دیروز صبح به معنای واقعی کلمه برج زهرمار بودم. بعضی روزها کلافه و پریشانم؛ از همان اول صبح معلوم نیست چه مرگم است. دورنم انرژی دارم اما هدایت نمیشود به یک کار خوب و سازنده؛ انرژیهای سرگردان تبدیل میشوند به استرس و نگرانی؛ وقت تلف میکنم با شبکههای اجتماعی و همین احساس گناهم را بیشتر میکند. این چرخه معیوب گند میزند به کل روز.
صبح همین طور که در شبکههای اجتماعی تاب میخوردم به این تبلیغ علیرضا شیری رسیدم. قسمتی از صحبتهایش بود در مورد شفای زنانگی؛ احتمالا مخاطبش خانمها بودند اما توجهم را جلب کرد: «یک زن میتواند با یک جمله به یک روز، یک هفته، سالها دربدری ذهنی یک مرد خاتمه بدهد. این جمله گفتنش آسان نیست اما اکثر مردان، حتی مردان بزرگ روزگار ایمانی که به خودشان دارند و ارزشمندی که در خودشان احساس میکنند را ابتدا از یک زن میگیرند. و اگر این مرد مسیر بلوغ ذهنی خودش را طی بکند و به هر حال آدم رشد یافتهتری بشود کم کم از آنیما یا بانوی درون خودش الهام میگیرد برای این احساس ارزشمندی و در واقع الماس درون را شروع میکند به لمس کردن.»
ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد ... خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد
بگذار شکرها را بگذار قمرها را ... او چیز دگر داند او چیز دگر سازد. (مولوی)
این کلیپ یک دقیقهای را بارها و بارها گوش کردم. سخنان شیرین و دلخواهی است. چقدر خوب بود اگر واقعیت داشت؛ زنی، شیرزنی با آن سخنان افسانهاش به دربدری مردی خاتمه میداد. من نمیگویم نیست، من ندیدهام. با آدمهای متنوعی ارتباط داشتهام. به جز دو سه نفر، بیشتر زنان زندگیام عمدتا دلمشغولی کار و زندگی شخصیشان را داشتهاند. گاها سرد با روابطی سطحی. ارتباطی به تحصیلات و وضع درآمد هم ندارد، برخلاف نظر آقای شیری، شاید جنسیت هم آنقدر مطرح نباشد؛ بیشتر به جنس آدم برمیگردد.
با همان آشفتگی رفتم سرکار. هیچ کاری نمیکردم. در یک گروه کوچک خودمانی یکی از دخترها گیر داده بود که وقتی دعوتت میکنم نمیآیی. به خیال خودش داشت شوخی میکرد یا سربسر میگذاشت؛ جدا چرا وقتی بیاعصابم و همه هم میفهمند، باز شوخیهای مسخره و بیمزه را ادامه میدهد؟ احتمالا او هم استرسهای شخصیاش را این طور بروز میداد. از گروه بیرون آمدم، در دلم فحش میدادم و به خودم میگفتم «آی علیرضا شیری چه انتظارهایی داری؟»
اگر تنهایی زن بوی اشک میدهد؛ تنهایی مرد بوی خون میدهد. (رضا امیرخانی)
فکر میکنم دربدریهای یک مرد عمیقا درونی است؛ مردها برای رسیدن به صلح درونی اتاقی تاریک و تنهایی نیاز دارند. بنشینند سنگهایشان را وابکنند و جایشان را در جهان هستی دوباره پیدا کنند. اما همین مردها مغرور گاهی دلشان بدجور تمنای همصحبت میکند. کسی که حرفهایش دلنشین باشد. خوشبختانه دیروز یکی از دوستانم سروکلهاش پیدا شد. با او که حرف زدم حس بهتری گرفتم.

از احوالم پرسید؛ بعد با طب سنتی که چندین سال مطالعه کرده توضیح داد چطور روح و بدنم به هم ریخته است. گرمای بدنم نامتناسب بالا رفته و خشکی دارد بر وجودم غلبه میکند! نتیجه طبیعی اینها شده استرس، اضطراب، پریشانی، آشفتگی، و ناراحتی زیاد. گرمای نامتعادل خستگی ذهنی و جسمی را هم زیاد میکند. این دوستم جوری ساده و جامع به جسم و حالات روحی نگاه میکنند انگار دارد در لیوان آب اشعههای آفتاب را میبیند.
یک سری تجویز داد در مورد تغذیه، خواب، فعالیت بدنی و برنامهریزی روزانه. قرار شد در ازای هزینهای تا یکماه با هم پیش برویم. خوشحالم که چنین دوستانی دارم. برایم بمان ای دوست. در ادامه تجویزش این شعر را نوشت:
ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان ... پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
روز را با شعری از مولانا شروع کردم و با شعر دیگرش به انتها رساندم. روزگار عجیبی است نازنین!
راستی رفقا امشب بالاخره فرصت کردم عکسهای یک مسجد در بریتانیا را گذاشتم.