ویرگول
ورودثبت نام
☆|: Hosna
☆|: Hosna《یک INTJ :◇》
☆|: Hosna
☆|: Hosna
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

ریختمش تو قلکم شکسته های قلبم رو...

آهنگ عنوان

نفس اس مانند زنجیر درون گلویش قفل شده بود، اما اشک اش نمی ریخت و نفس اش به بالا منتقل نمی شود و در هلق اش می ماند داشت خفه اش میکرد، بدن اش عصبی بود تمام عضلاتش گز گز میکرد، دستش درد میکرد؛ نه، تقریبا تمام اندامش به درد افتاده بود.
گذشته را خیلی وقت بود کنار گذاشته و حتی فکر هم نمیکرد، اما کافی بود یکی باز وسط صحبت ها یادآور شود که بین حرف هایش همان مسئله های حل نشده را باز هم بازگو می‌کند؛ خودش هم می‌دانست نیازی نبود کسی یادش بیاورد، اما مگر اینطور نیست که اینها حل نشوند نمی تواند قدمی بردارد، احساس بدبختی میکرد! او مانند هیچکس نبود؛ حس میکرد اضافی ست، که مردم خسته شدن از شنیدن این حرف ها : که فلان آدم در گذشته این ضربه ها را به او زده.
باید فرار میکرد. حس میکرد دارد بقیه را آزار میدهد، با گفتن آن مسئله ها که چندین بار تعریف کرده و مثالش را زده و میخواهد به بقیه بگوید که حواسشان باشد!، در همه امور سیاست داشته باشن، چه روابط دوستی و چه عاطفی، باید میگفت که حواسشان باشد و زود با کسی صمیمی نشوند، زیرا ته دوستی و پارتنر یک نفر بودن، آنها کسانی بودن که ضربه میخوردند. برای همین وقتی بلاخره کسی را پیدا کرد که می‌خواست با او آشنا شود اجتناب کرد که با او سخن بگوید، زیرا این دیگر چه صیغه ایست دختر به پسر اول پیام دهد!؟ زشت بود!؟. نه تنها برایش مهم نبود زشت است بلکه میدانست ته روابط ها در این سن ۱۹ سالگی چیست، یا توسط فرد طرد میشود، مانند بعضی دوستان قدیمی اش و بچه های فامیل اش و آن فرد قدیمی...، یا نادیده گرفته می‌شود، و او می ماند و دل باخته که فقط بنشیند احساس "ناکافی بودن" کند؛ یا برعکس همه اینها، طرف را میشناخت و با تصوراتش کاملا متفاوت بود...
تهش مگر جز اینها بود؟ نمی دانست؛ اجتناب از اینها کارش بود، چون حرف زدن با آن پسر مضطرب اش میکرد، زیرا یا دل اش گیر میکرد و آخرش دل اش در بازی دوست داشتن باخت میداد، یا ... نمیدانست فقط اجتناب میکرد.
در ذهن اش این کاره درست بود، و این هم درست بود که پشیمان میشود، مانند گذشته که پشیمان شد از اینکه حرفش را نزد...، اما بهتر از دلشکستی بود...
دستانش یخ زده بود، جلوی کولر نشسته بود و می لرزید، میخواست اشک خود را در بیاورد تا بلکه خلاص شود اما فایده ای نداشت، کولرِ سرد به چشمانش میخورد و چشم اش فقط خشک تر می شود...
قلب اش درد میکرد انگار درون دستش فشار اش میدادن...
تنها راه حل آنیِ او دراز کشیدن و خیره ماندن به سقف بود، پس دراز کشید تا با خیال هایش زندگی کند...

،،

اکثرا به او میگویند گذشته را فراموش کن ولی او تنها کارِ ممکنی که برای گذشته کرد گریه نکردن بود...


و من عادت کردم...
و من عادت کردم...

گذشته
۲۴
۶
☆|: Hosna
☆|: Hosna
《یک INTJ :◇》
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید