ویرگول
ورودثبت نام
نوشتآرام
نوشتآراممحسور فارسی ام و عاشقانه محصور آن.
نوشتآرام
نوشتآرام
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

اعتراف نا تمام

تمام زندگی ما، چیزی نیست جز تصویری از یک رویا، که در میان ابهام لحظه ها، گاهی واقعی به نظر میرسد.

-خورخه لوئیس بورخس

در آنجا حضور داشتم. اما نمیدانستم برای چه، دادگاه را میگویم!

گمان نمیکنم از زمانی که هوشیاری ام را از دست داده بودم، زمان زیادی سپری شده باشد. تنم با هر ضربه ی کوبنده قاضی به میزش، به ارزه می افتاد و نفس هایم کم عمق تر میشد. و من، مبهوت به وکیلم خیره بودم؛ وکیلی که انگار خودش هم حال و روز خوشی نداشت. چه خبر بود؟ چرا آنجا بودم؟ آیا خطایی کرده بودم؟

با چشمانی که سعی میکرد موقعیت ناگهانی ای که در آن گیر کرده بود را هضم کند، به اطراف نگاه میکردم. ناگاه، همه جا ساکت شد. درست زمانی که سرم را چرخاندم تا دلیل این سکوت را دریابم با نگاه نافذ قاضی روبه رو شدم.

لحظه ای مکث کرد، و من نمیتوانستم نگاهم را از چشمانی که حرف های زیادی برای گفتن دارند بدزدم؛ تا اینکه گلویش را صاف کرد و با صدایی رسا گفت:

{در لس آنجلس، اول ژوئیه 1963، شما مظنون به قتل بودید. یک کودک هفت ساله در نزدیکی پارکی مرموز...با بدنی آغشته به خون پیدا شد.}

صدایش در گوشم گم شد. انگار دیگر قادر به شنیدن هیچ صوتی در آن لحظه نبودم. نگرانی تمام وجودم را فرا گفت. قتل؟ مگر میشود؟ چرا چیزی به یاد نمی آورم؟ مگر سال 2026 نیست؟ چه اتفاقی برایم افتاده است؟صدای زمزمه ی گم شده هیئت منصفه در پشت پرده مرا وادار کرد که روی برگردانم و به آنها نگاهی بی اندازم. چشم هایشان بیش از آنکه حس بد را القا کند؛ فریادی از دادرسی داشت؛ که در سکوتی کشنده قلبم را در هم می فشرد.

ضربه طنین انداز قاضی باری دیگر تمام توجه مرا از آن خود کرد. او نامم را با خشمی فروخورده صدا زد. نگاه های هیئت منصفه، سنگین و قضاوت گر بود؛ ارتباط چشمی من و قاضی، مثل بندی نامرئی، کشیده شده و هر آن آماده ی پاره شدن بود.

آب دهانم را به سختی قورت دادم، دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم، اما وکیلم پیش دستی کرد و برای دفاع شروع به شرح شواهد کرد. با دقت به حرف هایش گوش سپردم تا چیزی دستگیرم شود؛ درست درحالی که دیوانه وار سعی میکردم لرزش دستانم را پنهان، و با نفسی عمیق قلبم را آرام کنم. ناگهان صدا هایی که در اتاق می پیچید همگی تار و محو شدند، انگار که در یک تونل بسته شده باشند. من ماندم و تکه های خرد شده از خاطراتم.

تمام چیزی که به یاد دارم مربوط به یک خانه متروکه بود که با یکی از دوستان قدیمی ام در آنجا در حال جست و جو بودیم. او سه سرنخ مهم پیدا کرده بود:

یک گیره نقره فام، یک نسخه بدل و بی ارزش از تصویر یکی از نویسنده های مشهور، و آخرین سرنخ: عکس کودکی بود که لباس آبی روشن به تن داشت. و آن کلاه گیس سفید... شاید هم فقط سرش با حباب های صابون پوشیده شده بود؟ درست به یاد نمی آورم.

به آن سه سرنخ خیره شدم، دوستم به آرامی گفت:

{این بی گناهیت رو ثابت میکنه، فقط کمی صبر کن..}

آرامش عجیبی قلبم را فرا گرفت؛ لبخند ملیحی بر صورتم نشست. و تنفسم به حالت عادی برگشت. همه چیز خوب بود تا اینکه دوباره در افکارم فرو رفتم. یک چیز عادی نبود، در واقع هیچ چیز نبود. آن عکس... تصویر کودکی خودم بود! آیا این این مدرک گناه من بود یا بی گناهی؟ آیا می خواست بگوید من آن کودکم یا کودکی ام فرد دیگری است؟

با وحشت از افکارم بیرون آمدم. میتوانستم نفس های نا منظمی که یکی پس از دیگری جای هم را میگرفتند حس کنم. به وکیلم که شجاعانه دفاع میکرد خیره شدم و زمزمه کردم:

{فقط دو راه برایم مانده... پنهان شدن یا خودکشی.}

او با قاطعیت جواب داد:

{مورد قبول است.}

و درست در آن لحظه، با ضربانی که در شقیقه هایم میکوبید، از خواب پریدم. نفس نفس میزدم، تجمعی از دانه های ریز عرق بر پیشانی ام آن را خیس کرده بود و با برخورد باد حس سرمای آزار دهنده ایجاد میکرد.

اتاق، در تاریکی مطلق فرو رفته بود؛ پرده لابه لای حرکات باد میرقصید. به آرامی دستم را روی میز کنار تخت بردم تا چراغ را روشن کنم، اما انگشتانم به چیزی سرد و فلزی خورد. قلبم ریخت. زیر نور ضعیف ماه که از پنجره به داخل می تابید، به دستم نگاه کردم. یک گیره نقره ای میان انگشتانم بود.

همان جا، روی میز اتاق خوابم، کنار یک عکس قدیمی و رنگ و رو رفته از کودکی با لباس آبی... انگار کسی آن را همین لحظه آنجا گذاشته بود. من هنوز بیدار بودم، اما کابوس، راهش را به خانه پیدا کرده بود.

شما چی فکر میکنید؟ حقیت در خواب های ما نهفته یا در واقعیت؟ تاحالا خوابی دیدید که حس کنید واقعی بوده؟

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.

معماییداستان کوتاهحقیقترویا
۴
۰
نوشتآرام
نوشتآرام
محسور فارسی ام و عاشقانه محصور آن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید