ویرگول
ورودثبت نام
ABNOOS
ABNOOSبارِ واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود.
ABNOOS
ABNOOS
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

زنِ سیگاری مدادش را انداخت.

«ما چنان زیستیم ای تاریخ، که جغدی سال‌ها در ویرانه‌ای غمناک. ای تاریخ ما را به یاد داشته باش..» هوشنگ بادیه‌نشین نوشت.

مدادِ سیاه را کنارِ درپوشِ فلزی فاضلاب رها کردم. دست‌هایم برای حفاظت از بدنه‌ی مجروحش، کوتاه شدند. دیدم که قدم از قدم جلوتر نمی‌رود. دست نمی‌رفت. تمنا نمی‌رفت. باورم هم از این جلوتر، دیگر، نمی‌رفت. سرم را سفت نگه داشتم. مبادا به عقبه‌ی این واقعه، گریزی بزند. منوط به مرگِ مداد که مستحقِ یک سوگِ بهاری بود و خبر از بهار هم نبود. مداد مرده بود. نرمه‌ای از ذغالیِ مغزش پاشیده بود میان الواتیِ آسفالت که روزها بدنِ ظریفِ خورشید را می‌درید و شب‌ها با تنِ متمایلِ زباله‌ها می‌خوابید. خورشید داغ‌تر می‌شد. می‌جوشید‌. جهان را با ناله‌های محرورش ذوب می‌کرد. تاوانِ این هوسِ متنبه را عزاداران، کنار پیکرِ مردگانشان می‌پرداختند. بدن‌هایی که در این تعریقِ سودازا، آنقدر کوچک می‌شدند که دستی به ترحیمشان نمی‌رسید. شب می‌شد. و کیسه‌ی سیاهِ زباله سرتاسر پاره بود. شیرآبه‌ی زباله‌ها تا زیر چرخ‌های اتوبوسِ شهری می‌خزید. پر می‌شد لای رینگ‌ها. و بویِ این شهوتِ جمادی توی تمام محله‌های تهران می‌پیچید.

صدای فروپاشی‌ست. صدای مرگ است.
صدای فروپاشی‌ست. صدای مرگ است.

به مداد نگاه کردم که روی سخاوتِ مکروه آسفالت، آرمیده بود. میانِ عصاره گرافیتش، پر از خرده‌‌های جمعه‌ بود. پر از خراشه‌های حزن. جمعه‌ها بیشتر می‌نوشت. آنقدر می‌نوشت که مغزِ کوچکش، تاول می‌زد و ذغالش می‌پخت.

عمرِ مداد به اندازه عمرِ زخم‌هایی که پوستِ عریض کاغذ را می‌خراشید، نبود. خالق بود و والد نبود. آمده بود که برود. چیزی داشت میان تاریخچه این سوگ می‌لرزید. نگاه گرداندم که سرم نچرخد. دنیای ساکت و سفاک هم از ما عقب کشیده بود. دیدم دست‌هایم است که از گوشه آستین، می‌لرزد. مشتِ لرزانِ خیسم را باز کردم. سیاهِ سیاه بود. انگار آسمانِ شب، میان دستانم مرده بود. آسمانِ شب با تمام مدادهای سیاهش. با تمام الفاظِ جریحه‌داری که مدادها هر شب، هر هفته و هر صبح خون‌ریزی می‌کردند.

مداد متوفی، سپیده‌دمِ گذشته، پیش از همه‌ی این‌ها، سر انگشت‌های داغدارم را بوسید. سر به زیر انداخت. روی ورقِ باطله‌ نوشت: «پاهایت را محکم نگه‌دار. دستانت را در سینه بپیچ. سرت، سرت، سرت را سفت نگه دار. شیطان از روی آسفالت برخاسته. اینک دارد توی اتاق راه می‌رود. در این سرزمین..» و ننوشت دیگر. فریاد زدم: چرا من؟ ورق خیس شد. دیدم چشم‌هایم خشک است. کیست آن که در این اتاق می‌گریست؟

حلا مداد رفته است. بی‌آنکه جمله‌اش را کامل کند. بی‌آنکه بگوید چرا و چگونه انسان لابه لای کاغذ‌هایش تقلیل می‌یابد. کوچک می‌شود. ناپدید می‌شود و روزی یک غریبه می‌آید توی اتاق به دنبالش می‌گردد. و نمی‌داند او همانجاست. میان الیافِ کاغذ. در چگالیِ اندوهِ هر واژه. و نمی‌داند کاغذ هنوز هم خیس است.

سیگارم را با لختی از حرارتِ خورشید روشن کردم. از گوشه چشم نگاهش کردم که لایه به لایه، در سیاهیِ دستانم، همچون ستاره‌ی شامگاهی می‌سوخت. میان نارنجیِ وحشیِ شعله‌اش سرزمینی پیداست که باورهایش از ازل رانده شده. سرزمینی که مداد پیش از مرگ خطاب قرارش داد. سرزمینِ ما ساقیانِ سیگارپسندش. که باورمان هر شب در نیشِ باز آسفالت هتاکی می‌شد. گاهی تا صبح زنده می‌ماند، عرق می‌ریخت و کلماتش به انتها نمی‌رسید. مداد هم نرسیده بود. من هم داشتم کلمه به کلمه دود می‌شدم. در مسیرِ اشتعالِ سیگار مرگ را می‌دیدم که پیوسته پک می‌زد. به غم. به وابستگی. به هیچ.

سیگار هم عقب کشید. لبم را رها کرد و افتاد کنار مداد. یکی را تکرار کشته بود و دیگری را اصرار. صبح که شد سه نفر مرده بودند. دو نفر کنار درپوش فلزی فاضلاب. یک نفر کنار دیوار. وقتی راه می‌رفت و کاغذی میان مشتش مچاله شده بود که جمله‌ای از لای چروک‌هایش چکه می‌کرد:

در این سرزمین، سه چیز نباید بود. زن. مداد. سیگار.

زن آرواره‌‌ی‌ شکسته‌ی یک شعر بود.
زن آرواره‌‌ی‌ شکسته‌ی یک شعر بود.

- و: «کاش تمام این دل‌شکستگی‌ها مثل آبی که توی گوش‌هایم می‌رود و دوباره بیرون می‌آید، از تن و روحم خارج شوند، اما به جایش در روحم رسوخ می‌کند و چون تکهٔ متعفنی همه‌جای بدنم را می‌گیرد.» زن پراکنده/جومپا لاهیری

- جنگ از سر گرفته می‌شود. لای ارورِ کد‌های کثیفِ امتحانِ اندروید. روی جوهرِ پلاسیده جزوه. سیم را کشیدم و به صفحه موبایل نگاه نکردم که گوشه‌ی سمت چپ‌اش سیاه شده بود. گوشه‌های سیاهِ زیادی وجود دارد که در این لحظه‌ی کبودِ زیستن مثل باتری باد کرده‌ی لپ‌تاپ بی‌اهمیت می‌شود. تو بی‌اهمیت می‌شوی. امتحان بی‌اهیمت می‌شود.

خرداد هم.. بگذار عبور کنیم. امروز دوشنبه است.

دلنوشتهجنگ
۹
۳
ABNOOS
ABNOOS
بارِ واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید