خواب بودم ولی نمیدونستم که در خوابی دیگر هستم و در آن خواب در خوابی دیگر غوطه ورم!
در یکی از آن خوابها بیدار شدم و پیش خودم گفتم که واقعا فکرش را نمی کردم که همش خواب بوده!
چقدر این عالم خواب، عجیب است و چقدر بی هوا و بی صدا، آدمی را در دام خود گیر می اندازد!
در یکی از خوابها! غرق یک رویای دلنشین ولی عجیبی بودم!
یک زندگی گرم و صمیمی با کلی بچه های قد و نیم قد، چند گربه خانگی ملوس، یک همسایه و محلهای دوست داشتنی! با کلی شادی و خنده!
ناگهان در آن خواب بر اثر خستگی خوابم برد و بعد از مدتی بیدار شدم و دیدم همه چی محو شده! خانهمان خالی از سکنه! پرنده پر نمیزد! به بیرون رفتم و دیدم که محله هم دیگر اون محلهی پر صلح و صفا نیست! خبری از آن همسایهی دوست داشتنی هم نبود!
بغض سنگینی من را در خود بلعید! از درون آتیش بودم و چشمانم پر از اشک! با فریاد گفتم خدایا این هیچ در هیچ برای چیست؟!
ناگهان از خواب پریدم و دیدم در این دنیای آشنا با همین بدن سنگین در تختواب خودم هستم!
پیغامت را گرفتم!!
