای پُربرگ و بادامکوهی، متراکمتر میشدند. از کنار راه خاکی تا سینهکِش کوه، ردیفی از درختان کوتاه و بلند جنگلی دیده میشد.
راه پیچدرپیچ و ناهموار بود و موتور با غرش یکنواختی جلو میرفت.
رحمان راننده بود؛ مردی جسور، کنجکاو و کارکُشته. از کودکی کنار همین رودخانه بزرگ شده بود و همیشه میگفت: «آب یعنی آبادی.» صید ماهی با برق را خوب بلد بود و باور داشت بهترین راه همین است؛ نه دردسر دارد، نه تور میخواهد.
حمید پشت سرش نشسته بود؛ کمی چاق و اندکی دستوپاچلفتی. این نخستین تجربهاش بود.
در یکی از پیچها، رحمان راه فرعی باریکی دید و بیدرنگ به سمت کوه زد. حمید اعتراض کرد: «خیلی دور شدیم… بسه دیگه.» اما رحمان گاز بیشتری داد تا بالاخره به رودخانهای رسیدند که آبش از زیر پایشان عبور میکرد.
رحمان ایستاد و گفت: «باید از این شیب بریم پایین، کنار رودخانه.» موتور را پیاده از سراشیبی سنگلاخی پایین بردند و با زحمت خودشان را به آب رساندند. رودخانه پرآب بود؛ گوشهای هم شبیه حوضچه، با سنگهای بزرگِ کنار هم که بعضیشان تا نیمه در آب فرو رفته بودند.
رحمان نگاهی انداخت و گفت: «همینجا خوبه.»
کفشهایش را کَند و پاچههای شلوار را تا بالای زانو بالا زد. از میان گونی، سیمها را بیرون آورد. صید ماهی را دوست داشت، نه از سر بیرحمی—بیشتر از نگاه کسی که باور دارد طبیعت با او رفیق است.
حلقهٔ سیم مسی را به یکی از سرهای سیمِ بلند دهمتری وصل کرد و بعد رشتههای سیم را از هم بازتر کرد تا جریان بهتر بگیرد. سرِ آزادِ آن را داخل آب انداخت و سرِ دیگر—همان که سیم مسی به آن وصل بود—زیر چند سنگ در آب جا داد.
سپس دو سر سیمها را به کابلهای برق موتور وصل کرد. حمید مات و بیحرکت فقط نگاه میکرد؛ هنوز نمیدانست چرا اصلاً با رحمان آمده بود. رحمان پیشتر فقط گفته بود: «میریم شکار ماهی.»
او خیال کرده بود قرار است با قلاب یا تور صید کنند؛ اما آنچه رحمان انجام میداد، هیچ شباهتی به شکار نداشت و حمید را سردرگم کرده بود.
رحمان موتور را روی جک وسط قرار داد، نشست پشت آن و با یک هندل روشنش کرد. صدای غارغار موتور میان کوهها پیچید و دودِ اگزوز با بوی تندِ بنزین در هوا پخش شد.
رحمان گاز داد. ناگهان سطح آب، در همان نزدیکی سنگها، سفید شد. لبخند زد و فریاد کرد: «برو پایینتر، بپر توی آب؛ هر ماهی که اومد رو، پرتش بیرون!»
شکمهای سفیدِ ماهیها وارونه روی آب افتاده بودند؛ مظلوم و بیحرکت. غورباقهها نیز همانطور، با دستها و پاهای باز، انگار تن داده به سرنوشت.
صحنه، بیشتر شبیه میدانِ جنگ بود تا صید.
هرچه رحمان گاز میداد، ماهیهای بزرگتر هم وارونه بالا میآمدند و ماهیان ریزتر با شکمهای سفید در جریانِ آب شناور میرفتند.
رحمان فریاد زد: «بپر، جمعشون کن!»
حمید تا کنار آب رفت، کمی پایینتر؛ اما دلش نمیخواست پا در آب بگذارد. انگار برق نه در رودخانه، که در بدنِ خودش دویده بود؛ یخ کرد، گلویش سنگین شد و در ذهنش گذشت: «این چه صیدیه؟ سلاخیه.»
رحمان تردیدِ حمید را دید و لحظهای خودش هم مکث کرد—خیلی کوتاه؛ آنقدر کوتاه که نمیشد گفت دلش لرزید، اما چیزی در چهرهاش تکان خورد؛ شاید همان حس دیرینهٔ رفاقت با رودخانه.
خودش پرید توی آب و گفت: «اگه دیر بجنبیم، همهشونو آب میبره.»
سپس رو به حمید کرد: «نرو توی آب، همین کنارِ موتور بمون. دستهٔ گاز رو بگیر؛ هر وقت صدام زدم، فقط گاز بده.»
رحمان در آب بود و با چابکی ماهیها را یکییکی به خشکی میانداخت. بعضی هنوز میجنبیدند و خودشان را به خاک میمالیدند، بعضی فقط لب میزدند، و برخی دیگر بیحرکت مانده بودند—شاید مرده.
حمید فقط نگاه میکرد؛ از چشمانش پیدا بود که دلش برایشان میسوزد. آنقدر محوِ ماهیهای بیرونافتاده بود که یادش رفت گاز بدهد. موتور خاموش شد. با فریادِ رحمان به خود آمد:
«لااقل بیا این ماهیهایی رو که بیرونه جمع کن و بریز توی گونی—زود باش!»
حمید گونی را برداشت و رفت سمتِ ماهیها. رحمان همچنان تند و تند ماهی بیرون میریخت. بعضی که بیشتر در آب مانده بودند، داشتند جان میگرفتند؛ معلوم بود دوباره حالشان جا میآید، اگر وقتِشان میدادند.
یکی جلوی پای حمید افتاد؛ تقلا میکرد، خودش را به سنگ میکوبید و تندتند لب میزد، انگار التماس.
حمید دست برد، با سختی گرفتش و—دور از چشمِ رحمان—انداختش توی آب.
ماهی تا افتاد، یک لحظه برگشت طرفش؛ انگار گفت: «ممنون.» بعد، با چند تکانِ پیاپی رفت و ناپدید شد.
حمید نفسش را با لرزش بیرون داد.
ماهی زیاد بود و رحمان، با حالتِ قهر که تقریباً هیچ کاری نکرده بود، گفت:
«نمیخوای جمع کنی؟ گونی رو بده.»
بعد با سرعت ماهیهای شکارشده را در گونی ریخت و دوباره با همان لحن گفت:
«برو سیمها رو جمع کن، خودم اینا رو جمعوجور میکنم.»
نصفِ گونی، کمی هم بیشتر، ماهی جمع شده بود. حمید مشغول حلقهکردنِ سیمها شد؛ خوشحال از اینکه این صحنه دیگر تکرار نمیشود.
رحمان گونی را آورد و گذاشت ترکِ موتور. چشمش که به حمید افتاد، نگاهش را تند و تیز چرخاند سمتِ او؛ آن نگاه دلخور و ناراحتِ حمید را که دید، چیزی در صورتش سخت شد—انگار حمید را دشمنِ کارِ خودش دیده باشد.
فضا بینشان پر از تنش بود؛ سنگین و سرد.
رحمان پاچههای خیسِ شلوارش را صاف کرد و کفشها را پوشید. با عجله موتور را از روی جک انداخت و گفت: «باید تا سرِ راه خاموش بریم، سنگلاخیه.»
حمید پشتِ موتور را گرفت و رحمان فرمان را. راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بودند که رحمان نگاهی به سمتِ رودخانه انداخت و یکهو وسطِ راه خشک شد. چشمهایش خیره ماند و دیگر پلک نزد.
زیر لب گفت: «ای دادِ بیداد…»
دوباره دقیق نگاه کرد؛ انگار فاجعهای دیده باشد.
بیدرنگ موتور را دوباره روی جک زد و برگشت سمتِ آب.
رسید لبِ رودخانه.
آنجا بود که انگار دنیا روی سرش خراب آوار شد.
حمید هم دوید کنارش.
هزاران ماهی و موجودِ آبزی، مرده روی آب شناور بودند. آب شده بود گورستان؛ هرچه آب جلوتر میرفت، مرگ بیشتر بود.
بویی که میزد بالا، بویِ مرگ بود… بویِ نابودی.
قلبش از دیدنِ اینهمه نابودی درد گرفت.
رحمان صدایش از بغض و خشم میلرزید:
«اینا دارن نسلِ هر نوع آبزی رو تو این رودخونه میخشکانن… بیوجدانها سمِ مرگماهی ریختن…»
حمید با صدایی بغضآلود گفت: «رحمان… چی شده؟»
رحمان، بیآنکه چشم از آب بردارد، با صدایی مملو از غم گفت:
«این سمّه، حمید… همین مرگماهی. یه مشت نامرد میریزن تو آب که کارش رو یکسره کنه؛ نسلکُشی میکنه این لعنتی.»
در راهِ برگشت حتی یک کلمه با هم حرف نزدند. هوا سنگین بود؛ سکوت بینِ هردویشان.
نزدیکِ آبادی، رحمان با صدایی گرفته گفت:
«حمیدجان… ما اگه با برق ماهی میگیریم، یه تعدادی رو میگیریم و اونایی هم که نمیگیریم، یهکم بعد حالشون جا میآد و برمیگردن به زندگیشون.
ولی اون نامردا، دارن نسلِ ماهی رو از بین میبرن. خدا میدونه کجا این مرگِ ماهی رو ریختن که همینطور هرچی موجود زندهست رو میکشه و با آب داره میاد پایین… تا آخرِ رودخونه میکشه.»
حمید با صدایی لرزان پرسید: «مرگِ ماهی سمه؟»
رحمان گفت: «بله… یه سمّه، به همین اسم.»
باز، هر دو سکوت کردند تا رسیدند سرِ کوچه.
حمید گفت: «نگهدار.»
رحمان گفت: «بذار بیام درِ خونه، شکار رو نصف کنیم.»
اما حمید، بیآنکه جوابی بدهد، از ترکِ موتور پیاده شد و به طرفِ خانه رفت—مثل کسی که انگار کمرش زیر چیزی خم شده باشد.
آرام و خمیده راه افتاد.
دستش را در جیب برد، قلابِ سالمی که همراه داشت درآورد و با حسرت به پشتِ سرش نگاه کرد.
رحمان هم نگاهش را از او دزدید.
---
رحمان سرش را پایین انداخت.
گفت: «میخواستم یادت بدم صید یعنی چی…»
حمید گفت: «یاد گرفتم.»
بعد، همانطور که میرفت، فهمید درسِ امروز اصلاً آن چیزی نبود که رحمان می خواست.