
به خانم ساویل، انگلستان
۷ جولای —1۷
خواهر عزیزم،
با شتاب چند سطری مینویسم تا بگویم در سلامتم و در سفرم پیشرفت خوبی داشتهام. این نامه به وسیله کشتیِ بازرگانی که اکنون از آرخانگلسک راهی بازگشت به وطن است به انگلستان خواهد رسید؛ خوشاقبالتر از من، که شاید تا سالها چشمم به سرزمین مادری نیفتد. با این همه، روحیهام خوب است: مردانم دلیرند و ظاهراً در عزم خود استوار؛ و تودههای شناور یخ که پیوسته از کنارمان میگذرند و از خطرهای ناحیهای که به سویش پیش میرویم خبر میدهند، چندان بیمی در دلشان نمیافکند. ما اکنون به عرض جغرافیایی بسیار بالایی رسیدهایم؛ اما در اوج تابستان هستیم، و هر چند هوا به گرمی انگلستان نیست، بادهای جنوبی که ما را تند و بیدرنگ به سوی آن کرانههایی میرانند که با چه اشتیاقی در پی رسیدن به آنها هستم، گرمایی جانبخش با خود میآورند که انتظارش را نداشتم.
تا اینجا حادثهای برایمان رخ نداده که شایسته ثبت در نامهای باشد. یکی دو توفان سخت و باز شدن نشتی در بدنه کشتی، از آن دست پیشامدهایی است که دریانوردان کارکشته حتی به یاد هم نمیآورند تا ثبتش کنند؛ و من کاملاً خرسند خواهم بود اگر در ادامه سفر نیز اتفاقی بدتر از این نصیبمان نشود.
بدرود، مارگارت عزیزم. مطمئن باش که هم به خاطر خودم و هم به خاطر تو، بیپروا به استقبال خطر نخواهم رفت. خونسرد، پایدار و محتاط خواهم بود.
اما در نهایت تلاشهایم به ثمر خواهد نشست. چرا که نه؟ تا اینجا آمدهام، دریاهای بیراه را بهسلامت پیمودهام، و خودِ ستارگان گواه و شاهد پیروزی من بودهاند. چرا باز هم پیش نروم، بر این عنصر رامناشده و در عین حال فرمانبردار؟ چه چیز میتواند دلِ مصمم و اراده استوار انسان را بازدارد؟
دلِ لبریزم بیاختیار چنین به سخن درمیآید. اما باید پایان دهم. آسمان خواهر محبوبم را در پناه خود نگاه دارد!
برادرت،
ر. دبلیو.
به خانم ساویل، انگلستان
۵ آگوست —۱۷
چنان حادثه شگفتی برای ما رخ داده است که نمیتوانم از ثبت آن خودداری کنم، هر چند بسیار محتمل است که پیش از آنکه این اوراق به دست تو برسد، خودم را ببینی.
دوشنبه گذشته (۳۱ جولای) تقریباً در میان یخها محصور شدیم؛ یخ از هر سو بر کشتی بسته بود و به زحمت فضای آبی باقی میگذاشت که بتواند بر آن شناور بماند. وضع ما تا اندازهای خطرناک بود، به ویژه آنکه مهی غلیظ گرداگردمان را فرا گرفته بود. از این رو کشتی را متوقف کردیم به امید آنکه در هوا و وضع جو تغییری پدید آید.
نزدیک ساعت ۲ مه کنار رفت و در برابر دیدگان ما، تا هر سو که چشم کار میکرد، دشتهای پهناور و ناهموار یخ گسترده شد؛ چنان که گویی پایانی نداشت. برخی از همراهانم ناله سر دادند و ذهن من نیز کمکم از اندیشههای نگرانکننده پر شد، که ناگاه منظرهای شگفت توجه ما را به خود جلب کرد و نگرانیمان را از وضع خویش منحرف ساخت. در فاصلهای حدود نیم مایل، سورتمهای کوتاه را دیدیم که بر یخ میگذشت؛ بر آن ارابهای سوار بود و سگها آن را به سوی شمال میکشیدند. موجودی که هیأت انسانی داشت، اما بهظاهر قامتی غولآسا، بر سورتمه نشسته و سگها را هدایت میکرد. با دوربین پیشروی سریع آن مسافر را دنبال کردیم تا آنکه در میان ناهمواریهای یخی دوردست ناپدید شد.
این منظره شگفتی بیچون و چرای ما را برانگیخت. به گمان ما صدها مایل از هر خشکی فاصله داشتیم؛ اما این ظهور ناگهانی نشان میداد که شاید آن سرزمینها چندان دور نباشند که تصور میکردیم. با این همه، چون در محاصره یخ گرفتار بودیم، تعقیب رد او ــ که با نهایت دقت زیر نظر گرفته بودیم ــ ناممکن بود.
حدود ۲ ساعت پس از این واقعه، صدای خروش دریا را از زیر یخها شنیدیم و پیش از فرارسیدن شب، یخها شکست و کشتی ما آزاد شد. با این حال تا بامداد درنگ کردیم، از بیم آنکه در تاریکی با قطعههای عظیم و سرگردان یخ که پس از گسستن یخها بر آب شناور میشوند، برخورد کنیم. من از این فرصت بهره بردم و چند ساعتی استراحت کردم.
صبحگاهان، همین که هوا روشن شد، به عرشه رفتم و دیدم همه ملوانان در یک سوی کشتی گرد آمدهاند و ظاهراً با کسی که در دریا بود سخن میگویند. در واقع سورتمهای بود همانند آنچه پیشتر دیده بودیم که در طول شب بر قطعهای بزرگ از یخ به سوی ما رانده شده بود. تنها یک سگ هنوز زنده مانده بود؛ اما انسانی در آن بود که ملوانان میکوشیدند او را به کشتی بیاورند. او برخلاف مسافر پیشین که گمان میرفت بومیِ وحشیِ جزیرهای ناشناخته باشد، اروپایی بود. هنگامی که بر عرشه ظاهر شدم، ناخدا گفت: «این هم کاپیتان ما؛ و او نخواهد گذاشت در دریای آزاد جان بسپاری.»
بیگانه با دیدن من، به انگلیسی ــ هرچند با لهجهای بیگانه ــ خطابم کرد: «پیش از آنکه سوار کشتی شما شوم، لطف میکنید بگویید عازم کجا هستید؟»
میتوانی حیرت مرا تصور کنی از شنیدن چنین پرسشی از مردی که بر لبه نابودی ایستاده بود و گمان میبردم کشتی من برای او نعمتی باشد که با گرانبهاترین ثروت جهان نیز عوضش نکند. با این حال پاسخ دادم که در سفر اکتشافی به سوی قطب شمال هستیم.
با شنیدن این سخن، چهرهاش نشانی از رضایت یافت و پذیرفت که به کشتی بیاید.
خدای بزرگ، مارگارت! اگر آن مرد را میدیدی که چنین بر سر نجات خود چانه میزد، شگفتیت حد و مرز نداشت. اندامهایش تقریباً یخ زده بود و تنش از فرط رنج و خستگی به شدت نحیف شده بود. هرگز انسانی را در چنین حال اسفباری ندیده بودم. کوشیدیم او را به کابین ببریم، اما همین که از هوای آزاد دور شد، بیهوش افتاد. ناچار دوباره او را به عرشه آوردیم و با مالیدن برندی[1] بر بدنش و واداشتنش به نوشیدن اندکی از آن، به هوش آوردیم. چون نشانههای حیات در او پدیدار شد، در پتو پیچیدیمش و کنار دودکش اجاق آشپزخانه جای دادیم. اندکاندک بهبود یافت و کمی سوپ خورد که به طرزی شگفت حالش را بهتر کرد.
۲ روز به همین منوال گذشت تا توانست سخن بگوید و من بارها بیم آن داشتم که رنجهایش خرد او را زایل کرده باشد. هنگامی که تا اندازهای نیرو بازیافت، او را به کابین خود بردم و تا آنجا که وظایفم اجازه میداد از او پرستاری کردم. هرگز موجودی چنین تأملبرانگیز ندیده بودم: چشمانش غالباً حالتی وحشی و حتی دیوانهوار داشت؛ اما لحظههایی نیز پیش میآمد که اگر کسی اندک مهربانی در حقش روا میداشت یا کوچکترین خدمتی به او میکرد، سراسر چهرهاش به نوری از نیکخواهی و ملاحت روشن میشد، نوری که هرگز همانندش را ندیدهام. با این همه، بیشتر اوقات اندوهگین و نومید است و گاه دندان بر هم میفشارد، چنانکه گویی از سنگینی مصیبتی که بر او فرود آمده به تنگ آمده است.
وقتی میهمانم اندکی نیرو گرفت، به زحمت توانستم ملوانان را از او دور نگه دارم؛ آنان میخواستند هزار پرسش از او بپرسند، اما من اجازه ندادم کنجکاوی بیهودهشان او را بیازارد، زیرا بازگشت تندرستیِ تن و روانش آشکارا در گرو آسودگی کامل بود. با این حال، یکبار معاونم از او پرسید چرا در چنین وسیله عجیبی تا آن اندازه در دل یخها پیش رفته است.
چهرهاش بیدرنگ در تیرگی عمیقی فرو رفت و پاسخ داد:
«در جستوجوی کسی بودم که از من گریخت.»
ـ «و آن مردی که تعقیب میکردید، به همین شیوه سفر میکرد؟»
ـ «آری»
ـ «پس گمان میکنم او را دیده باشیم؛ زیرا روز پیش از آنکه شما را بیابیم، سورتمهای دیدیم که سگها آن را میکشیدند و مردی در آن نشسته بود و از روی یخ میگذشت.»
این سخن توجه بیگانه را سخت برانگیخت و درباره مسیری که آن «دیو[2]» ــ چنانکه خود نامش میبرد ــ پیموده بود، پرسشهای فراوان کرد. اندکی بعد، هنگامی که با من تنها شد، گفت:
«بیگمان کنجکاوی شما را برانگیختهام، همانگونه که این مردان نیک را؛ اما شما بیش از آن ملاحظهکارید که از من پرس و جو کنید.»
گفتم: «بیشک اگر با پرسشهای خود آزارتان دهم، گستاخانه و غیرانسانی خواهد بود.»
ـ «و با این همه، مرا از وضعیتی شگفت و خطرناک رهانیدهاید؛ با نیکخواهی مرا به زندگی بازگرداندهاید.»
اندکی بعد پرسید آیا به نظرم شکستن یخها سورتمه دیگر را نابود کرده است یا نه. پاسخ دادم که نمیتوانم با اطمینان داوری کنم؛ یخها نزدیک نیمهشب شکسته بودند و ممکن بود آن مسافر پیش از آن به جای امنی رسیده باشد؛ اما در اینباره نمیتوانستم حکم قطعی بدهم.
از آن زمان، روحی تازه در کالبد فرسوده بیگانه دمیده شد. بینهایت مشتاق بود بر عرشه باشد و چشم به راه سورتمهای بدوزد که پیش از او دیده بودیم؛ اما او را قانع کردهام که در کابین بماند، زیرا برای تحمل سرمای گزنده هوا هنوز بسیار ناتوان است. قول دادهام کسی مراقب باشد و اگر شیء تازهای در افق پدیدار شد، بیدرنگ آگاهش کند.
این بود گزارش من از آنچه تا امروز در پی آن واقعه شگفت رخ داده است. بیگانه به تدریج در تندرستی پیشرفت کرده، اما بسیار خاموش است و هر گاه جز من کسی وارد کابینش شود، آشکارا ناآرام میشود. با این حال، رفتار نرم و دلجویانهاش چنان است که همه ملوانان به او علاقهمند شدهاند، هر چند گفتوگوی چندانی با او نداشتهاند. من نیز کمکم او را چون برادری دوست میدارم و اندوه عمیق و مداومش در دلم همدردی و شفقت برمیانگیزد. بیگمان در روزگار بهترش انسانی والا بوده است؛ زیرا حتی اکنون که به ویرانهای میماند، همچنان جذاب و دوستداشتنی است.
مارگارت عزیزم، در یکی از نامههایم گفته بودم که در پهنه اقیانوس دوستی نخواهم یافت؛ اما اکنون مردی را یافتهام که اگر روحش در زیر بار مصیبت در هم نشکسته بود، داشتنش را به سان برادری برای دل خود نعمتی بزرگ میشمردم.
هرگاه رویداد تازهای رخ دهد، یادداشتهایم را درباره این بیگانه ادامه خواهم داد.
۱۳ آگوست —۱۷
دلبستگیم به میهمانم هر روز فزونی میگیرد. او همزمان تحسین و ترحم مرا برمیانگیزد، آن هم به اندازهای شگفت. چگونه میتوان دید چنین موجود والایی زیر بار رنج نابود میشود و دل از درد لبریز نشود؟ او بسیار لطیف و در عین حال بسیار خردمند است؛ ذهنش بسیار پرورش یافته است و هنگامی که سخن میگوید، اگرچه کلماتش با بهترین هنر گلچین شدهاند، با سرعت و فصاحتی بینظیر جاری میشوند.
اکنون از بیماریش بسیار بهبود یافته و پیوسته بر عرشه است، گویی در انتظار سورتمهای است که پیش از او دیده بودیم. با این همه، هرچند اندوهگین است، چنان در رنج خویش فرو نرفته که به کار و اندیشه دیگران بیاعتنا باشد. بارها درباره طرح من با من گفتوگو کرده است؛ طرحی که بیپرده با او در میان نهادهام. با دقت در همه استدلالهایم برای کامیابی نهاییم درنگ کرد و حتی در جزئیترین تدابیری که برای تضمین آن اندیشیده بودم تأمل نمود. همدلی که نشان میداد چنان در من اثر کرد که از زبان دل سخن بگویم، از شور سوزان روحم پرده بردارم و با تمام حرارتی که مرا گرم میکرد بگویم چگونه با چه اشتیاقی ثروتم، وجودم و همه امیدهایم را در راه پیشبرد هدفم فدا میکنم. جان یا مرگ یک انسان بهایی اندک بود در برابر دانشی که در پی آن بودم، در برابر تسلطی که میتوانستم بر نیروهای عنصریِ دشمن نوع بشر به دست آورم و به نسلهای پس از خود بسپارم.
همین که چنین سخن میگفتم، سایهای تیره بر چهره شنوندهام نشست. نخست دیدم میکوشد هیجانش را فرو نشاند؛ دستها را بر چشمانش نهاد و صدایم لرزید و برید، آنگاه که دیدم اشکها از میان انگشتانش فرو میچکد؛ نالهای از سینهاش برخاست. خاموش ماندم. سرانجام با صدایی شکسته گفت:
«مرد نگونبخت! آیا تو نیز در جنون من شریک شدهای؟ آیا تو نیز از آن جامِ مستکننده نوشیدهای؟ سخنم را بشنو؛ بگذار سرگذشتم را بازگویم، آنگاه این جام را از لبان خود فرو خواهی انداخت!»
این سخنان، درست همانطور که فکر میکنی، کنجکاویم را سخت برانگیخت. اما طغیان اندوهی که او را فراگرفته بود توان اندکش را از او گرفت و ساعتها آرامش و گفتوگویی ملایم لازم بود تا دوباره به تعادل بازگردد. پس از آنکه بر آشوب احساساتش چیره شد، گویی خود را خوار میشمرد که برده عاطفه گشته است؛ و با فرونشاندن استبداد تیره نومیدی، سخن را بار دیگر به احوال شخصی من کشاند. از گذشتهام پرسید. داستان کوتاه بود، اما رشتههای اندیشه گوناگون را برانگیخت. از آرزویم برای یافتن دوستی سخن گفتم، از تشنگیم برای همدلی عمیقتر با ذهنی همطراز، و یقین خود را بیان کردم که انسانی که از این نعمت بیبهره باشد، بهره چندانی از خوشبختی ندارد.
ما موجوداتی ناقص و نیمهساختهایم؛ اگر کسی داناتر و بهتر از خودمان—که دوست واقعی چنین است—به یاریمان نیاید تا ضعفهای وجودمان را به کمال برساند، هیچگاه کامل نخواهیم شد. من نیز زمانی دوستی داشتم، والاترین موجود انسانی، و چون چنین کسی را تجربه کردهام، میتوانم درباره دوستی اظهار نظر کنم. تو امید داری و جهان پیش روی توست و دلیلی برای نومیدی نداری. اما من... من همهچیز را از دست دادهام و دیگر نمیتوانم زندگی را از نو آغاز کنم.» چهرهاش هنگام گفتن این سخن، اندوهی آرام و استوار را مینمایاند که تا ژرفای دلم را لرزاند. سپس خاموش شد و به کابین خود بازگشت.
حتی اکنون که روحش شکسته است، هیچکس به اندازه او زیباییهای طبیعت را چنان ژرف احساس نمیکند. آسمان پرستاره، دریا و هر منظرهای که این سرزمینهای شگفت پیش چشم مینهند، هنوز توان آن را دارند که روحش را از خاک برکشند. چنین انسانیدو۲ گونه زیستن دارد: میتواند در رنج غوطهور شود و زیر بار ناکامیها خم شود، اما چون به درون خود پناه میبرد، همچون روحی آسمانی است با هالهای پیرامون خویش که در محدوده آن هیچ اندوه یا خطایی راه نمییابد.
از شور و شوقی که درباره این شیدای ملکوتی[3] ابراز میکنم خندهات میگیرد؟ اگر او را میدیدی، چنین نمیکردی. تو با کتابها و خلوت از جهان پرورش یافتهای و طبعی نکتهسنج یافتهای؛ و همین تو را شایستهتر میکند تا فضیلتهای خارقالعاده این مرد شگفت را دریابی. گاه کوشیدهام دریابم کدام خصیصه است که او را چنین بیقیاس از هر که شناختهام برتر مینشاند. گمان میکنم آن نوعی دریافت شهودی است، نیروی داوری تیز و بیخطا، نفوذی در علل امور با روشنی و دقتی کمنظیر؛ و افزون بر این، توان بیان و صدایی که زیر و بمهای گوناگونش موسیقی است که جان را مسخر میکند.
۱۹ آگوست —۱۷
دیروز بیگانه به من گفت: «کاپیتان والتون، شما به راحتی میتوانید متوجه شوید که من از بدبختیهای بزرگ و بیمانندی رنج بردهام. زمانی بر آن بودم که خاطره این مصیبتها با من بمیرد، اما تو مرا واداشتهای که تصمیمم را تغییر دهم. تو در پی دانش و خردی، چنانکه من زمانی بودم. از دل آرزو میکنم کامیابیت همچون ماری نباشد که تو را بگزد، آنگونه که مرا گزید. نمیدانم روایت بدبختیهایم چه سودی برایت خواهد داشت، اما چون میاندیشم در همان راهی گام مینهی که من رفتم و خود را در همان خطرهایی میافکنی که مرا به این حال رسانده، میپندارم شاید از سرگذشتم پندی بگیری؛ پندی که اگر کامیاب شدی راهنمایت باشد و اگر ناکام ماندی مایه تسلایت. آماده باش که رخدادهایی را بشنوی که معمولاً شگفتانگیز شمرده میشوند. اگر در مناظری رامتر از طبیعت بودیم، شاید از ناباوری یا حتی تمسخرت بیم داشتم؛ اما در این سرزمینهای وحشی و رازآلود، بسیاری چیزها ممکن مینماید که آنان که با نیروهای گوناگون طبیعت آشنا نیستند به خندهشان میگیرند. تردید ندارم که رشته روایتم خود گواه درونی صدق حوادثی خواهد بود که در آن بازگو میشود.»
میتوانی تصور کنی که از این وعده چه اندازه خرسند شدم؛ با این حال نمیخواستم با بازگویی مصیبتهایش اندوهش تازه شود. مشتاق شنیدن روایت بودم، هم از سر کنجکاوی و هم از میل صادقانه به آنکه اگر در توانم باشد سرنوشتش را بهبود بخشم. این احساس را در پاسخم بیان کردم.
گفت: «از همدردیت سپاسگزارم، اما بیهوده است، سرنوشتم تقریباً به انجام رسیده. تنها در انتظار یک واقعهام و آنگاه در آرامش خواهم آرمید. احساس تو را درمییابم،» چون دید میخواهم سخنش را قطع کنم، ادامه داد: «اما اشتباه میکنی، دوست من ــ اگر بگذاری چنین بنامت ــ هیچ چیز نمیتواند تقدیرم را دگرگون کند؛ سرگذشتم را بشنو و خواهی دید چگونه به گونهای برگشتناپذیر رقم خورده است.»
آنگاه گفت فردا، هنگامی که فراغتی داشته باشم، روایتش را آغاز خواهد کرد. این وعده مرا به گرمترین سپاس واداشت. تصمیم گرفتهام هر شب، مگر آنکه وظیفهای ضروری مانعم شود، آنچه را در طول روز از او شنیدهام تا آنجا که بتوانم به همان الفاظ خودش ثبت کنم؛ و اگر گرفتار باشم، دست کم یادداشت بردارم. این دستنوشته بیگمان برای تو بسی دلانگیز خواهد بود؛ اما برای من، که او را میشناسم و سخنانش را از زبان خودش میشنوم، با چه شور و همدلی روزی آن را باز خواهم خواند! هماکنون که کارم را آغاز میکنم، صدای پرطنینش در گوشم طنین میافکند. چشمان درخشانش با آن شیرینی اندوهگین بر من دوخته است؛ دست نحیفش را میبینم که با حرارت بالا میرود و سیمای چهرهاش از فروغ جانش روشنایی یافته است. سرگذشتش باید شگفت و جانخراش باشد؛ سهمگین طوفانی که کشتی باشکوه را در مسیرش دربرگرفت و چنین درهم شکستش — چنین!
[1] brandy
[2] dæmon
[3] divine wanderer