در روزهای اخیر حس و حال غریبی داشتم، ترکیبی از غم و ترس جوری که شدیدا نیاز به یک پناه را در خودم حس میکردم. قسمت زیادی از زندگی من پای همین کامپیوتری گذشته و میگذرد که همین الآن دارم با آن این کلمات را برای شما مینویسم. یک جورایی این دکمهها و این صفحهی نمایشگر خانهی امنی شده برای من، و هر کاری را که در آن انجام میدهم بدون ترس و ناراحتی است. ولی اگر کمی از این اتاق امن فاصله بگیرم بخواهم کمی با دنیای بیرون آن تعامل داشته باشم ترس و غم است که به من هجوم میآورد. ترس و غمی واقعی، آنقدر واقعی که شدیدا نیاز به یک پناه پیدا میکنم و میتوانم ساعتها در خودم فرو بروم و با این ترس و غم همراه بشم و فقط گریه کنم. این فاجعهای است که من با آن روبرو هستم و باید از اینجا به بعد دیگر با آن روبرو شوم با آن همنشین شَوَم و در نهایت با آن زندگی کنم؛ چون راه دیگری نیست. باید کمی واقعیتر باشم و این برای من که عاشق این بودم که بدون هیچ کس به جلو بروم خیلی سخت است. باید یاد بگیریم که زمانهایی نیاز است که از دیگران کمک بگیرم از دیگران بخواهم که برایم کاری را انجام دهند یا چیزی را به من یاد دهند، و فکر میکنم این بیشتر از همه برای خود من ترسناک و زجرآور است. زجری که باید تحملش کنم و میدانم که نتیجهاش برای من و اطرافیانم نتیجهای نیکو است. انسان چه بخواهد چه نخواهد موجودی نیست که همیشه به تنهایی بتواند معنای ویژهای خلق کند، نه آنکه بخواهم بگویم انسان نمیتواند تنهایی به پیش برود، نه اینطور نیست و خیلی جاها میتوان و باید تنها بود. ولی شاید اینطور باید بگویم که انسان بودن یک مسیر است، یک صعود است به قلهای دست نیافتنی، در این صعود پارهای باید تنها بود و پارهای با دیگران. تنهایی همیشگی و وابستگی همیشگی ما را خیلی بالا نمیبرند. هر کدام را که برای همیشه کنار بگذاریم حتما جایی گرفتار خواهیم شد، یا جایی برای همیشه متوقف. زندگی یک چرخش است، یک تکرار و یک رفت و آمد همیشگی از حالی به حالی دگر و بازگشت به حال آغازین. و این گرفتاری از آن جا است که بشر، موجودی است سیال. انسان نیاز به تغییر دارد و اما همین نیاز اگر درست پاسخ داده نشود به یک گرفتاری بیپایان تبدیل میشود و خود رنجهایی را برای ما در پی خواهد داشت. ما خود انتخاب میکنیم که این تغییرات را به چه صورت و به چه وسیلهای وارد زندگی خود کنیم و به وجودمان بچشانیمشان. میتوانیم تغییر را در خود و یا در نگاه خود ایجاد کنیم یا که در بیرون چیزی را تغییر دهیم. اما مهم است که خود انتخاب میکنیم چیزی را تغییر دهیم، یا که دیگران و هر آن چیز که آن بیرون است ما را وا میدارد چیزی را تغییر دهیم. اگر ما بی توجه به خودی که هستیم همواره فقط در پی امواج بیرونی، بالا و پایین شویم، دیگر خودی نخواهیم داشت و بیخود میشویم و در آشوب این جهان هیچ خواهیم بود.
