ویرگول
ورودثبت نام
ABNOOS
ABNOOSبار واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود
ABNOOS
ABNOOS
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

می‌شه بیدارم کنی؟ کاش بیدارم کنی.

چند صباحی Rusty Lake و SCP بندِ رخوتِ واقعیت را پاره می‌کردند، نه حتی بیشتر. Resident Evil در کنسول مروج‌تر بود. در گذشته، حدالامکان. دیسکورد را که نصب می‌کردم حتی نمی‌دانستم چرا. شاید یک نفر به من سلام بدهد. نه. نه. این هم نیست.. گیم بلدی؟ البته که نه. من از رکود اختیار می‌گریختم و نمی‌دانستم مغزِ سرانگشت‌های دستم از شالوده مغزِ زیرِ چشم‌هایم، سالم‌تر است. یک غبارِ لمس برای به خاطر سپردن کافی بود. چنگ می‌زدند‌. نه به سرورها، به چندمین گزینه تست‌های چهارگزینه‌ای که زمان را تغییرِ تعبیر می‌داد. ذهنم، بصریَت را از یاد می‌برد؛ انگشت‌ها اما متفق‌القول بر بصیرت بودند. مکشِ صحتِ جواب داشتند. یا به دکمه‌های دستگیره‌ی گیم که ال‌تی و آربیِ نامشان، پرهیز از یادواره ذهنم می‌کردند. اما سرانگشت‌ها، آگاه بودند. حرکت، پرش، فشار، ضربه. چپتر تمام شده بود.

سینِما هم گاهی از من دوری می‌جوید. از زمانی که آن لبخندِ سرد و تیز را فراموش کرده‌ام. ذهن، درواقع، مفقود کرده بودش. این انگشت‌ها هنوز از خطِ اکیدِ تیغه‌ی آن لبخند، بریده بریده بودند. [تنها، آن لبخند] و چه لمسِ لهیبی. تیغِ موعظه‌ی قلبم، شرحه می‌کرد و لذتش در روحم، غوطه می‌خورد. در نخستین لمس، زمانی که پوست مدور یک دانه انگشتم بر نرمه‌گوشتِ لبخندش، زبانه کشید و هر قدر به انحنای تیزه‌ی دو سرش، کشیده می‌شد، عمقِ تاریکِ نیشش، روحم را می‌مکید، می‌بلعید، تدفین هم حتی نمی‌کرد. این همان لبخند اوست. حاد است. سرخیِ بلامعارضی دارد. هنوز تیز. سرد. و تو هم می‌دانی که دلیل فرو ریزشِ سینِمای من هنوز، آن لبخند است.

اما از تو می‌پرسم، آیا در تخمِ رنگوارنگِ چشمِ تماشاگران هم، تصویر آن لبخند، شبیه به تصویری که در تخمِ سیاه چشم من افتاده، هست؟ دهانت را از خوف بسته‌ای. می‌دانی که منفی‌بافم. پاسخ خودم رامی‌‌دهم. «خیر» کسی که بتواند آن لبخند را مزه کند از اقلیمِ سیاه‌چشمان است. تنها آنها که تخمِ سیاهِ چشم دارند. سیاهِ سیاه. حالا شبیه به دلقک‌ها نگاهم می‌کنی و بر سرم می‌زند سرت را بیخ تا بیخ ببرم. Terrifier را به جای تو هم دیده‌ام. باور نمی‌کنی از بچه‌ها بپرس. یک ربع‌اش را دوام آوردند؛ بعد تا آخرش را یک‌تنه جلو رفتم‌. روزِ قبل از امروز، زمانِ ثبت‌نام کنکور، هم به همین خورده چیزها فکر می‌کردم. به موزر آلمانی بابا که در مجاور جایگاه مسواک‌ها، هزارسال است که آویزان مانده. می‌خواستم کچل کنم. این موهای کوتاه، آینه دق است. شب بنشینم یک فیلم تارانتینویی ببینم و قره‌قروت بجوم. با یک قلپ کنکور. دهانم طعم باروت می‌گیرد و بوی ته‌مانده تریاکِ همسایه دیلاق را می‌دهد. زندگی انقدر زباله‌بار نبود. بود؟ آخ مورفیوس! دلم یک کالیگاریسم بی‌جهت می‌خواهد. دوربین را در دهانم فرو کنم و وارونه شوم. یکی از القابِ نولان، مورفیوس است: پادشاهِ خواب و رویا. قرص‌های قرمز و آبی. معلق، آونگ. وارسته. همه چیز را با هم قاطی می‌کنم. شبیه به استفراغی که آماده برون‌ریزیست. شبیه نگار. نگار به اختلالِ شخصیت خودشیفته مبتلا بود. ابروهایش را بالا می‌کشید. «هرزه‌ی عزیز» اینطور خطابم می‌کرد و احساسِ ترحمی در من شکل نمی‌گرفت. لاغر بود‌. با چشم‌هایی به رنگ اسکانس. بویِ عرقِ خواب می‌داد. مرده‌وار. و من تنها نگاه می‌کردم. با تخمِ سیاه چشم‌هایم که طعم آن لبخند را می‌داد. اندکی دیر شده است. بازگشت را می‌گویم. بیدارم کن. خوابِ زیبایی نیست. از آن خواب‌های قدیمی‌ام است که یک حیوان وحشی، آشناهایم را تکه و پاره می‌کند. و من بازهم زنده می‌مانم. خواب و رویا..

می‌شه بیدارم کنی؟

چون دوستش دارم. همیشه داشتم
چون دوستش دارم. همیشه داشتم

: Wanna know how I got these scars? My father... was a drinker. And a fiend. And one night, he goes off crazier than usual. Mommy gets the kitchen knife to defend herself. He doesn't like that. Not. One. Bit. So — me watching — he takes the knife to her, laughing while he does it. He turns to me and he says, “Why so serious?” Comes at me with the knife. “Why so serious?” He sticks the blade in my mouth — “Let’s put a smile on that face.”

And…“Why so serious?“

.
.

- بی‌دلیل بود. حقیقتا بی‌دلیل و مبتذل .

دلنوشتهجوکراختلال
۵۹
۳۵
ABNOOS
ABNOOS
بار واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید