گیس بافت

روبروی آینه نشستم و به عکس پدربزرگ توی قاب چوبی با نوار سیاه مورب که کنارش چسبیده شده بود ،خیره شدم.
چقدر جاش خالی بود ،چقدر بین جمعه پیش با این جمعه تفاوت بود.
با آمدن مادربزرگ بغضم را فرو دادم و نگاهم را از آینه بهش دوختم.
مادربزرگ پشت سرم ایستاد و لبخند محزونی زد
موهای بلند و پریشان اطرافم را نرم و لطیف جمع کرد و دسته کرد .سکوت کرده بودم به مدل جدید موهاش که برخلاف همیشه که بافته بود ،جمع شده پشت سرش با تعجب نگاه کردم انگار معنی نگاهم رو فهمید ،همینطور که با حرکت نسیم وارش لابلای موهام حس خوشایندی بهم منتقل میکرد زیر لب گفت :«اولین بار که موهام را بافت «جمعه» بود؛اولین روزی که با هم زیر یک سقف بودیم.موهای سیاه و بلندم را به نرمی جمع کرد و دسته دسته کرد و شروع کرد به بافتن.
سکوت کرده بود و لبخندی گوشه لبش بود.از توی آینه نگاهش میکردم هر از گاهی با چشمهای شوخ و مهربونش نگاهی به صورتم میکرد و دوباره به کارش ادامه میداد.وقتی بافتن موهام تموم شد از گلدون کنار پنجره یک گل یاس چید و لابلای گره موهام گذاشت و بعد سرش را خم کرد و گل را بویید و بوسید بعد توی اینه بهم خیره شد و گفت :هیچ وقت این خوشی را از من نگیر.»
مادربزرگ لبخند شیرینی زد و گفت در طول این شصت و پنج سال که باهاش زندگی کردم محبت آمیز تر از این جمله نشنیدم.
بعد از اون روز طبق یک قانون نانوشته جمعه ها شد قرار عاشقانه بافتن موها.
روزهای خوش و ناخوشی ،مشکلات،سربالایی و سراشیبی زندگی ،قهر و آشتی و هیچ اتفاق خوشایند و ناخوشایندی باعث نشد که پدربزرگ صبح جمعه با یک گل یاس منتظرم نباشه تا به قول خودش خرمن مخملی موهای من را نبافه.
وقتی به گیس بافته شده ام دست میکشیدم احساس میکردم موهام پرپشت ترن انگار تارهای محبتش را لابلای موهام میبافت .کلمات محبت آمیز بجای اینکه از دهانش خارج بشه و به گوش من بشینه ،انرژی میشد و از سرانگشتهاش تزریق میشد به همه وجودم با هر گره ای که میزد انگار دل من هم با دلش گره میخورد و بافته میشد.»
مادربزرگ به اینجا که رسید اشک گوشه چشمش را با سر انگشتش پاک کرد و با لبخند کنار لبهاش خیره شد به عکس پدربزرگ .

به قاب عکس پدربزرگ چشم دوختم،مثل همیشه با چشمهای شوخ و مهربونش داشت لبخند میزد. انگار با گل یاس توی دستش انتظار میکشید برای قرار روزهای جمعه