داستان|طناب مقدس 1

گوشه ی خیابان ایستاده بودم مثل هر شب؛ هرشب به جز پنجشنبه شب ها و جمعه شب ها. این دو شب برایم فرق داشت و نمی دانستم چرا؛ اسمش را می گذاشتم یک جور تعطیلی ولی استراحت نبود؛ چیزی مانع کارم می شد. یک پیراهن مشکی هم رنگ کفش ها و گل سرم، تا روی زانو پوشیده بودم. به فاصله ی چند قدم کنارم فریده، سوسن و چند زن دیگر هم ایستاده بودند. من از همه جوان تر بودم. شاید هم زیبا تر. اینجا زیاد مهم نبودکه چه کسی زیبا تر است. مهم این بود که بدانی باید چطور رفتار کنی که زیبا تر به نظر برسی. این ها را پریچهر یادم داده بود، روزی که من را به آن جا آورد. پریچهر دیگر هم پیر بود و هم زشت اما می دانست چطور باید آدم ها را رام کند همانطور که من را قانع کرده بود.

حوالی ساعت ده، آن سر خیابان یک پیکان آجری رنگ توقف کرد. نور تیر چراغ برق روی صورت راننده افتاد. یک پیرمرد حدود شصت ساله بود. به قیافه اش نمی خورد این طرف ها بپلکد. یک نفر دیگر هم بود، روی صندلی سمت چپ که دیده نمی شد؛ مشتری حتما او بود که نمی دیدمش. چند دقیقه داخل ماشین حرف زدند و بعد پیر مرد پیاده شد. گیج و منگ داشت به این سمت خیابان می آمد و احتمالا همه مثل من به این فکر می کردند که اولین نفر سراغ چه کسی می رود که راهش را به طرف من کج کرد. گفتم که از همه جوان تر بودم.

وقتی پیرمرد به من رسید، دانه های درشت عرق را اگر روی پیشانی اش نمی دیدم، صدای ضربان قلبش حتما به گوشم می خورد. نفس نفس زنان با لحن جدی و صدای لرزان سلام کرد. گفتم :« پیرمردِ حسابی تو که دلشو نداری چرا میای جلو؟ اصلا آقات چرا خودش نیومد جلو؟»

پیر مرد آب دهانش را قورت داد و آرام گفت: «آقا توی ماشین منتظرتونن.»

منتظرتونن؟ چه مؤدب!

دنبالش راه افتادم. به آن طرف خیابان که رسیدیم، می خواستم بروم عقب ماشین بنشینم که شیشه ی جلوی ماشین پایین آمد. چیزی را دیدم در یک لحظه انگار یک ظرف آب یخ ... نه آب داغ روی سرم ریخته باشند. آخر فقط شوکه نشدم؛ درد هم داشت!

اینکه مرد، به سن و سال چیزی کم از راننده ی پیرمردش نداشت باعث تعجبم نشده بود. لباسش، لباسش همان پارچ آب جوشی بود که گفتم. می دانستم که این لباس آخوند و مُلّا هاست! آخر او؟ اینجا؟ شهر نو؟ نکند آخر الزمان شده بود. صدایش من را به خود آورد:

«دختر جون، یه دیقه بیا جلو بابا ! »

بابا... بابای من خیلی وقت پیش مرده بود. رفتم جلو و با تعجبِ تمام توی صورتش زل زدم. گفت:«چیه؟ به ما نمیاد مشتری باشیم؟»

به حرف آمدم که :«آخه... نه .... ولی برای من فرقی نمی کنه ...»

دستش را داخل جیب قبایش کرد و یک پاکت بیرون آورد. به سمتم گرفت که بگیرم؛ نگرفتم. گفتم : «نه. الان نمی گیرم که...»

گفت : «بگیر بابا جان، تو هنوز خیلی جَوونی! » منظورش را نفهمیده بودم. یعنی چه؟ یعنی باید پیر تر از این باشم؟ مهم نبود. پاکت را گرفتم. گفت: «هفته ای چقدر در میاری اینجا؟» یک حساب سر انگشتی کردم: «هزار تومن این طورا.»

با مکث کوتاهی جواب داد: «می خوام وقتتو ازت بخرم. توی این پاکت اندازه ی ده روز پولی که اینجا در میاری هست. ده روز کنار خیابون نایست، برو خونه بمون. مهمون من نیستیا. پول مجلس حضرت زهراست. این چند روزو مهمونِ خانوم باش، برای بعدش دیگه تصمیم با خودته. اگه پولتم تموم شد بیا مسجد میرزا موسی، سراغ سید حسینو بگیر.»

سرم را انداختم پایین. نمی دانستم چه باید بگویم. حال کسی را داشتم که سیلی محکمی خورده و از شدت آن نمی داند سیلی را چه کسی به او زده تا یقه اش را بگیرد و بگوید چرا زدی؟ خیلی وقت بود به این چیز ها فکر هم نمی کردم. حتی دوست نداشتم فکر کنم. دردم می آمد.

اولش از سر نداریِ مَحض بود. بعده ها دیگر شده بود عادت. عادت و و شغل. هر کاری اولش برای آدم تازه است. شیرینی و تلخی، سختی و آسانی هم برای روز های اول کار است. زمان که می گذرد، یک ماه، یک سال ... دیگر عادی می شود. یک جور روزمرگی.

صدایش فرو رفتنم در خاطرات را متوقف کرد: «دختر جان، قبوله معامله مون ؟»

با صدایی لرزان و بی اختیار گفتم:«قبوله!» و در دلم جمله را ادامه دادم :«بابا...»

طنابی که برایم فرستاده بود را گرفتم؛ اما از چه عمقی از چاه باید بالا می آمدم؟ نمی دانستم.

.

پ ن : اصل این داستان واقعیه و مربوط میشه به سید مهدی قوام. حواشی داستان تخیله.