
درد سر های مثلثی
"الکس"
استرس دارم
بارون، نسیم خنک، صدای نم نم و آواز پرنده ها که مورد علاقه ی من بود. آرامش بخشن!
اما اونقدری قوی نیستن که اضطراب منو کاملا از بین ببرن
مثل دارو اثر میکردن. اما اثرشون همیشگی نبود!
نفسش را به آرامی بیرون داد. سرد بود، حس خوبی نداشت. حداقل برای روز اول.. اولین روزی که پایش را به عنوان یک دانش آموز در مدرسه میگذاشت.
'استرس داری؟
_آ..آره.. خب روز اولمه! نمیدونم شاید.. شاید مدرسه اونطور که فکر میکنم نباشه. اگه.. اگه..
'آروم باش الکس، قرار نیست مشکلی پیش بیاد. آرامشت رو حفظ کن و مثبت اندیش باش. قراره کلی چیز تو مدرسه یاد بگیری!
_درست میگی..
پیاده تا مدرسه میرفتیم. مدرسه نزدیک بود.. شهر هم که کوچیکه و معمولا نیازی به استفاده از کالسکه یا ماشین ها نیست...
خیلی استرس دارم... واقعا نمیدونم چرا، شاید بهتره به ی چیز دیگه فکر کنم؟
مثلا.. شهرمون.. چرا که نه؟شهرمون قبلا جای بزرگتری بوده. ی رودخونه و دیوار هم مرز بین شهر و جنگل رو مشخص کرده بود، که البته الان دیوار ریخته و از رودخونه برای مسیریابی استفاده میشه. واقعا جای قشنگ و آرامش بخشیه.. قبول دارم شهر کوچیکیه. ولی به هرجای دیگه ای ترجیحش میدم. پر از گل و گیاهه. مردمش به طبیعت اهمیت میدن و این خوشحالم میکنه.. هوا معمولا خوبه و صمیمیت خاصی بین مردمش هست. از طرف دیگه هم به وسایل مورد نیاز دسترسی داریم و نیازی به طی کردن راه های طولانی برای خرید نیست..
حالا که فکر میکنم واقعا خوش شانسم که همچین جایی زندگی میکنم. واقعا جای باحالیه! اما اگه...
'الکس؟
اگه در آینده اتفاقی برای شهر بیفته چی؟
'الکس!
_اوه!بله؟؟
'حواست کجاست؟ زیادی تو فکر فرو رفتی وروجک! خندیدن* دیگه رسیدیم. بیا بریم تو.
دخترک لحظه ای تردید کرد. مطمئن نبود.. از طرفی خیلی برای مدرسه و یادگیری ذوق داشت اما اگر آنطور که فکر میکرد پیش نمیرفت چی؟
'زود باش الکس. من باهات میام. مطمئن باش چیز خوبی در انتظارته!
_باشه..ممنون..
شروع به حرکت کرد و پایش را در حیاط مدرسه گذاشت. نسیمی به صورتش خورد و موهای کوتاهِ الکس را تکان داد.
'برو الکس! افراد همسن تو هم هستن. برو باهاشون وقت بگذرون!
_من..
پدرش برای ملاقات با معلمین مدرسه وارد شد و دخترک را با همسن و سالانش در حیاط تنها گذاشت.
الان..الان باید چیکار کنم؟؟
به دور و برش نگاه کرد. گروهی از بچه ها رو دید که درباره ی کلاس اول حرف میزدند،، متوجه شد که قرار است همکلاسی هایش باشند.
قصد داشت با آنها حرف بزند اما..
چطوری باید مکالمه رو شروع کنم؟ اونا.. اونا دارن باهم حرف میزنن.. شاید نیازی نباشه من بینشون باشم..
°باز هم به اطراف نگاه کردم. هیچکدوم از نیمکت ها خالی نبودند. اما حداقل روی یکی از آنها تنها یک نفر نشسته بود. به سمت نیمکت قدم برداشتم و نشستم. متوجه شدم دختری که کنارم نشسته بود هم بار اولی بود که به مدرسه می آمد. سعی کردم مکالمه را شروع کنم، اما تلاشم بی فایده بود. اصلا اراده اش را نداشتم. اصلا توی برقراری ارتباط خوب نبودم.°
'لبخند بزنید!
عکسی گرفته شد و خاطره ای چاپ شد
°ناگهان متوجه پدرم شدم.°
'دوستته، الکس؟
°به دختر کناریم اشاره کرد°
_او.. شاید..
الکس به کنار دستی اش نگاه کرد و بالاخره جرئت به خرج داد و مکالمه رو شروع کرد.
_م..من الکساندرم! خوشحال میشم اگه..اگه باهام دوست بشی...
^من..من اسمم امیلی عه..
عکس دیگری گرفته شد
ایندفعه مادر امیلی بود
°لبخندی زدم و از اینکه دوستی پیدا کرده بودم خوشحال بودم°
*****
°بالاخره وارد کلاس شدیم. بغل دستیم امیلی نبود.. دختر دیگه ای بود. موهاش کوتاه بود ولی نه مثل مال من.. تقریبا تا وسطای گردنش میرسید. اگه بخوام از روی ظاهر قضاوت کنم.. دختر شیطون و شادی به نظر میرسه..°
+ آآآ سلام!من اسکارلتم!
_منم الکساندرم.. صدام کن الکس
+منم صدا کن کیوُ.صبر کن، ینی پسری؟
_مدرسه دخترونست!!
+الکساندر مگه اسم پسر نیست؟!
_من خب.. خودم رو الکساندر معرفی میکنم ولی الکساندرا عم. اونقدر مهم نیست. فقط صدام کن الکس!
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد
اسکارلت سکوت رو شکست
+استرس داری؟
_اا..شاید
+من کل شب رو نخوابیدم، خیلی هیجان داشتم!
_او خب..الان خسته نیستی؟
+چرا خیلی
نمیخوام اجازه بدم مکالمه تموم بشه.. به نظر میاد اسکارلت هم همین حس رو داره. چی باید بگم؟
+میخوای جاهای مخفی مدرسه رو کشف کنیم؟
_چی..؟
+تو راه اومدن ی در دیدم. از توش ی نور قرمز میومد! میخوام ببینم اون چیه
_منم دیدمش.. فکر کنم فقط لامپ یکی از وسیله ها باشه
+فک کنم اونجا انباریه. به نظرت ممکنه این مدرسه راز ها و چیز های عجیب غریبی داشته باشه؟
_نمیدونم..
+به نظرت ممکنه راز خاصی رو تو انباری قایم کرده باشن؟ درش کاملا قفله!
_نمیدونم.. خب شاید ما نباید واردش بشیم. وسایل خطرناک و گرد و غبار،، شاید واقعا چیز عجیبی نباشه..
الکس لحظه ای مکث میکند
_ولی دوس دارم اگه چیز عجیبی اون تو باشه پیداش کنم!
+زنگ بعد کنار دسشویی.
_چرا دسشویی؟
+چون خوشگله
_اسکارلت!!
+نه شوخی کردم چون نزدیک در ورودیه
_خب چه اهمیتی داره؟
+که اگه گیرمون انداختن بتونیم فرار کنیم
الکس چشمانش را گرد میکند و طوری به اسکارلت نگاه میکند انگاری که دیوانه است. البته واقعا هم هست.
_الاناست که معلم بیاد. به نظرم بیا بیخیالش شیم فعلا و زنگ بعد راجبش حرف بزنیم
+پس دم دسشویی.
_باشه باشه
+میتونی از دیوار بری بالا؟
_چطور مگه؟
+چون در ورودی رو قفل میکنن و باید از دیوار بریم بالا
_بیخیال!! نمیخوام خودم رو تو دردسر بندازم
+اگه گیرمون انداختن بگو تقصیر اسکارلت بود
الکس بدون لحظه ای تردید قبول کرد. خب قطعا تقصیر او نبود!
خب به من مربوط نیست. همش هم واقعا زیر سر اونه. همش هم نه.. خب من میتونم قبول نکنم پیشنهادش رو.
_بیشترش تقصیر توعه. ولی منم بی تقصیر نیستم
معلم وارد کلاش شد
لطفاً نظرتون رو بنویسید☆
پایان پارت ۱