برگرفته از کتاب Influencing Up

در محیطهای سازمانی پیچیده و ماتریسی امروز، موفقیت شغلی دیگر صرفاً به انجام وظایف محوله محدود نیست، بلکه به توانایی تأثیرگذاری بر افرادی بستگی دارد که در جایگاه قدرت قرار دارند. مفهوم «نفوذ به بالا» (Influencing Up) به توانایی متقاعدسازی و جلب حمایت مدیران ارشد و صاحبان تصمیم اشاره دارد، بدون آنکه نفوذکننده لزوماً قدرت رسمی داشته باشد. این مقاله با استناد به اثر کوهن و بردفورد و بهرهگیری از نظریات تکمیلی، چارچوبی جامع برای درک، تحلیل و بهکارگیری نفوذ بدون اقتدار ارائه میدهد. هدف مقاله، تبیین اصول روانشناختی و رفتاری مؤثر در تعامل با قدرت، معرفی مدل نفوذ مبتنی بر تبادل و اعتماد، و ارائه راهکارهایی عملی برای ایجاد تأثیر در روابط سلسلهمراتبی است.
سازمانهای معاصر در جهانی فعالیت میکنند که ویژگی آن پیچیدگی، سرعت تغییر، و ساختارهای شبکهای است. در چنین محیطی، سلسلهمراتب سنتی جای خود را به ساختارهای افقیتر و مبتنی بر همکاری داده است. بااینحال، تفاوت قدرت همچنان یکی از پویاییهای تعیینکننده در رفتار سازمانی است.
کارکنان در سطوح میانی و پایین سلسلهمراتب معمولاً برای اجرای ایدهها یا دسترسی به منابع، نیازمند حمایت مدیران ارشد هستند. از سوی دیگر، مدیران عالی اغلب در معرض حجم عظیمی از درخواستها و تصمیماتاند، و تنها به پیشنهادهایی واکنش مثبت نشان میدهند که با اهداف و دغدغههایشان همسو باشد.
بنابراین، «نفوذ به بالا» نه به معنای مقابله با قدرت، بلکه به معنای مدیریت هوشمندانه آن است؛ یعنی یافتن راهی برای تأثیرگذاری بر کسانی که اختیار تصمیم نهایی را دارند، از طریق شناخت ارزشهایشان و ارائه پیشنهادهایی که منافع متقابل ایجاد کند.
مطالعات کوهن و بردفورد نشان میدهد که در محیطهای ماتریسی و چندسطحی، هیچکس بهتنهایی قادر به انجام مأموریتهای کلان نیست. موفقیت در چنین محیطی مستلزم همکاری بینواحدی و تعامل با افرادی است که از نظر قدرت، جایگاه یا منابع برترند.
این نوع نفوذ برای کارکنانی حیاتی است که:
ایدهای نوآورانه دارند اما نیازمند حمایت مدیریتیاند،
درگیر پروژههای بیندپارتمانی هستند،
یا با موانع ناشی از ساختار بوروکراتیک مواجهاند.
نفوذ به بالا، برخلاف چاپلوسی یا اجبار، نوعی توانمندسازی ارتباطی است. فرد میآموزد چگونه نیازها و منافع طرف مقابل را بشناسد، آنها را به زبان قابلدرک برای مدیر ترجمه کند، و پیشنهاد خود را در قالب یک مبادلهی ارزشمند مطرح نماید.
این مدل بر اصل «تبادل متقابل» (Reciprocal Exchange) استوار است. فرض اصلی آن است که نفوذ زمانی موفق است که فرد بتواند چیزی ارزشمند برای طرف مقابل عرضه کند. این ارزش میتواند از جنس اطلاعات، همکاری، شهرت سازمانی، یا حتی کاهش ریسک تصمیمگیری باشد.
فرآیند نفوذ در این مدل شامل شش گام کلیدی است:
۱. تشخیص اهداف متقابل: درک آنچه برای هر دو طرف اهمیت دارد.
۲. شناسایی ارزهای تأثیر (Currencies): یعنی منابعی که برای دیگری ارزشمندند (مانند زمان، اطلاعات، حمایت سیاسی).
۳. ارزیابی رابطه قدرت: تشخیص موانع ساختاری یا روانی در مسیر ارتباط.
۴. برقراری اعتماد اولیه: ایجاد اطمینان از نیت مثبت و قابلاتکا بودن.
۵. پیشنهاد تبادل: بیان شفاف منافع دوطرفه.
۶. پایداری در پیگیری: حفظ ارتباط تا تحقق نتیجه و تقویت رابطه بلندمدت.
این رویکرد بهجای «درخواست»، بر «پیشنهاد ارزش» تمرکز دارد و تأکید میکند که نفوذ مؤثر تنها زمانی ممکن است که طرف مقابل احساس کند چیزی برای کسب کردن دارد.
چالدینی (2006) شش اصل جهانی نفوذ را معرفی میکند: تقابل، تعهد، شواهد اجتماعی، محبوبیت، اقتدار و کمیابی. در تعامل با افراد قدرتمند، سه اصل نخست بیشترین کاربرد را دارند:
تقابل (Reciprocity): انسانها بهطور طبیعی تمایل دارند لطف را جبران کنند.
شواهد اجتماعی (Social Proof): مدیران معمولاً از ایدههایی حمایت میکنند که پیشتر در جایی موفق بوده است.
اقتدار (Authority): ارائه دادهها و استدلالهای مستند باعث پذیرش سریعتر میشود.
فردی که قصد نفوذ دارد، باید از این اصول بهصورت اخلاقی و شفاف استفاده کند تا اعتماد و همکاری ایجاد شود.
قدرت الزاماً از عنوان سازمانی ناشی نمیشود. همانطور که گلمن (2013) توضیح میدهد، «هوش هیجانی» و «درک موقعیتی» اغلب نقش تعیینکنندهتری در نفوذ دارند تا اقتدار رسمی. کارکنان میتوانند با نشان دادن شایستگی، مسئولیتپذیری و همدلی، جایگاهی از نفوذ غیررسمی کسب کنند که در تصمیمگیریها اثرگذار است.
تحقیقات ادمونسون (2019) درباره «امنیت روانی» نشان میدهد که اعتماد، پیششرط تعامل سازنده است. در سازمانهایی که افراد از مجازاتشدن بهدلیل طرح نظر یا پیشنهاد نمیترسند، سطح مشارکت و نوآوری بهمراتب بالاتر است. در نفوذ به بالا، اگر مدیر احساس کند هدف فرد صرفاً منافع شخصی است، احتمال همکاری کاهش مییابد. بنابراین، شفافیت و تعهد به منافع سازمانی، بنیان اعتماد هستند.
شناخت دغدغهها، فشارها و شاخصهای موفقیت مدیر، گام نخست در طراحی پیام مؤثر است. برای مثال، اگر مدیر ارشد بیشتر بر شاخصهای مالی تمرکز دارد، باید پیشنهاد در قالب بازگشت سرمایه (ROI) بیان شود؛ اگر بر برند و اعتبار حساس است، پیام باید بر اثرات مثبت شهرتی تأکید کند.
مدیران ارشد نسبت به پیشنهادهایی واکنش مثبت دارند که با اهداف کلان سازمان همسو است. بنابراین، فرد باید نشان دهد که ایدهاش چگونه به تحقق مأموریت سازمانی کمک میکند، نه صرفاً به بهبود عملکرد واحد خودش.
نفوذ موفق نیازمند انتخاب زمان و فضای مناسب است. جلسات غیررسمی، گفتوگوهای کوتاه و تدریجی، و طرح تدریجی ایدهها معمولاً از جلسات طولانی و رسمی مؤثرترند. در ضمن، لازم است از لحن محترمانه ولی قاطع استفاده شود، نه تهاجمی و نه منفعلانه.
همانطور که کوهن و بردفورد تأکید میکنند، رابطه رئیس و کارمند زمانی پایدار و مؤثر است که از حالت سلسلهمراتبی به شراکتی تبدیل شود. در این نوع رابطه، هر دو طرف در موفقیت یکدیگر ذینفعاند. کارکنان باید نشان دهند که درصدد حمایت از اهداف مدیر هستند، نه صرفاً تأمین منافع فردی.
هرچند نفوذ ابزاری قدرتمند برای پیشبرد اهداف سازمانی است، اما میتواند در صورت استفاده نادرست به دستکاری یا فریب تبدیل شود. تمایز اصلی میان «نفوذ سالم» و «دستکاری»، شفافیت نیت و وجود منافع متقابل است.
ازاینرو، افرادی که میخواهند به بالا نفوذ کنند باید مراقب باشند که اعتبارشان آسیب نبیند. نفوذ موفق پایدار است تنها زمانی که بر پایه صداقت، احترام و نتیجهگرایی دوجانبه بنا شود.
نفوذ به بالا در عصر سازمانهای شبکهای، یک مهارت حیاتی است نه یک تاکتیک مقطعی. فردی که میتواند بدون اقتدار رسمی بر تصمیمگیران اثر بگذارد، به دارایی استراتژیک سازمان تبدیل میشود. این توانایی با سه اصل بنیادین شکل میگیرد:
شناخت پویاییهای قدرت و ارزشهای مدیران،
ایجاد تبادل برد–برد از طریق اعتماد و شفافیت،
و حفظ انسجام اخلاقی در فرآیند نفوذ.
چنانکه کوهن و بردفورد بیان میکنند، قدرت پدیدهای ثابت نیست؛ میتوان با افزایش نفوذ، قدرت کلی سیستم را نیز بالا برد. بهجای رقابت بر سر اقتدار، میتوان با ایجاد شراکت و همراستایی منافع، مسیر رشد فردی و سازمانی را هموار کرد.