
همهچیز، فدای شما بشوم، از یک صبح سهشنبه جاندارِ مهرماه سال ۷۴ شروع شد. ما بچهها داشتیم در کوچه فوتبال بازی میکردیم که یک «شیرِ سفید» با پلاک تهران ۲۸ با هیبتی که انگار از ارتش برگشته، سر کوچه نمایان شد. آفتاب چنان به بدنهی تمیزش خورده بود که چشم را میزد. ماشین، سنگین و باوقار آمد و صاف جلوی در خانهی ما ایستاد. انگار که خانه خودش را میشناخت. در که باز شد... ای دل غافل، بابا بود!
مامان، با آن چادر گلگلی از در آمد بیرون. اما این بار نه برای دعوا و مرافعه. چشمش که به آن هیبت افتاد، یک «ماشاءالله» زیر لبی گفت و پرسید: «مرد! این... این چیه؟» بابا، عینک دودیاش را برداشت، سبیلش را تابی داد و با صدایی دو رگه که غرور داشت گفت: خانم، این ماشین نیست، این «اصلانه». تهران ۲۸ موتورتخت انگلیسی. میدانی اینها زمانی دست شهربانی بوده؟ این ماشین نفسِ حق داره.
بله، بابا رفته بود و یک پهلوان خریده بود. یک پیکان مدل ۶۳ که هنوز نفسش چاق بود. الحق که اصلان برازندهاش بود. رنگش هم سفید یخچالی بود. عجایباتی هم داشت این فرنگیِ اصیل. مثلاً برفپاککنش برعکس کار میکرد! بابا میگفت: این یعنی ادب فرنگی دارد، میخواهد اول طرفِ شاگرد را تمیز کند. یا آن دکمهی نوربالایش که بغل پدال کلاچ بود. با پا باید نور بالا میدادی! بابا میگفت: این مال حرفهایهاست، که دست راننده از روی فرمان تکان نخورد. ترمز دستیاش هم سمت چپ بود، نشانهی اصالت انگلیسیاش. حتی آب شیشهشورش هم یک کیسهی پلاستیکی بود که با یک پمپ دستی مکانیکی کار میکرد؛ پمپ میزدی و آب میپاشید، انگار که داشتی به ماشین جان میدادی.
تابستان، حرف سفر که شد، بابا اعلام کرد: امسال با اصلان میرویم شمال! راه افتادیم. ما بچهها عقب، انگار در کالسکه نشسته بودیم. بابا پشت آن غربیلک بزرگ، انگار ناخدای کشتی بود و مامان کنارش. همسفر هم داشتیم. مهندس سهرابی بود با یک رنو ۵ سفید که آن زمان طرفدار پیدا کرده بود، و حاج ابراهیم با یک پیکان گوجهای صفر کیلومتر.
جاده چالوس بود و هزار پیچوخم. رنوی مهندس سهرابی، مثل بچه قرتیها، هی ویژ میکرد و جلو میافتاد. پیکان حاج ابراهیم هم پشت سرش زور میزد. ما سنگین و رنگین، پشت سرشان میرفتیم. مامان زیر لب گفت: مرد، برو دیگه، آبرویمان رفت. بابا فقط یک لبخند معنیدار زد و گفت: خانم، سربالاییها مانده. این ماشینهای سوسول، به درد کفی میخورند. این موتورتخت است، نفسش توی سربالایی باز میشود. همینطور هم شد. به پیچهای تند هزارچم که رسیدیم، قصه عوض شد. آن رنو ۵ سفید که دیگر از ویژ ویژ افتاده بود، داشت سکسکه میزد. مهندس سهرابی دنده را سنگین کرده بود، اما ماشین انگار نفستنگی گرفته بود. پیکان گوجهای حاج ابراهیم هم رنگش مثل لبو سرخ شده بود و صدای موتورش، پنداری داشت زجه میزد.
و اما اصلان ما... بابا دنده را گذاشت روی سه. آن موتور تخت انگلیسی، یک غرش مردانه کرد، انگار که تازه از خواب بیدار شده. بابا، با همان لبخند، پایش را روی گاز فشار داد. قربانش بروم، انگار نه انگار که سربالایی است. مثل یک پهلوانِ باتجربه کشتی، بدون آنکه خم به ابرو بیاورد، اول از پیکان حاج ابراهیم و بعد در یک پیچ، از آن رنوی از نفس افتادهی مهندس سهرابی، سبقت گرفت. ما بچهها از عقب فریاد کشیدیم: ایول بابا... مامان هم که تا آن موقع تسبیح میچرخاند، حالا صورتش باز شده بود و میخندید. بابا، همانطور که از کنار رنو رد میشدیم، یک بوق هم برایشان زد، یعنی ما رفتیم.
وقتی به ویلای نوشهر رسیدیم، ما یک ساعتی بود که چایمان را هم خورده بودیم. بابا اصلان را درست جلوی در ویلا، زیر نور مهتابی پارک کرده بود. اصلان مثل یک نگین میدرخشید. مهندس سهرابی و حاج ابراهیم که رسیدند، ماشینهایشان را با فاصله پارک کردند. هر دو خانواده خسته و عرقکرده، آمدند و یکراست ایستادند جلوی پیکان ما. مهندس سهرابی که دیگر آن قیافهی حقبهجانب را نداشت، نگاهی به تهران ۲۸ کرد و به بابا گفت: عجب موتوری دارد این ماشین... فکر نمیکردم اینطور نفس داشته باشد. بابا دستی به کاپوت اصلان کشید و گفت: مهندس جان اینها اصالت دارند. اینها ماشین نیستند، رفیق راهند.