ویرگول
ورودثبت نام
مانی
مانیدلنوشته های یک جوان در دهه سومش اینجا ریزترین نکات زندگیمو با اسم مستعار مانی می نویسم یک داشنجوی شیمی دنبال دوست‌یابی نیستم صرفا برای ثبت دریک گوشه کناری می نویسم
مانی
مانی
خواندن ۱ دقیقه·۵ سال پیش

حس دوگانه دوست داشتن

خب برای امروز کافیه دیگه نباید بهش فکر کنم. اصلا من که علاقه ای هم بهش ندارم فقط دلم میخواد که کنارش باشم یا اینکه کلا همیشه با من حرف بزنه یا اینکه جلوی من ساکت بشینه تا فقط نگاهش کنم. البته که اینا دوست داشتن نیست یا شاید هم هست. هی به خودم میگم که فکر های مسموم رو از کله خودت بنداز بیرون پسر. تو هنوز جوونی و قراره افراد بسیاری دیگه رو ملاقات کنی ولی خب متاسفانه تو اینطور موقع ها کنترل آدمیزاد دست عقلش نیست. بعضی وقت ها شبیه شکنجه میشه اینکه با خودت فکر می کنی و میگی من جایی تو زندگی اون ندارم، اصلا درباره من فکری نمیکنه و یا اینکه اون حسی که دلم میخواد نسبت به من داشته باشه رو به یه آدم دیگه داره. یکهویی یکیو میبینی و یکهویی میبینی سه ساله که دوستش داری ولی خب قرار نیست که بهش برسی بعد با خودت میگی کاش هیچوقت نمیدیدمش کاش همه زمان به عقب برمی گشت و اصلا مسیر زندگی مسیر زندگی اونو قطع نمی کرد. اما خب چه کنیم که دنیا، دنیای گذر کردنه. کافیه دلت رو به یکی بدی و اون شخص دلت رو هرجا که خواست با خودش میبره و همینه که میگن کسی که دل به کسی میده افسار زندگیش هم از دستش میره. به یک جایی که میرسی نمیدونی که چه آرزویی که قابل براورده شدن باشه رو برای خودت داشته باشی. فراموشش کنم؟ نادیده بگیم؟ سمت یکی دیگه برم؟
آخه مگه ممکنه فراموش کرد؟ مثل اینکه از دیدن دست برداری. نمیشه دیگه، سرت رو هرسمت بچرخونی بالاخره یه چیزی دیده میشه. بدترش اینجاست که با خودت میگی اگه اون روزی که قراره واسه همیشه بره سر برسه چی؟ اون موقع چه خاکی بر سر کنم. وای خدایا
حکایت منم حکایت اون غرل حافظ شده که معشوق همیشه ردش میکنه
گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سرآید(به همین خیال باش)
پایان

دلنوشتهعشق
۱
۲
مانی
مانی
دلنوشته های یک جوان در دهه سومش اینجا ریزترین نکات زندگیمو با اسم مستعار مانی می نویسم یک داشنجوی شیمی دنبال دوست‌یابی نیستم صرفا برای ثبت دریک گوشه کناری می نویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید