ویرگول
ورودثبت نام
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
خواندن ۱۳ دقیقه·۳ ماه پیش

بازگشت به خویشتن نخست.

آشتی با کودک درون

روزی در آینه، کودکی‌ام را دیدم. لبخند زد و گفت:
– دیر آمدی… اما هنوز وقت آشتی هست.

من و کودکی‌ام پس از سال‌ها قهر، دوباره حرف زدیم.
او فقط پرسید:
– چرا فراموشم کردی؟

می‌خواستم اندوهم را فراموش کنم، اما او دستی کوچک داشت و گفت:
– من همان توام، فقط کوچکم.

هر شب با کودکی درونم حرف می‌زنم؛ هنوز از من دلخور است، اما این‌بار شاید ببخشد.
میان منِ امروز و منِ پنج‌ساله پلی ساخته‌ام. نامش را گذاشته‌ام «آشتی».

سال‌ها پیش، زمانی که کودکی کم‌سال بودم، چند سالی در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که چند باغچه داشت.
در بزرگ‌ترین باغچه، درخت گیلاسی قدیمی ایستاده بود؛ درختی پرثمر که هر سال شاخه‌هایش از گیلاس‌های سرخ و درخشان سنگین می‌شد.

باغچه‌ها پر از گل‌های فصلی و رنگارنگ بودند؛ گل‌هایی که مادرم با عشق می‌کاشت و هر روز با دلسوزی به آن‌ها رسیدگی می‌کرد.
یکی از باغچه‌ها هم مخصوص سبزی‌های تازه برای مصرف روزانه بود.

آن خانه، آغاز شیطنت‌ها و بازیگوشی‌های من بود.
من کوچک‌ترین فرزند خانواده بودم و حدود پنج‌سال بود که به آن‌جا نقل مکان کردیم.
در حیاط، حوض بزرگی داشتیم با تلمبه‌ای قرمز که دسته‌ای بلند داشت.

آن را بالا و پایین می‌کردیم تا از دهانه‌اش آب زلال بیرون بجهد.
آن آب برای خوردن نبود؛ برای شستن ظرف‌ها و گاهی برای استحمام در آب‌انبار استفاده می‌شد.
آب از جوی می‌آمد و نوبتی در آب‌انبار جمع می‌شد.

آب آشامیدنی را با درشکه می‌آوردند و به آن «آب شاهی» می‌گفتند؛ هنوز آب لوله‌کشی در همه‌ی خانه‌ها رواج نداشت.
برای حمام آب گرم باید به حمام عمومی می‌رفتیم، اما در تابستان، گاهی موها و صورت را با همان آب سرد تلمبه می‌شستیم.

آن حیاط...
آن آجرها...
آن باغچه‌ها...
پله‌های آجری، پنجره‌های چوبی، درهای کهنه...
همه‌شان شاهد اتفاقات بسیاری بودند، اما شاهدانی ساکت.

در نقاشی بالا، آن درخت گیلاس نماد همان درخت بزرگ و مهربان کودکی است.
آن کودک، کودکی من است، و آن مرد، خودِ من — که این چند روایت، یادداشت‌هایی از دیدار دوباره‌ام با کودکی خویش است.

گرامِی که خراب کردم...

همه اهل خانواده، همان‌ها که در منزل بودند، در اتاق‌هایشان استراحت می‌کردند و خوابیده بودند.
من که خواب نداشتم، در حیاط، در سایه‌ی درخت بزرگ گیلاس ایستاده بودم.

روبه‌رویم پله‌کانی بود که به دو اتاق راه داشت: اتاق نشیمن و اتاق برادرم.
اکثر مواقع من به اتاق برادرم می‌رفتم و به مجلات رنگ‌به‌رنگ او نگاه می‌انداختم و با دو عکس روی دیوار صحبت می‌کردم.

چند روز پیش، داداشم یک جعبه‌ی خوشرنگ آورد خانه و یک صفحه‌ی گرد مشکی هم همراه داشت.
آن را روی جعبه گذاشت و صفحه چرخید و صدای آواز از آن جعبه شنیده شد.

گفت:
– این رادیوگرامه، برای بازی نیست.

رادیو را هم روشن کرد و شنیدیم.
مادر گفت:
– مبارک باشه، ولی به پدرتون نگین جواد گرام خریده، او بدش میاد.

به پله‌ها نگاه کردم و یکی بهم گفت:
– برو اتاق داداشت.

از پله‌ها رفتم بالا و وارد اتاق شدم.
همه‌چیز مرتب بود.
تاقچه پر از کتاب و مجله بود.
زیر تاقچه، جعبه‌ی گرام بود.

برداشتم، دیدم خیلی سبک است.
یکی آرام گفت:
– ببرش تو حیاط.

آرام برداشتم گرام را و رفتیم بیرون.
از پله‌ها رفتم پایین.
سکوت کامل بود.

نشستم زیر درخت گیلاس، توی باغچه.
یکی گفت:
– برو قیچی و چاقو بیار.

رفتم زیرزمین، چاقوی کوچکی برداشتم و از کشوی خیاطی مادرم در اتاق بالا قیچی آوردم.
رفتم حیاط و شروع کردم گرام را باز کردن.
هر چه سیم داشت، یکی گفت:
– قیچی کن، یالا قیچی کن!

باورم نمی‌شد...
گرام دقایقی بعد آش و لاش شده بود.
هر بخشش یک طرف افتاده بود.

پُود صفحه‌ی آهنگ را گذاشتم جایش و با دست چرخاندم.
صدا نمی‌آمد.
سوزن گرام را که از بیخ کنده بودم روی صفحه کشیدم؛ صدا نداد.

آن‌قدر روی صفحه با سوزن کشیدم که سوزن بی‌نوا کج شد.
چند پیچ را نمی‌دانم چطور باز کردم.
صفحه‌ی سیاه را پرتاب کردم درون حوض آب؛ بی‌نوا رفت پایین و آمد بالا و همان‌جا روی آب ایستاد.

چاقو و قیچی را پرتاب کردم روی گرام بی‌نوا و رفتم روی پله‌ها نشستم.
نمی‌دانم واقعاً کی به من می‌گفت این کار را بکن، و آن‌قدر می‌گفت تا آخر هم انجامش می‌دادم.

یعنی من دوتا بودم؟
اگر من نبودم، کی بود؟

با هم سفری می‌کنیم که منِ شصت‌وپنج‌ساله، کودکی پنج‌سالگی خودم را ملاقات کنم؛ ببینم او چه احساسی دارد، چه آن روزها و چه امروز.

من و کودکیم...

صدای تق‌تق از پشت دیوار می‌آمد یا از درون سرم؟
نمی‌دانم.

همیشه وقتی ساکت می‌شوم، او پیدایش می‌شود؛ آن بچه‌ی پنج‌ساله با موهای آشفته، با نگاه تند، با اخم‌هایی که نمی‌دانم از که یاد گرفته بود.

– باز منو فراموش کردی؟
– نه، فقط خواب بودم.

می‌خندد، شبیه صدای سوزن گرامافون روی صفحه‌ی خالی.
من یادم هست، او هم یادش هست.

ما هر دو همان حیاط را دیده‌ایم، همان درخت را، همان ظهر کش‌دار تابستان را که مادر خوابیده بود، صدای پنکه‌ی قدیمی، و من با دقتی کودکانه پیچ‌ها را باز می‌کردم.

گرمای آفتاب روی پوست پاهایم بود.
خاک، داغ و نرم.
بوی آهن زنگ‌زده.

او توی گوشم گفت:
– ببین توش چیه.

من نمی‌خواستم.
اما صدا سمج بود، درست مثل وزوز مگس‌های بالای حوض.

پیچ‌گوشتی کوچکی در دست گرفتم، انگشت‌هایم لرزید.
صفحه را بالا زدم، سیم‌ها آویزان شدند.
گرامافون تازه‌خریده، براق، سنگین، چشمگیر.

برای داداشم بود؛ برای فخر فروختن به هم‌محله‌ای‌ها.
و من فقط می‌خواستم بدانم چطور صدا می‌دهد.

صدای ضربه‌ی قیچی هنوز در سرم است.
صدای جیغ کوتاه سوزن، که دیگر صفحه را لمس نکرد.

همه‌چیز از هم پاشید، مثل یک رؤیا که وسطش بیدار می‌شوی و نمی‌فهمی چرا.
حیاط ساکت بود.
مادر هنوز خواب بود.
داداش نبود.

اما درخت همه‌چیز را دید.
برگ‌هایش آرام می‌لرزیدند، شاید از ترس، شاید از باد.

من نشستم کنار تکه‌های گرامافون، مثل جسدی آهنی.
صفحه را برداشتم؛ گرد و خاک گرفت، از لبه‌اش صدای خش‌خش آمد.
فکر کردم شاید دوباره صدا بدهد.
اما ساکت بود، مثل مادرم وقتی نمی‌خواست داد بزند.

او – همان کودک پنج‌ساله – حالا کنارم ایستاده بود.

– دیدی گفتی خودت بکن؟
– من نگفتم، تو گفتی.
– فرقی نمی‌کنه، من توام، تو منی.
– اون روز من ترسیدم.
– نه، تو کنجکاو بودی.
– کنجکاوی یعنی خراب کردن؟
– یعنی فهمیدن، حتی اگه چیزی نابود بشه.

او می‌خندد، می‌دود دور حیاط، مثل آن روز، با پیراهن آبی و جای لکه‌ی مربا روی یقه.
من می‌نشینم کنار بقایای چیزی که دیگر صدا ندارد.
سایه‌ام روی خاک کشیده می‌شود، بلند، خمیده، خسته.

او سایه ندارد.

– چرا دیگه نمی‌خندی؟
– چون صدامو از دست دادم.

– پس بذار من بخندم.

و می‌خندد.
خنده‌اش از سوراخ‌های سینه‌ی گرامافون بیرون می‌ریزد، می‌چرخد، مثل بوی روغن داغ، مثل خاطره‌ای که از خودت جدا نمی‌شود.

داداش می‌آید.
صدای قدم‌هایش روی پله‌ها.
او – کودک – محو می‌شود، فقط رد خاکی از جایش می‌ماند.

من می‌مانم با دلی تندتند، با دستانی که بوی فلز می‌دهند، با ترسی که نمی‌دانم از تنبیه است یا از اینکه دیگر هیچ صدایی از صفحه بیرون نمی‌آید.

شب، صدای دعوا.
مادر می‌گوید:
– تو چرا این کارو کردی؟

من چیزی نمی‌گویم.
در تاریکی صدای او را می‌شنوم، همان کودک، همان من:
– بگو من کردم، بگو خودم خواستم، بگو صدا رو می‌خواستم بشنوم.

اما دهانم خشک است.
فقط اشک‌هایم آرام روی بالش می‌ریزد و سوزن گرامافون شکسته در ذهنم می‌چرخد، بی‌صدا، بی‌موسیقی.

سال‌ها گذشته.
رادیوها عوض شده‌اند، صداها دیجیتال شده‌اند، ولی هنوز هر وقت باران می‌بارد و خاک بوی کودکی می‌گیرد، صدای او را می‌شنوم که می‌گوید:
– دیدی؟ هنوزم اون‌جایی، کنار درخت، با پیچ‌گوشتی کوچیک، دنبال صدا.

گپ با کودک دانا.

– باز چی شده؟
– اخم کردی؟ نگاه منم نمی‌کنی؟ ببینمت... چرا خودتو کج و کوله می‌کنی؟
– ناراحتم. خیلی هم ناراحتم. خیلی نامردیه.
– چی نامردیه؟
– الان بگم، می‌گی «نیگا، بچه بازم حسودی کرد!»
– نه، نمی‌گم. راحت و رک بگو چی شده.
– چی می‌خواستی بشه؟ اون زندگی‌ای که من دارم و داشتم...
– خب، پس چی بود؟
– مسخره‌بازی بود! من کجا، بچه‌های هم‌سن منِ امروز کجا!
– آهان... فهمیدم. ببین حمید کوچولو، بیش از نیم قرن گذشته، معلومه همه‌چی عوض شده، چیزای جدید اومده.
– آره، راست می‌گی. ما اون موقع فقط یه رادیوی بزرگ داشتیم. بعداً هم داداش یه گرامافون خرید... که تو هم حسابش رو رسیدی!
– خب آره... ولی الان چی؟
– الان هیچی.
– قربونت برم، در عوض آرامش داشتیم.
– یعنی بچه‌های الان ندارن؟
– نمی‌دونم... اما یه چیزی بگم؟
– بگو.
– هر چی بگی شاید درست باشه، ولی این درست‌ها به درد من نمی‌خوره.
– تو چی می‌خوای؟
– من؟
– بله، شما.

– همه‌چی! نگاه کن، یه پسر یا دختر هم‌سن من، ببین چه امکاناتی داره.
تاریخ تولدم رو هم عوض کن!

– دیگه چی؟
– فعلاً همین.
– اون‌وقت من چی می‌شم؟
– شما؟ شصت سال دیگه منو می‌بینی، مثل حالا که می‌بینی.
– امر دیگه‌ای؟
– اون‌وقت بقیه‌ی خانواده چی می‌شن؟
– دیگه اون‌و نمی‌دونم... من امکانات زندگی مدرن رو می‌خوام.

– به نظرت می‌شه همچین چیزی؟
– تو بخوای می‌شه.
– نه قربونت، نه فدات شم... تو باید به اون نداری‌ها قانع باشی.
– یعنی این همه حرف زدیم، زرشک شد؟
– بله، زرشک شد!
– تو هم خودتو ناراحت نکن.
– ها، حتماً برم سر کوچه وایسم درشکه‌ی آب رو ببینم؟
– بهترین کاره.
– چرا تو عین عقب‌مونده‌ها حرف می‌زنی؟!
– خجالت بکش، من آینده‌ی توام.
– به خودت می‌گی عقب‌مونده؟

نه... نمی‌خوام.
– چی رو نمی‌خوای؟
– نه گذشته رو، نه آینده رو... نرو... کجا میری؟ وایسا...

(سکوت..)

– پس ازدواج کردی؟
– تو خبر نداشتی؟
– من تو قعر تاریخم، از کجا خبردار بشم؟
– چرت نگو، حرف بد به من نزنی، یاد می‌گیرما، از دهنم درمیاد، تنبیه می‌شم!
– من که مثل تو بزرگ نیستم.
– باشه، هر چی شما بگی.
– آفرین، پسر خوبی باش.
– می‌دونم پسرم داری، تو.
– خب پسر خودته.
– آره، من شش سالمه، پسرم سی سال داره؟ جوک می‌گی ها!
– آره خب، تو درکی از زمان نداری.
– یعنی من خنگم؟
– دور از جون!
– می‌فهمم، خوب هم می‌فهمم، دوست دارم سر به سرت بذارم.
– آهان، داری برام کلاس می‌ذاری؟
– من که سواد ندارم، بگذریم.

– آره، هم پسر دارم، هم دختر.
– می‌شناسمشون.
– دخترت هر بار به من نگاه می‌کنه، ذوق می‌کنه.
– آفرین به تو!
– خب من صورت قشنگی دارم.
– آره، راست می‌گی.

مامانمون می‌گفت باید زیر چادر، بیرون که می‌رفتیم، قائم می‌کردنمون.
– چرا؟
– چشم نخورم.
– واه واه! چی می‌گی تو؟ تو که باید یادت باشه.
– خب، هرچی بود گذشت.

الانه که آبجی نیر بیاد، ناهارت رو با آبجی می‌خوری؟
– آره، از وقتی خواهرم رفت، آبجی منو مراقبت می‌کنه.
– باشه، دمش گرم.
– من رفتم...


خواب و بیداری

گفت‌وگوی من با خودم، در اتاق داداشم.
مجله‌ها روی زمین پخش‌اند؛ عکس‌ها برق می‌زنند و بوی کاغذ تازه می‌آید.

چشم‌هایم نیمه‌بسته است، میان خواب و بیداری.
اما یادم هست هر جزئیات:
بوی خاک نم‌خورده، صدای رادیوی بزرگ، گرامافون داداش، بخار آبگوشت و مزه‌ی فلفل داغ — همه مثل شعله‌ای روشن در ذهنم زنده‌اند.

می‌پرسم:
– چطور همه‌چیز یادت مانده؟

جواب، در سکوت اتاق گم می‌شود؛
در تیک‌تاک ساعت، در نسیم آرامی که از پنجره می‌وزد.

قطار، اولین خانه، صدای گنجشک‌ها، بوی نان تازه...
همه در من‌اند، با من.
و من با کودک کوچکی که هنوز دنبال پروانه‌ها می‌دوید، نفس می‌کشم.

در اتاق آرام باز می‌شود.
مادر وارد می‌شود؛ لبخندش نرم است، شبیه آفتاب، هم واقعی است، هم رؤیایی — در مرز میان زمان‌ها.

– حمید جان، چی کار می‌کنی؟
– هیچی، مجله‌های داداشو نگاه می‌کنم.
– بیا، برات خوراکی آوردم.
– با کی حرف می‌زدی؟
– با خودم... با خاطره‌هات.

لبخندش میان هوا می‌ماند.
می‌گوید از فردا خودش به من الف و ب یاد می‌دهد.
می‌پرم، می‌خندم، دلم تند می‌زند.
چه معلم خوشگلی دارم من.

دستش را روی سرم می‌کشد؛ گرمای انگشت‌هایش آرامم می‌کند.
صدای قدم‌هایش دور می‌شود...
در بسته می‌شود...
سکوت.

مجله‌ها هنوز روی زمین‌اند، اما عکس‌ها محو شده‌اند.
کودک درونم می‌خندد؛ همان که بی‌دندون و شیرین بود، زود می‌بخشید، ساده می‌خندید.

می‌پرسم:
– چرا این‌همه چیز یادت مانده؟

می‌گوید:
– چون همیشه کنارم بودی.
– همه‌ی لحظه‌ها، صداها، بوها در من جا گرفتند.

سایه‌های دیوار در نور صبح محو می‌شوند.
من هنوز میان خواب و بیداری‌ام، کنار کودکی که روزی بودم می‌نشینم.
دست‌های مادر روی سرم؛ گرما و مهربانی...
و سکوتی که فقط در رؤیا شنیده می‌شود.

می‌گوید:
– بیا کنار من، نه گذشته، نه آینده، فقط الان...

و من، مردی شصت‌وچهارساله، با تمام تجربه‌ها و دلتنگی‌ها، کنار کودک درونم می‌نشینم.
همه‌چیز یکی می‌شود — رؤیا و واقعیت، بوی نان، صدای مؤذن، لبخند مادر، و زمزمه‌ای که در گوش می‌پیچد:

– پس من برم...
– برو... اما زود برگرد.

همچون دو آینه روبه‌روی هم.

– راستی، یه سؤال دارم... چطور همه‌چیز تو یادت مونده؟
اولین قطار، اولین خونه، حتی بوی نفتالینِ چمدون‌ها...
من که هم‌سن تو بودم، نصف اینا رو یادم نمی‌مونه.

اما تو، بعد شصت سال، هنوز از کاسه‌ی سفید آبگوشت و مزه‌ی فلفل حرف می‌زنی؛
از اون مرد قهوه‌خونه‌دار، از عرق روی پیشونیش، از اعظم، از بیرون رفتن از خونه، از آفتابِ تندِ ظهر تابستون.

چرا؟ چرا این‌همه دقیق؟
– نمی‌دونم... شاید مونده توی مغزم، یا شاید اصلاً نرفته.
شاید اون روزها یه جایی توی من چسبیده به دیوارِ حافظه، مثل بوی چوب خیس یا صدای مادرم وقتی صدام می‌زد.

– می‌گی کمتر کسی این‌طوری یادش می‌مونه.
– شاید چون من اون‌وقتا بیشتر نگاه می‌کردم تا زندگی کنم. نگاه می‌کردم به جزئیات، به خالِ صورت دخترخاله، به چین‌های روسری مادرم، به سایه‌ی دیوار وقتی غروب می‌شد و همه‌چیز طلایی می‌شد.

می‌خندی و می‌گی:
– از کجا فهمیدی؟
– از اون‌جا که من همیشه کنارِت بودم. اون لحظه‌ها، من بودم که یادت دادم چطور ببینی. یادت دادم صحنه‌ها رو نگه داری، نه با چشم، با دل.

حالا متوجه شدی چرا هنوز همه‌چی یادت مونده؟
چون هنوز منو داری؛ همون کودکی که هیچ‌وقت بزرگ نشد.


گفت‌وگوی درونی و بیرونی؛ خودم با کودکی خودم

– حالا نوبت منه.
– که چی بشه؟ بگی این همه اتفاق کوچیک و بزرگ افتاد؟
– خب... تو کجا بودی؟
– استپ کن، استپ. من فهمیدم چی می‌خوای بگی. من نبودم که تصمیم می‌گرفتم، تو بودی که انتخاب می‌کردی.

گاهی، که نه... بیشتر وقت‌ها منو نمی‌دیدی.
– یعنی حسابم نمی‌کردی؟
– مگه می‌شه؟
– بله، می‌شه.
– می‌دونی چرا؟ چون عاشق غرور بودی. مغرور و سرسخت.

هیچ‌کس رو قبول نداشتی، به حرفم گوش نمی‌کردی.
یادت نیست؟ تو با همه‌چیز مخالفت می‌کردی، عاشق لج‌بازی بودی.
– بی‌خیال!
– نه، چرا بی‌خیال؟ حقیقت تلخه. اشتباه کردم با تو مشورت کردم، همین!
– الان هم اشتباه می‌کنی. یه‌بار، فقط یه‌بار به حرفم گوش کن...

– الان دیگه خیلی دیره؟
– نه، چرا؟ زندگی هنوز ادامه داره.

به این جمله‌ی من گوش کن:
– اون زمان می‌بینی که حداقل با خودت مشکلی نداری. الان هم دنبال مقصر نباش.

– راست می‌گی...
– بله که راست می‌گم. من تو رو خیلی دوست دارم.
– تو هم منو دوست داشته باش.
نتیجه‌اش آرامشه، باور کن.

– هستی؟
– فکر کردن نداره، سریع منو بغل کن... با تمام احساست.
اون‌وقت ببین درونت چه آروم می‌شه.
– هستم... بیا بغلم.
– آخیش...


اولین قطار زندگی کودکی من

ایستگاه درود، بوی آهن و دود در هواست.
کودکی چهار ساله‌ام میان دایی‌جان و دخترعمو نشسته.
قطار می‌لرزد، مثل قلبم.

صدای سوتش در کوه‌ها می‌پیچد، و من نیمه‌بیدارم؛
نیمه‌در خوابی پر از نور و سایه.

چمدان‌ها بالا می‌روند، پنجره‌ها بازند،
بوی نان داغ از دکه‌ی آن‌سوی سکو می‌آید.

دایی‌جان دستی به سرم می‌کشد و می‌گوید:
– خواب نرو کوچولو، تهران نزدیکه...

اما تهران برای من یعنی رؤیا؛
یعنی چیزی که هنوز بلد نیستم ازش بترسم.

قطار حرکت می‌کند.
من به پنجره تکیه می‌دهم و در شیشه، چهره‌ی خودم را می‌بینم —
کوچک، گم‌شده، در میان صدای چرخ‌ها و صدای دلم.

تهران، میدان راه‌آهن.
صبح زود است و هوا هنوز خنک.
ایستگاه شلوغ است؛ صداها در هم می‌پیچند —
چرخ چمدان‌ها، فریاد دست‌فروش‌ها، و بخار چای از لیوان‌های کمرباریک.

من ایستاده‌ام و منتظرم.
نمی‌دانم چند سال گذشته، فقط می‌دانم خانواده‌ام در راه‌اند.

دقایقی بعد، خودم را می‌بینم —
دایی‌جان مرا بغل کرده، مادرم با چادر بلند و صورتی آرام از پله‌ها پایین می‌آید.
برادرم و آبجی و دخترعموی نوجوانم ساک‌ها را در دست دارند.

می‌دوم طرفشان.
آروم می‌زنم به شانه‌ی خودم و می‌گویم:
– هی، نخواب!

برمی‌گردد، می‌خندد، من هم.
با دست اشاره می‌کنم:
– هیچی نگو.

خودم به خودم می‌خندم.
چقدر همه جوان و زیبا هستند.

داداش مجید چمدان‌ها را روی سقف تاکسی می‌گذارد؛ راننده با طناب می‌بندد.
منِ کوچک می‌روم بغل مادر.
چشم از خودم برنمی‌دارم.

فسقلی حمید آرام ندارد؛ از شیشه‌ی عقب برایم دست تکان می‌دهد.
من هم.

تاکسی دور می‌شود.
تهران آن روز تمیز است، خلوت، آرام.
اتوبوس‌های زرد دور میدان ایستاده‌اند، مثل عکس‌های قدیمی.

دیدار عجیبی بود، بعد از سال‌ها.
رفتم داخل سالن راه‌آهن؛ پر از آدم، پر از رفت‌وآمد.
بغض رهایم نمی‌کرد.

کنار دیوار نشستم، سرم را روی زانو گذاشتم.
اشک‌هایم ساکت جاری شدند.
چیزی از سینه‌ام بالا آمد تا گلو.
نفسم بند آمد.

دوست داشتم همان‌جا، همان‌طور، در خواب بمانم...

موخره نویسنده:

حالا که همه‌ی گفت‌وگوها را گفته‌ایم،
می‌فهمم هیچ کودکی در گذشته نمانده بود؛
او در تمام این سال‌ها آرام در من نفس می‌کشید،
منتظر بود صدایش کنم،
منتظر بود بفهمم که اندوه، دشمن من نیست،
بلکه بخشی از من است که زبان محبت را فراموش کرده بود.

می‌دانم هنوز چیزهایی ناتمام مانده،
اما صلح از همین‌جا شروع می‌شود؛
از لحظه‌ای که خودِ امروز و خودِ کوچک،
در آغوش هم سکوت می‌کنند
و برای اولین بار، بدون ترس،
به خانه‌ی درون بازمی‌گردند.

 

 

اجتماعیخاطرهروانشناختیتراپی
۹
۴
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید