من عاشق قدمزدنم، عاشق پیادهروی.
بیبی هم همینطور بود…
انگار قدمزدن آرومش میکرد.
هر عصر، من و داداش و بیبی میرفتیم پیاده روی، خوراکی هم میبردیم.
حرف میزدیم، میخندیدیم، کشف میکردیم…
بیبی سختگیر بود، اما مهربون.
با ما زندگی میکرد.
از همون بچگی، بین همهی بزرگترا، فقط اون برام فرق داشت.انگار اون فقط منو میشنید.
همیشه دعا میکردم بمونه، طوریش نشه، مثل اون سهتای دیگه که فقط عکسشونو دیده بودم، خاطره هاشون رو شنیده بودم زود نره…
باهاش زندگی شیرینتر بود.
برای ما سه تا یه مامان-بابا پلاس بود یه تکیهگاه.
عاشق داستان بودم،
همیشه میگفتم بی بی یه داستان بگو
بی بی اما داستان زیاد بلد نبود،
ولی همون چندتایی که بلد بود رو با شوق و ذوق تعریف میکرد.
البته بیبی خودش یک داستان بود.
همهچیزش نظم داشت.
وسایلش رو با دقت میچید،
حتی پلاستیکهای کوچیک وسایلش رو تا میزد و مرتب میذاشت کنار.
یه دنیای کوچیک داشت پر از نظم و عادتهای خودش.
از پدرش زیاد برامون میگفت…
باباش، آدم جالبی بود.
میگفت خیلی قدیما پیش تنها رفته بود شهر تا درس بخونه،
اون زمان که خیلیها هنوز سواد خوندن نداشتن و درس خوندن راحت نبوده.
با ذوق ازش حرف میزد، انگار هنوز هم به پدرش افتخار میکرد.
و بعد یه روز گفتن بیبی سکته کرده.
بیبی بعد از سکته خونه عمه ام بود، روز به روز ضعیفتر میشد. دکتر گفته بود سکته باعث یک لخته شده اگر عملش کنیم ۵۰ درصد میمونه و ۵۰ درصد نه.
عمه ام نذاشت عملش کنن میگفت شاید خوب بشه نمیخواست از دستش بده.
ولی تلاشش فقط سه ماه بی بی رو نگه داشت.
من نرفتم ببینمش.
نمیخواستم تصویر اون بیبی سرحال وخندون از ذهنم پاک بشه نمیخواستم بی بی رو اونجوری ببینم.
تو این مدت بی بی کم کم هوشیاریش رو از دست داد هیچکسی رو نمیشناخت.
همه میگفتن خیلی خیلی لاغر شده، اون بی بی دیگه نیست.
خواهرم میگفت: «منو نشناخت، باورت میشه؟
وقتی گفتن مرد،مامان و بابا مارو نبردن.
میگفتن عمه ام چند روز قبل فوتش موهاشو و دستاشو حنا گذاشته.همونطور که خودش دوست داشت موهای بلندشو براش بافتن. مثل موهای انشرلی
قالیچهای که مال پدرش بود رو هم باهاش خاک کردن.
خودش گفته بود.
تا مدتها، شاید تا دانشگاه، خوابش رو میدیدم.
محتوا تکراری بود
با کیف مشکی گنده اش و سوغاتی میومد
خوب شده بود، لبخند میزد.
ولی لحظهی بیدار شدن…
مزخرفترین حس دنیا بود، چون بیبی نبود.
اون خوابها فقط مسکن دلتنگیم بودن.
اما بیبی کمکم از خوابهام رفت.
بزرگتر که شدم، بی بی حتی از یادم هم رفت…
ولی اون بچهی درون من هنوز دنبال بیبی میگرده
هنوز دلش میخواد با داداش و بی بی برن بیرون پیاده روی..
گاهی اوقات دوست داری تمام زندگی تو بدی ولی یک فریم از زندگی ات تکرار بشه.
حیف که زندگی باگ زیاد داره...
