
از استان همجوار، از ثبت نام دانشگاه برمی گشتم؛ توی ترمینال اتوبوس، بلیط تاکسی گرفتم؛ نوبت یه مرد سالمندی بود؛ یکی از همکارانش گفت: عرب! بیا برو؛ نوبت تو است. فکر کردم نام فامیلیش عربه؛ باهاش سلام علیک که کردم، از نوع تلفظ کلمات، فهمیدم که واقعاً عربه؛ می گفت: بچه اهوازه. ازم پرسید از کجا می آم؟ بهش گفتم: از ثبت نام دانشگاه برمی گردم. گفت: درس، فقط درسای دانشگاهی نیست؛ سواد و درسای دیگه ای هم هست که باید بدونین؛ معلوم بود دل پری داشت؛ گفتم: مثلاً چه درسی عمو؟ بهش گفتم: تو که اهل اهوازی، اینجا چی کار می کنی؟! اهواز تا اینجا، خیلی راهه. گفت: برادرم، در انگلستان بود؛ من هم، پیشش کار می کردم؛ کسب و درآمد خوبی داشتم؛ وقتی جنگ شد، بر خلاف برخی از افراد که کشورو ترک می کردن و می رفتن اون طرف آب و بعد جنگ می اومدن یا اصلاً نمی اومدن، من کارمو ول کردم؛ اومدم ایران و رفتم جبهه؛ توی جبهه، جانباز شدم و طوری شد که پزشکان، همگی نظر دادن و گفتن باید در یه استانی با هوایی معتدل یا ترجیجاً سردسیری زندگی کنم و جایی مثل اهواز، برای وضعیت پیش آمده، خطرناکه. یه دوستی داشتم که اون هم، خیلی وقت پیش، اومده بود در استان سردسیری زندگی می کرد؛ باهاش که تماس گرفتم، بهم پیشنهاد داد من هم بیام نزدش و اینجارو واسه بقیه زندگی انتخاب کنم؛ چون، هم هواش خوبه، هم واسه کسب و کار، خوبه. خانواده و بچه هارو قانع کردم تا اینکه اومدم پیش دوستم و چون کاری نداشتم، ازش راهنمایی خواستم. اون موقع، پول خوبی دستم بود؛ هرچی توی خارج به دست آورده بودم، پس انداز کرده بودم. دوستم، تو کار چرم بود؛ بهم گفت: پولتو بیار تو چرم و صنایع وابسته سرمایه گذاری کنیم؛ اصل پولت که نزد من می مونه؛ تو هم سود می کنی؛ سود خوبی داره. گفتم: من اصلاً چرمو نمی شناسم و کار من نیست. گفت: من تو کار چرم بودم قبلاً؛ تو چی کار داری؟ پولتو بده؛ من ردیف می کنم؛ چرم می خریم و می ندازیم تو کار صنعت چرم. پنج، شش ماه همینجوری سپری شد و من که هر روز مرتب به کارخونه اش می رفتم، یه بار بهم گفت: چی می خوای؟ هی می آی، می ری؟ تو کار و زندگی نداری؟ کاری داری با من هر روز می آی کارخونه؟ فکر کردم داره مزاح می کنه؛ اما دیدم نه جدی داره می گه! گفتم: خب، من کل سرمایه امو، در اختیارت گذاشته ام، چرم خریدی؛ می خوام یه مقداری از سودشو، فعلاً و علی الحساب بگیرم؛ دستم خالیه؛ اون به کلی انکار کرد و گفت: چه پولی؟ چرا هذیون داری می گی؟ وقتی با مقاومت و اصرار من مواجه شد، گفت: تو مدرکی واسه این حرفات داری؟ نداری که. از جوابش داشتم دق می کردم. رفتم نزد یه وکیل؛ ماجرا را که گفتم، گفت: رسیدی، چیزی داری که پول دادی بهش؟ شاهدی داری؟ گفتم: نه، دوستم بود. وکیل، خیلی عصبی شد؛ گفت: از اتاق من برو بیرون؛ گفت: مرد حسابی تو این همه پولو دادی به یه نفر؛ اون وقت، هیچ مدرکی هم نداری؟! گفت: من و هیچکس دیگه ای، کاری نمی تونیم واست انجام بدیم... اینطوری شد که من کل مال و ثروتی رو که توی دیار غربت، جمع کرده بودم، از دستم رفت و الآنه داری می بینی که یه راننده معمولی تاکسی هستم. ازش پرسیدم الآن اون دوستت کجاست؟ می بینیش؟ گفت: آره من قبلاً فوتبالیست بودم؛ چندبار هم مقام آورده بودم؛ الآنم دارم ورزشو ادامه می دم و واسه پیاده روی و نرمش، صبحا می رم پارک؛ با هم سن و سالا و همدوره ای های خودمون ورزش می کنیم؛ من سرگروه اونا هستم و اون هم می آد. گفتم: خب الآن چی می گه راجع به اون خیانتش؟ حرف حسابش چی هست؟ گفت: چند بار موضوع رو محترمانه بهش یادآوری کرده ام اما اون طفره رفته و گفته دیگه راجع به اون موضوع حرفی نزنیم؛ می گه: اون موضوع هرچی بوده، دیگه تموم شده!!! به همین سادگی...