ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

مادرزن سلام!

ظهرِ داغ تیرماه بود، وسط ترافیک گیر کرده بودم. گرمای کلافه‌کننده از یک طرف، خرابی کولر ماشین از طرف دیگر، و حرکت لاک‌پشتی ماشین‌ها هم مزید بر علت شده بود. حسابی حالم گرفته بود.

رسیدم به چهارراه و پشت چراغ قرمز ایستادم. کنارم ماشینی توقف کرد که فقط از یک جهت شبیه ماشین من بود: آن هم کولرش خراب بود و شیشه‌هایش پایین بود. اما فرقش این بود که راننده‌ی آن ماشین، برخلاف من که کلافه بودم و قیافه ام ناراحت به نظر می‌رسید؛ خوشحال و خندان بود انگار نه در ترافیک،بلکه در جاده سرسبز شمال است. وقتی حال و روز دمق مرا دید، سر صحبت را باز کرد و با صدای بلند گفت:

— آقا، خبر داری امروز چه روزیه؟

فقط سرم را تکان دادم از آن تکان‌ها که یعنی «نه، و لطفاً بگذار در حال خودم باشم... او که دید من جوابی نمی‌دهم، رو کرد به ماشین سمت دیگرم که شیشه‌اش پایین بود و بلندتر گفت:

— آقا، شما می‌دونین امروز چه روزیه؟

آن مرد با خوشرویی جواب داد:

— نه والله، نمی‌دونم آقا.

مرد با قیافه پیروزمندانه همراه با لبخند رو کرد به خانمی که کنارش نشسته بود و بلند گفت:

— امروز روزِ مادرزنه!

و من هم مادرزنم رو برای گردش آوردم بیرون تا یه کم بهش خوش‌ بگذره.

بعد هم با یه حرکت نمایشی دستِ مادرزنش را گرفت و بوسید.

چند نفر دیگر که متوجه ماجرا شده بودند همان لحظه سرها را از پنجره بیرون آوردند. مرد که حسابی از نمایش راضی بود، رو به ما کرد و گفت:

— از همه‌تون یه خواهش دارم! لطف کنین از همون‌جا که هستین، به مادرخانم بگین: «مادرزن سلام!»

اخم من ناخواسته باز شد و چون از همه نزدیک‌تر بودم، با صدای بلند گفتم:

— «مادرزن، سلام!»

مرد جوانی در ماشین بغلی هم خندید و گفت:

— مادرزن، سلام!

خانمِ مسن، اول کمی جا خورد، بعد خنده شادی روی صورتش نشست و با بالا آوردن دستش جواب سلام‌ها را داد. دو تا پسربچه‌ی شیطان هم از صندلی عقب همان ماشین سرک کشیدند و با ذوقی که فقط مخصوص بچه‌هاست، فریاد زدند:

— مادرزن سلاااام!

دیگر ماجرا جا افتاده بود. هنوز چراغ سبز نشده بود، ولی چهارراه تبدیل شده بود به مراسم رسمیِ تکریم مادرزن! از این طرف و آن طرف، هر کس که می‌فهمید داستان چیست، چیزی می‌گفت، لبخندی می‌زد، دستی تکان می‌داد.

پلیسی هم که وسط چهارراه ایستاده بود، متوجه ماجرا شد.

چند لحظه نگاه کرد، بعد خیلی جدی و با ابهت تمام، رو به آن خانم کرد و یک سلام نظامیِ تمام‌عیار داد!

این حرکت واقعا عالی بود. چند راننده از روبه‌رو که چیزی نفهمیده بودند اما حال و هوا را گرفته بودند، چراغ دادند و با خنده سر تکان دادند. بعضی‌ها هم فقط از روی کنجکاوی لبخند می‌زدند، بی‌آنکه بفهمند چرا ناگهان وسط جهنمِ تیرماه، همه شاد شده‌اند.

و عجیب این‌که واقعاً دیگر کسی کلافه نبود.

گرما همان بود. ترافیک همان بود. کولرِ خراب هم همان کولرِ خراب. اما حال آدم‌ها عوض شده بود. صورت آن مادرزن از شادی برق می‌زد؛ انگار برایش جشن گرفته باشند، آن هم نه در تالار، بلکه وسط چهارراه و بین بوق و دود و چراغ قرمز.

چراغ که سبز شد، ماشین‌ها آرام آرام راه افتادند، اما لبخندها هنوز سر جایشان بود. من هم تا چند چهارراه بعد، بی‌اختیار می‌خندیدم و به این فکر می‌کردم که شاد کردن آدم‌ها، گاهی از هر کاری آسان‌تر است؛ فقط یک شوخیِ به‌جا می‌خواهد، یک دلِ خوش می‌خواهد، و کسی که بلد باشد از دلِ کلافگی، خنده بیرون بکشد.

مطمئنم آن مادرزن، آن روز را تا آخر عمر فراموش نخواهد کرد.

پلیسخاطره
۰
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید