
بلوغ عاطفی عصاره تجربههای زندگی است؛ هنر دیدن ریشه رفتارها در ژرفای ترسها و آرزوها. این مفهوم، به معنای سرکوب احساسات نیست، بلکه توانایی شناخت، هدایت و هماهنگسازی آنها با واقعیت پیچیده روابط انسانی است. فردی که از بلوغ عاطفی برخوردار است، میداند که واکنشهای تند او یا اطرافیان، اغلب فریاد اضطرابهای درماننشده است. در این مقاله، با بیست نشانه کلیدی از دیدگاه آلن دوباتن همراه شما میشویم تا دریابیم چگونه میتوان با درک عمیقتر خود و دیگران، روابطی آرامتر و زندگی ای معنادارتر ساخت. این نشانهها چراغهایی هستند در مسیر پرپیچوخم رشد درونی.
زندهبودن برای ما معنای خاصی دارد و نیروی غریزه و بقا تمام تلاش خود را به کار میبرد تا ارگانیسممان را از خطرهایی که در کمینمان هستند، محافظت کند. اما این پاسداری منحصر به تهدیدهای فیزیکی نیست، بلکه جنبه روانی انسانها را نیز در بر میگیرد. اگر روان ما بنا بر تجربههای ناخوشایند عقبنشینی کند یا با واکنشهای تند و زنندهای پاسخ دهد، نمیتوان به آن خرده گرفت. منظورم این است که واکنش به خودی خود صحیح است. سیستم روان درست عمل میکند، ولی علتی که موجب بروز رفتار شده، توجیهی ندارد. برای مثال، ممکن است در رابطهای خیانت ببینیم و آنگاه تصور کنیم تمام شریکهای عاطفی خائن هستند. حال در چنین شرایطی، روان به هنگام قرارگرفتن در معرض رابطه دیگر دوباره فعال میشود. اما آیا این فعالیت، توجیه رفتار ما را میکند؟ آیا این رفتار را حمل بر بلوغ عاطفی میکنیم؟
یا فردی را در نظر بگیرید که به دلیل تجربه ترومای کودکی از سوی والدین یا اطرافیان، به هنگام نزدیکشدن به ما رفتارهای اجتنابی بروز میدهد. آیا میتوان گفت این بدرفتاریها باید حمل بر عدم بلوغ عاطفی شود؟ او گمان میکند دیگران نیز همانند افراد دوران کودکیاش به او آسیب خواهند زد و به همین علت است که از ما فاصله میگیرد. یا در مثال نخست، میهراسیم که اعتماد دوباره منجر به خیانت شود و به همین خاطر در اعتمادکردن محتاط میشویم. باری، بدرفتاری هیچ انسانی از روی بدذاتی نیست و به یقین تجربههای اضطرابی در بروز آن نقش دارند.
این مطلب را از دست ندهید: (ترومای کودکی چگونه زندگیمان را تغییر میدهد؟)
روابط انسانی بازی کامپیوتری نیستند که حد و مرزهایشان از پیش تعیین شده باشد. سازندگان بازیهای ویدیویی پیش از آغاز، دستورالعملهایی به کاربر میدهند تا از نقطهضعفها آگاهش کنند و از اشتباههای بیمورد جلوگیری کنند. اما چنین روندی در رابطه ما با انسانها وجود ندارد. انسانها بروشور راهنما ندارند. هنگام آشنایی، نه ما از نقطهضعفها و مرزهای او آگاهی داریم و نه او از ما. بنابراین دور از ذهن نیست که دچار اشتباههای ناگزیر شویم.
ارتکاب این اشتباهها مشکل نیست، اما اگر فرد مقابل را از مرزبندیهای خود آگاه نکنیم، نمیتوانیم ادعا کنیم که آنها ما را درک نمیکنند. بنابراین ضروری است به هنگام رخدادن تعارضها سکوت نکرده و دیگران را از مرزهای خود مطلع سازیم. مثالی شخصی میزنم: دوستان زیادی دارم که برای رفع نیازهای علمی یا مالی به من مراجعه میکنند. بنا به استطاعتم نیازها را برطرف میکنم. اما گاهی آنها به نیاز من پاسخ نمیدهند و دلیلش درخواست نکردن من است. در چنین شرایطی بیرحمانه خود را مورد انتقاد قرار میدهم و بیدلیل از آنها فاصله میگیرم. در حالی که بلوغ عاطفی اقتضا میکند بدانیم دوستان یا شریک عاطفی ما قادر به خواندن ذهن ما نبوده و نیاز به بیان واضح داریم.
ادیسه هومر داستان جالبی از شجاعت عذرخواهی بیان میکند. تلماخوس پس از غیاب پدرش اودیسیوس، کنترل قصر را از دست داده بود و خواستگاران بر آن حکمرانی میکردند. اما به تشویق آتنا، سفر خود را برای یافتن پدر آغاز کرد. پس از بازگشت مخفیانه، هر دو شروع به کشتن خواستگاران کردند. اما تلماخوس اشتباهی حیاتی مرتکب شد.
او فراموش کرد در را به درستی ببندد و در نتیجه، یک خائن به اتاق اسلحه دسترسی یافت و برای خواستگاران سلاح آورد. نبرد جدیدی شکل گرفت. تلماخوس در اوج نبرد، با شجاعت مسئولیت اشتباهش را پذیرفت و به پدرش گفت:
«پدر، این اشتباه من بود. من در را محکم قفل نکردم و باز گذاشتم. حال ضرر آن را متحمل میشویم.»
اودیسیوس هم که خود در شرایط خطرناکی بود، عذرخواهی فرزندش را ارج نهاد و با یکدیگر به جنگ ادامه دادند. باری، همه ما در زندگی سهلانگاری کردهایم. اما آنچه شخصیت ما را تعیین میکند، نه خود سهلانگاری، بلکه واکنش پس از آن است. اگر جایی برای عذرخواهی وجود دارد، چیزی از ما کم نمیشود، ولی اگر لجبازی کنیم فقط خود را خراب کردهایم. فرقی هم ندارد اشتباه در رابطه دوستانه رخ داده یا در زندگی زناشویی.
قبول کنید یا نه، همه ما تا حدی ترسو و در حال آزمون و خطا هستیم. با این وجود، چرا عدهای اعتماد به نفس دارند و عدهای دیگر نه؟ دلیل بیاعتمادبهنفسی در مقایسه نهفته است. فردی که به بلوغ عاطفی رسیده، خوب میداند دیگران هم دست کمی از خودش ندارند. میداند همه ترسو بودن را از اجداد به ارث بردهاند. میداند اگر کسی چیزی را بروز نمیدهد، لزوماً ترسو نیست، بلکه شاید پنهانکار خوبی است. اما فرد فاقد اعتمادبهنفس گمان میکند درخت آفرینش یک میوه گندیده بیشتر ندارد و آن هم خودش است.
برای من و خیلی از کسانی که کودکی سختی داشتهایم، کنار آمدن با والدین آسان نیست. نمیتوانیم از اشتباههایشان بگذریم و این فاصله میآفریند. فکر میکنیم آنها میتوانستند بهتر عمل کنند؛ فارغ از اینکه آنها هم نخستین بار است که زندگی میکنند و از اشتباه مصون نیستند. همانطور که ما در بدرفتاری والدینمان حقی نداشتهایم، آنها هم در بدرفتاری والدینشان بیتقصیر بودند. هزاران دلیل برای ترس و اضطراب وجود دارد و فقط خدا میداند این ترسها چگونه رفتار انسان را تغییر میدهند. ناگفته نماند که این مسئله مجوزی برای اقدامهای نادرست والدین نیست. هر انسانی فرصت تغییر را دارد. اما ترس و اضطراب به هیچکس رحم نمیکند. بخشش والدین گامی مهم در مسیر بلوغ عاطفی است.
این مطلب را از دست ندهید: (اثرات جدالهای خانگی بر فرزندان)
با چت کردن موافق نیستم. اگر بخواهیم در مورد مسئله مهمی صحبت کنیم، ترجیح میدهم تماس تلفنی برقرار کنم. دلیلش روشن است: متن در بیشتر مواقع قادر به انتقال احساس نیست. به بیان دیگر، ما نویسندههای ماهری نیستیم. حتی اگر باشیم، هیچ کنترلی بر برداشت دیگران از واژههایمان نداریم. در نتیجه، یک واژه کوچک همه چیز را به هم میریزد و یک مسئله کوچک به سوءتفاهمی بزرگ تبدیل میشود. اما این مسئله منحصر به چت نیست. به موارد زیر دقت کنید:
به هنگام خستگی، از صحبت در مورد مسائل مهم خودداری میکنیم.
اگر با شریک زندگی یا دوستمان وقت میگذرانیم، موبایل را در حالت سکوت قرار میدهیم.
یک آغوش ساده و به موقع میتواند از تنشهای فراوان جلوگیری کند.
یک هدیه مناسب، نگاه فردی که دوستش داریم را نسبت به ما تغییر میدهد.
ما قهر میکنیم چون توانایی تحمل انتقاد را نداریم، چون گمان میکنیم فرد مقابل خواستههایش را تحمیل میکند یا خط قرمزهای ما را نادیده میگیرد. البته ما موظف نیستیم تمام دلایل برای قطع یک رابطه را نادیده بگیریم. اگر بودن در کنار کسی شما را آزار میدهد، نخست میبینیم آیا قادر به برطرف کردن تنشها هستیم یا نه. در غیر این صورت، میتوانیم ارتباط را کاهش دهیم. اما آنچه آلن دوباتن اشاره میکند، جنبهای از انسانهاست که بار سنگین گذشته را طولانیمدت حمل میکنند و این جز فرسودگی روانی نتیجهای ندارد. کنار گذاشتن قهرهای طولانی از نشانههای بلوغ عاطفی است.
کمالگراها بیشباهت به مهرههای منچ نیستند؛ آنها تا شش نیاورند حرکت نمیکنند. واقعیت این است که زندگی ناعادلانه است و فرصتهای یکسانی در اختیار همه نمیگذارد. انتظار برای شرایط ایدهآل بیهوده است. در نتیجه، داخل چرخهای میافتیم که خودش را تغذیه میکند: کاری نمیکنیم چون شرایط فراهم نیست و شرایط فراهم نیست چون کاری نمیکنیم. برای خروج از این چرخه، باید از همانجا که هستید و با همان امکانات شروع کنید. این درک، بخشی از فرآیند رسیدن به بلوغ عاطفی است.
این مطلب را از دست ندهید: (چگونه از دست کمالگرایی خلاص شویم؟)
خوشبینی احمقانه است. چشم انسان را به روی خطرها میبندد و او را در توهم فرو میبرد. اما بدبینی انسان را زنده نگه میدارد، همانطور که ژنهای ما در طول تکامل چنین کردهاند. بدبینی موجب میشود مثل احمقها گمان نکنیم تلاشهای اولیهمان حتماً به ثمر میرسند، چرا که خوب میدانیم واقعیت زندگی با خوشبینی محض سازگار نیست. به همین خاطر به یک نقشه بسنده نمیکنیم و نقشههای جایگزین هم طراحی میکنیم. اما خوشبینها یک نقشه را پیش میبرند و پس از شکست، همه چیز را رها میکنند. باری، بدبینی، زندگی شجاعانه است. آرتور شوپنهاور میگوید:
«زندگی شاد غیرممکن است. بهترین زندگی، زندگی شجاعانه است.»
این نگرش واقعبینانه نیز از ثمرات بلوغ عاطفی است.
مقایسههای بیمورد موجب شده گمان کنیم خود و دیگران بیخاصیت هستیم. از کودکی القا میشود اگر ریاضی نمیدانی ضعیفی؛ ولی به کسی که هنر نمیداند چنین گفته نمیشود. یا درونگراها منزوی پنداشته میشوند و برونگراها اسطوره قدرت؛ این در حالیست که کارل گوستاو یونگ، شخصیت درونگرای شهودی را قدرتمندترین نوع معرفی میکند. مسئله قضاوت این جنبهها نیست، بلکه درک این نکته است که نقطهضعف در یک زمینه، مستلزم نقطهقوت در زمینهای دیگر است. اما فرهنگ اجتماعی و تبلیغات مسموم شبکههای مجازی موجب شده تا چشم بر روی نقطهقوتها ببندیم. کشف و پذیرش این پیوند، نشانه بلوغ عاطفی است.
یکی از حقایل ناگوار روابط انسانی آن است که دیگران از دور زیبا به نظر میرسند، اما با نزدیکشدن شفافیت خود را از دست میدهند. این واقعیت دو راه پیشرو میگذارد: نخست، فاصله بگیریم و تن به هیچ رابطهای ندهیم. دوم، دیگران را با تاریکیهایشان بپذیریم، چرا که خود ما نیز تاریکیهایی داریم.
برداشت دیگری هم از این جمله آلن دوباتن دارم: تا زمانی که به احساس طرف مقابل پی نبردهایم، عشق خود را خالصترین احساس ندانیم و وجودمان را نثار نکنیم. به قول عباس معروفی: «در کنار کسی بایست که نیمی از مسیر را به سویت دویده باشد.» دویدن کورکورانه و درخواست حمایت عاطفی یکطرفه، نتیجهای جز سرخوردگی ندارد. حتی اگر تو سرخترین سیب دنیا باشی، باز هم انتخاب کسی که دنبال پرتقال است، نخواهی بود. پس وقتی انتخاب نمیشویم، احساس نکنیم مشکل از ماست. مراقب باشیم عشق خود را نثار چه کسی میکنیم. این خردمندی عاطفی، نشانه بارز بلوغ عاطفی است.
این مطلب را از دست ندهید: (چگونه عاشق شویم؟ | هفت توصیه از زبان آلن دوباتن)
اگر تجربه آسیبهای جدی را پشت سر گذاشته باشیم، ممکن است بپرسیم: چه کسی حاضر است با این زخمها و حساسیتهای ما زندگی کند؟ آیا کسی پیدا میشود که در مسیر زندگی یاریمان دهد؟ البته این پرسشها منحصر به افراد آسیبدیده نیست. چه بپذیریم چه نه، تفاوتهایی داریم که به مذاق دیگران خوش نمیآید و دیگران هم تفاوتهایی دارند که به مذاق ما خوش نمیآید. اما اگر به بلوغ عاطفی رسیده باشیم، میپذیریم که انسان بیعیب افسانه است و در دنیای حقیقی، همه به گِل آلوده شدهاند.
بگذارید صادقانه بگویم، همه ما گاهی احمق هستیم. احمقهایی بیتجربه که سعی در تظاهر به عاقل بودن داریم. مشورت میگیریم، لیست میکنیم، اما باز هم گاهی به بنبست میرسیم. انسان در مواجهه با رویدادی تازه، هیچ دفاعی از پیش آماده ندارد. مثال میخواهید؟
میدانیم کسی که دوستش داریم به ما علاقه ندارد، اما باز هم مهر میورزیم.
میدانیم محیط زندگیمان مناسب نیست، اما برای تغییرش تلاش نمیکنیم.
میدانیم فلان شبکه اجتماعی آسیبزاست، اما باز هم به سراغش میرویم.
هیچ روزی از زندگی عاری از حماقت نیست. پس چه لزومی به سرزنش دائمی وجود دارد؟ بخشیدن خود، گامی ضروری در بلوغ عاطفی است.
آلن دوباتن در کتاب “روابط” به موزاییکی بودن روان انسان اعتقاد دارد؛ اینکه روان ما بخشهای بزرگسال و بخشهای کودکسال دارد. بخش بزرگسال حاصل پختگی و بخش خردسال حاصل محرومیتهاست. ممکن است پزشکی حاذق باشیم، اما با کوچکترین انتقاد دچار فروپاشی شویم. ممکن است کارهای دشوار را به پایان برسانیم، اما در یک بحث کوچک عاطفی، همه چیز را زیر سوال ببریم. اگر به بلوغ عاطفی رسیده باشیم، میپذیریم که نمیتوانیم همیشه بزرگسال باشیم. نقطهای در ما و دیگران وجود دارد که مانند بچهها نیاز به مراقبت دارد. انتخاب با ماست که سخت بگیریم یا ملایمت و تربیت نشان دهیم.
شوپنهاور معتقد بود برنامهریزی برای زندگی، از سخیفترین کارهاست. اما منظور این نیست که تلاش نکنیم. ضروری است به آگاهی کاملی از لذت و رنج برسیم. از نظر او، لذت یک امر منفی است؛ یعنی لذت زمانی معنا دارد که رنج یا نیازی (مانند تشنگی) از بین برود. پس از رفع نیاز، به جای لذت پایدار، دچار کسالت میشویم. نتیجه میگیریم: انسانی که به بلوغ عاطفی رسیده، خوب میداند که گریز از رنج، خود به نوعی شادی است. شادی یعنی نبودِ رنج. یا به قول اپیکور، لذت واقعی در نبودِ رنج است. سعی کنیم به جای ایجاد شرایط آرمانی، موانع پیشرو را برطرف کنیم، چرا که با برداشتن موانع، حرکت به خودی خود ایجاد میشود.
این مطلب را از دست ندهید: (قانون صد ساعت | چگونه به زندگیمان نظم بدهیم؟)
این نشانه بلوغ عاطفی واضح است، ولی محدودیتهایی دارد. بیایید به این پرسشها فکر کنیم:
آیا برای شما مهم نیست شریک عاطفیتان چه نظری درباره شما دارد؟
آیا برای شما مهم نیست والدین و خواهر و برادرانتان چه دیدگاهی دارند؟
پاسخ ما مشخص است. پس تعبیر این نشانه چیست؟ تعبیر آن در انجام اولویتهای زندگیمان نهفته است. اگر معتقدیم باید کاری را انجام دهیم، آن را انجام میدهیم و مسئولیتش را میپذیریم. ممکن است نگرش دیگران از ضرورتی که در پیش گرفتهایم حمایت نکند، ولی نکته همینجاست. مثال میزنم:
رواندرمانی اولویت دارد؛ به خاطر قضاوت دیگران آن را کنار نمیگذاریم.
تحصیل برایمان ضروری است؛ به خاطر شکستهای دیگران، از آن صرفنظر نمیکنیم.
کسب درآمد مهم است؛ پس از بعضی مهمانیهای بیثمر میگذریم.
باری، نکته در این است که برای رسیدن به خواستهمان، حاضریم از چه چیزهایی بگذریم و آیا اندیشه دیگران درباره این انتخاب، اهمیت دارد.
نخستین داستانی که نوشتم را فراموش نمیکنم. تمام هفته را برای یک داستان ۳۰۰۰ کلمهای بیدار ماندم. وقتی تحویل دادم، گمان میکردم استاد از آن لذت خواهد برد. اما پاسخ ویرایش را که دیدم، متن پر از اصلاحات قرمز رنگ بود. عصبانی شدم و استاد را سرزنش کردم. اما وقتی برای اصلاح دست به کار شدم، فهمیدم انتقادهایش بیجهت نبود. واقعیت آن است که نگرش افراد باتجربه، آنان را قادر میسازد از زوایای دیگری به مسائل بنگرند و آسیبهایی را ببینند که از آنها بیخبر بودهایم. باری، میدانم که گاهی عصبانیکننده است، اما زندگی بدون این دیدگاههای اصلاحی متلاشی میشود. پذیرش بازخورد سازنده، نشانهای از بلوغ عاطفی است.
“مرگ دستهجمعی عروسی است.” این مثل را یکی از دوستانم گفت و از آن پس هر روز تکرارش میکنم. میتوان گفت اشتراک در درد، موجب تخفیف درد است. اگر من تنها کسی باشم که به مشکل خاصی دچارم، افسرده میشوم، اما اگر بفهمم دیگران هم دچار آن هستند، احساس تنهاییام کمتر شده و راحتتر کنار میآیم. باری، تحمل رنج به تنهایی دشوار است. انسانی که به بلوغ عاطفی رسیده، معمولاً نگاهش را به سوی دیگران نیز میچرخاند.
این مطلب را از دست ندهید: (اضطراب وجودی و انسان مدرن)
سناریویی را در نظر بگیرید: در حال صحبت تلفنی با شریک عاطفیتان هستید که میگوید خسته است و میخواهد بخوابد. پس از قطع تماس، ذهنتان شروع به ساختن فرضیههای منفی میکند: “احتمالاً دوستم ندارد، از دستم خسته شده، شاید پای فرد دیگری در میان است.” احمقانه به نظر میرسد، نه؟ اما بسیاری از قضاوتهای ما بر اساس همین تحریفهای شناختی صورت میگیرد. تجربههای گذشته را به موقعیتهای مشابه جدید ربط میدهیم، بدون آنکه شواهدی وجود داشته باشد. نسبت به آن سناریو میتوانیم بپرسیم:
آیا خستهبودن به تنهایی دلیلی برای دوست نداشتهشدن است؟
آیا شریکم را با دیگری دیدهام که چنین فکر میکنم؟
آیا معمولاً روز بعد، این قضاوتهای نادرست زیر سؤال نرفتهاند؟
طبق تجربه شخصیام، پایدارترین دوستیها مواردی هستند که طرفین تصمیم میگیرند رنجهایشان را به اشتراک بگذارند. آنها نقطهضعفها و آسیبپذیریهای خود را بازگو میکنند، چون به حدی از اعتماد رسیدهاند. حتی عاشقشدن هم از این قاعده پیروی میکند. سی. اس. لوئیس معتقد است “عاشق شدن یعنی آسیبپذیر شدن.” باری، اگر میخواهیم دوست بهتری شویم، همکاری در پروژه یا تبریکهای معمول کافی نیست. باید سپر خود را کنار بگذاریم و همانطور که آلن دوباتن میگوید، به فرد مقابلمان بگوییم: “به من بگو که قرار است چگونه به من آسیب بزنی.” این صداقت آسیبپذیر، اوج بلوغ عاطفی در روابط است.