در وضعیت نه جنگ نه صلح، بعد از پشت سر گذاشتن چه و چه، به خودمان میآییم و از خود میپرسیم که دیگر چقدر میتوانیم تابآوری به خرج بدهیم؟
چقدر به امید آیندهای کمی بهتر از حال، دوام بیاریم و با آیندهای، بدتر از گذشته مواجه شویم.
نا امید در پایین هرم مازلو دست و پا میزنیم، در باتلاقی که نه راه پیش میگذارد و نه راه پس، فرو میرویم و صدایمان خفه است.
مردههای متحرکی هستیم که جنازههای انباشه از خشم، غم، سوگ، اضطراب و ترسمان را این ور و آن ور میکشیم، بلکه بقایمان را حفظ کنیم.
در این دوران تلخ دیگر چه برایمان مانده؟ نمیدانم شاید باز هم با نسخه قدیمی امید به آیندهای کمی بهتر یا شاید به خاطر عزیزانمان ، دوام و تاب میآوریم، دندان در جگرهای خونین خود فرو میکنیم و از بیعدالتی و شر جهان به خود میپیچیم؛ طعم تلخ زیست در خاورمیانه را میچشیم و آرزو میکنیم که ایکاش رویاهایمان از بین نروند.