ویرگول
ورودثبت نام
ABNOOS
ABNOOSبارِ واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود.
ABNOOS
ABNOOS
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

دهانی که خدا را بلعید

حرف‌هایم همه دهانی است. پیش از هر چیز، همه را میان ظرفِ آب بینداز. همه را از الف تا واو آب بکش. بگذار زخم تزریق شود. شاید به خود بِکِشد خون را و این اهلیتِ آلوده را از تنِ واژه‌ها.

آب را که تکان بدهی، الف‌ها چون جنازه‌های سبک روی سطح می‌آیند و واوها در حلقِ ظرف ته‌نشین می‌شوند. آن‌وقت آرایه‌ی واژگونِ زبان هویدا می‌شود؛ صورتِ واقعیِ کلمه، پیش از آنکه به دهان برسد و به گناهِ انسانی‌اش آلوده شود.

- همه‌ی ما انسانیم. بالاخره یک جایی ناامیدت می‌کنیم.
- همه‌ی ما انسانیم. بالاخره یک جایی ناامیدت می‌کنیم.

سوزن بین لت‌های لب گیر می‌کند تا شمایلِ مشوش دهان را مکافات کند. ناسزا دهان را خیس می‌کند. بین زبان و گلو آوار می‌شود. حنجره نشست می‌کند. آرایشِ واژه‌ها منحل می‌شود. واج تقلای پیوست می‌کند از آوایی که نیست. در اندامِ استخوانیِ واژه متلاشی می‌شود و زیر چوبه‌ی فلزیِ سوزن، معلق می‌ماند. «آهای آدم‌ها! ما حالا واژگانمان را دار می‌زنیم!» در این حلقوم، آویزه‌های مرگ به حلقِ هر جمله آویزان‌اند. هر جمله‌ای که اینجاست از پیش مرده است و این رسوایی را هیچ بیانی مؤاخذه‌گر نمی‌باشد. همه‌‌چیز را به سرِ سوزن سپرده‌اند. سوزنی که شبیه همیشه، تیز نیست.

دهانم شوریده است و خواب می‌بیند. خواب می‌بیند که خدا را خورده است. خوف می‌کند. ایمان را نیاز می‌کند و ایمان استخوان ریزی‌ست که لای دندان‌ها گیر کرده. بیشتر تقلا می‌کند و سوزن میان گشودگی زخمِ لب جولان می‌دهد. لبی که هنوز طعمِ مرگِ خدا را می‌دهد. لثه‌ها میان خونابه‌ها حل می‌شوند. خونابه همچون جرعه‌ای اسید میان دندان‌ها می‌دود و خفگی، طناب می‌اندازد و آهسته خودش را از چاهِ بیچارگی بالا می‌کشد. صدای زوزه‌ی دندان‌ها آنقدر بلند است که دهان از خواب می‌پرد. نفس روی گردنِ شب می‌ریزد. از طرفینِ چانه آرایه‌‌‌ی ولرمِ ترس، ترشح می‌شود و از آن سوی آینه، دهان تنها چاکِ برهنه‌ی یک زخم‌ سیال است روی صورت؛ زخمی که بویِ تعریقش اتاق را سوزانده. هوا برمی‌گردد و مرگ باری از چاه پائین می‌خزد. این جدالِ گلوگاه است که روی جهان، لایه‌ای بخار می‌نشاند. آری. سوزن در نرمه‌ی نیم‌پز گوشت می‌چرخد و نگاه که می‌کنم یقه‌ی پیراهنم تا زیر سینه خونی‌ست.

جلاد منم. منم که سوزن را تیز کردم. منم که میان این گناهِ خواب‌آلوده، راه می‌رفتم و دهانِ سایه‌ را از تاریکی‌اش پر می‌کردم. به یقه‌ی پیراهنی چنگ می‌زنم که دیگر سفید نیست. سیاه نیست. سرخیِ خونِ تازه تراویده است. سرخِ سرخ. آفت یک بغضِ ویروسی‌ست که همه جای سینه را به چنگال گرفته. متواریانِ این غم قلبمه را مبتلا می‌کند. این بغضِ غریبه‌پسندِ ما به دهان غریبه‌ها خوش‌تر می‌آید. آنقدر غریب است که دهانمان را سوزن می‌زند. در خون، سینه‌شویمان می‌کند. و آخرِ هر قصه را.. مگر توانستی به آخر قصه فکر کنی؟ چنین جسارتی از کدامین زخم تو سربرآورده؟ که دم از مرگ کودکت می‌زنی و اشک نمی‌ریزی.

سوزن امان از قامت حروف می‌برد. تو بیانش کردی. چون طنابِ دار، واج به واج پوسید و سرِ واژه میان معرکه‌ی دهان‌ها افتاد. می‌بینی؟ دیگر چشم‌ها آن خون روی لب را نمی‌بینند. چشم‌ها دهانِ برهنه‌ای را می‌بینند که ولرم و آهسته لب می‌زند: «خوبی؟»

خاموش! خاموش ای شمعِ مختصر. که برایندِ روایت تو معصیت دارد. و دهانی نمانده برای گریز از این واقعیتِ آلوده. به یاد داری؟ دهانِ تو خدا را بلعیده بود. دهانِ تو باز شد که سکوت کند. سکوت پایانه‌ی درد است. و دهانی که بعد از سکوت بسته می‌شود، هرگز باز نخواهد شد.

صبحِ فردا آشنایانش خواهند گفت: «انگار آن غریبه چیزی برای گفتن نداشت.»

سکوت. رقصِ ممتدِ ضربانش بود‌.
سکوت. رقصِ ممتدِ ضربانش بود‌.

- زبانِ افراطیِ با من بیگانه همین‌جا از حرکت می‌ایستد. کاش می‌شد به جای این همه وراجی تنها یک جمله بنویسم از زبانِ بروسان، چنین: «می‌بوسمت. آن‌قدر که دهانم را با دهان تو اشتباه می‌گیرند.» چه حیف که دهان راوی نیست. قصه نیست. درد هم نیست. دهان پلی‌ست که بر بلندایش بایستی و به رنجِ شقیقه‌ی افق بنگری و تکرار کنی: همه چیز همهمه‌ی دروغ بود.

- هِرایث برای واگویه‌های ناآشنای همیشگی: «هر آن چیز که قرار بود باقی بماند.» https://t.me/+2_7s1Io5m69hOTdk

دهاندلنوشته
۰
۰
ABNOOS
ABNOOS
بارِ واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید