«آغاز شد. سالی بلند. سالی که سروهای جوان، برفهای خونین را، از شانههای خویش تکاندند.» م.م
به ظلمتِ فریبنده آسمان نگاه میکنم که مرا لایِ ورقی غم، پیچانده. کنار رولِ سوخته سیگار، زیر خلوتِ خیابان رها میکند. بمب توی گلوی خیابان گیر کرده است. آتش زیر پوستش میجنبد، سرفه میکند و خطوطِ خیال از هم میپاشند. خوشهی باد خرناس میکشد. خیابان به خیابان سایه میدواند. مرا و دودههای غم را میان این مصیبتِ تجمعی میریزد. انگار دنیا بهم میریزد.
من پوکهی بیجانِ این عریضهام و در همین نقطه گریه امانم را میبرد. چشمهایم از جنگ پر میشوند و خیابان را زخمی میکنند. خورشید خودش را چرک کرده است. و تمنای آتشپارهای، دکانها را بیتابتر کرده. به ما گفتهاند تاب بیاورید. «این درد، فهمِ مشترک ماست؛ زبانِ بیکلمه نسلی که بیشتر از آنکه زندگی کرده باشد، تاب آورده است.

اما آن روز دور نیست. روزی که دوباره از خیابان تختی تا جهاد قدم بزنیم، چایِ گلاب بنوشیم، بعد از کمی الواتی در بازار و خیابان، به بودنِ زخمیمان در این دنیای مضحک بلند بلند بخندیم.
طاقت بیاور. ما هنوز به آن خنده نرسیده، شکست نخوردهایم..» دروغ میگوید. تو هم میدانی.

به قولِ مامان: یک مشت افسردهی پلشتِ روانپریش. که شبِ جمعهای میخواهند بمیرند. میپرسم: پرتقال داریم؟ و پرِ پرتقال روی زبانم میسوزد. پرِ دیگری را جدا میکنم و برای مرگ شبانهام آماده میشوم. کسی از اتاق بیرون میرود و کلید چراغ را میکوبد. زندگی تاریکتر میشود. و یادم میافتد که بله. مدتیست دیگر در زندگیام، نیستم.
- غمهایمان را بر هم ببخشیم. و امیدوارم زنده باشید.
بهارِ جنگ . صفرپنج