تهران. شب.
بارون آرام روی پشتبامهای قدیمی میچکه. نور مهتاب از لای ابرها میزنه روی چهرهی عماد — جوانی خاموش با چشمانی خسته.
روی بازوی چپش، نقش عجیبی حک شده… شبیه خالکوبی، ولی گاهی در تاریکی میدرخشه.
صدای استاد یحیی در ذهنش میپیچه:
«یادت نره عماد… سایه باید بیصدا برقصه، قبل از اینکه دشمن حتی نفس بکشه.»
عماد از لبهی بام میپره. باد ردش رو تو مه گم میکنه.
در حیاط پشتی سفارت متروکه، سه نگهبان ایستادن.
عماد با آرامش از دیوار بالا میره، طناب رو میکشه، خودش رو مثل سایه میچسبونه به سقف.
یکی از نگهبانها سیگار روشن میکنه… ناگهان نور آتیش فندک، چشمهای عماد رو میتابونه.
در کمتر از یک ثانیه —
طناب دور گردن نگهبان میپیچه، صدای خفهای، و بعد فقط سکوت.
دوتای دیگه وحشتزده عقب میرن.
– «اینجا کیه؟!»
اما فقط صدای باد میاد… و بعد صدای تیغهای که از تاریکی درمیاد.
خون روی دیوار پخش میشه.
عماد زیر لب میگه:
«گناهکارا باید تو سایه محو شن…»
وقتی برمیگرده به مخفیگاه، نقش روی بازوش شروع میکنه به سوزش.
چشماش قرمز میشن. صدای زنانهای تو ذهنش:
«عماد… چرا هنوز ترحم داری؟ بذار من تمومش کنم…»
اون صدا از مبینائه — تجسم ذهنی عماد.
او زمانی عشقش بود، اما حالا فقط صداییه در تاریکی ذهنش.
یحیی که میفهمه عماد درگیر دوگانگی شده، با نگرانی میگه:
«نذار بهزاد بیدار شه… اون تو نیست، اون سایهست.»
ولی دیگه دیر شده.
عماد در آینه نگاه میکنه — تصویرش عوض میشه.
چهرهاش سرد، بیاحساس و خشن میشه.
او حالا بهزاد است.
بهزاد با نقاب سیاه و چاقوهای نینجایی وارد مقر دشمن میشه.
چراغها یکییکی خاموش میشن.
سربازها میترسن.
یکی جیغ میکشه: «هیولا! اون هیولاست!»
ولی قبل از اینکه کسی بتونه شلیک کنه، بهزاد از سقف میافته پایین —
حرکتش مثل برق، تیغهاش در هوا میچرخد،
صدای خرد شدن استخوان،
و بعد فقط سکوت.
دیوار پر از سایهست.
مبینا با لحن آرام در ذهنش میگه:
«میبینی؟ اونا ازت میترسن، چون تو خدای تاریکیای.»
بهزاد لبخند میزنه و در میان دود و خون محو میشه.
یحیی، استادش، برای آخرین بار سر راهش سبز میشه.
بارون سیلآسا میباره. دو سایه روبهروی هم.
یحیی:
«عماد! هنوز میتونی برگردی!»
بهزاد:
«عماد مُرد اون شب که مبینا رفت.»
با فریاد به سمت استاد میجهد.
شمشیرها به هم میخورن، برق میجه،
حرکتها سریع، دقیق، و پر از احساس.
در نهایت، یحیی تیغهاش رو پایین میاندازه،
و زمزمه میکنه:
«بخششت با سایههات خواهد بود، نه با خون.»
صبح.
بارون بند اومده.
عماد روی بام نشسته، با چشمانی باز به افق خیرهست.
از بازوش خون چکه میکنه، نقش روی پوستش خاموش شده.
صدای مبینا محو میشه:
«دیگه تنهام نذار…»
باد میوزه، و او در مه ناپدید میشه.
فقط سایهای ازش باقی میمونه روی دیوار.