کافی یا کامل؟ مسئله این است.

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.


بعد از چند وقت، قصد دارم دوباره فعالیتم رو در ویرگول ادامه بدم. من تقریبا شش روز در هفته و روزی یک ساعت و ربع وقت دارم به موضوعی فکر کنم. برای اینکه خوراک فکری مناسبی هم داشته باشم مجبورم هرروز درباره ی آن موضوعی که فکر را مشغول کرده است بخوانم تا با وارد کردن اطلاعات درست در ذهنم، به چیزهای درستی فکر کنم و امیدوار باشم به نتایج درستی هم برسم.

الان مدتی هست که به دو عبارت کامل و کافی فکر میکنم. نمیدونم تا به حال درباره ی این دو کلمه فکر کردید یا نه! من این روزها بشدت درگیر این دو کلمه هستم و تقریبا به این نتیجه رسیدم موارد زیر کاملا به این دوکلمه مربوط می شود:

احساس خوشبختی در زندگی،

احساس مفید بودن در زندگی،

شاد بودن در زندگی،

موفقیت در کار و زندگی،

و هزاران چیز دیگر. تقریبا به این نتیجه رسیدم که با عینک کافی و کامل می توانید به هر موضوعی نگاه کنید. بریم کمی درباره ی این دو موضوع باهم صحبت کنیم.

اول تعریف این کلمات. کامل بودن یعنی چی؟ به نظر میرسه این یک کلمه ی ساده است ولی وقتی وارد معنای آن میشیم به طور شگفت انگیزی غرق میشیم. مثلا در آزمونی شرکت کرده اید که نمره ی پایانی آن از 20 نمره است. اگر شما 20 شوید نمره ی کامل را گرفته اید و اگر 19 بشوید نمره تان دیگر کامل نیست. اگر برنامه ریزی کرده اید که طی سال مجموع درآمدتان 250 میلیون تومان باشد و آخر سال حساب و کتاب کنید و ببینید 240 میلیون تومان بدست آورده اید، شما درآمد کامل را بدست نیاورده اید و درآمدتان ناقص است.

کامل نبودن چیزیست که هر آدمی را اذیت می کند. احساس شکست به او می دهد و عدم رضایت در او ایجاد می کند. ولی آن روی سکه اتفاقات دیگری رخ میدهد.

اگر از خودمان بپرسیم قصدمان از شرکت در این آزمون چیست و به جوابی برسیم که معقول است. مثلا من میخواهم ببینم موضوع آزمون را چقدر بلد هستم و به چه سطحی از تسلط بر آن موضوع رسیده ام. حالا در آزمون شرکت می کنیم، ممکن است اتفاقات عجیبی رخ بدهد و یا شاید هم رخ ندهد، بلاخره بعد از آزمون برای خودمان بازه هایی را در نظر می گیریم. می گوییم با توجه به اهمیت این آزمون برای من (نه برای اطرافیانم و یا افرادی که در آن آزمون شرکت کرده اند) و با توجه به نوع سوالاتی که برگزار کننده ی آزمون در نظر گرفته بود و نزدیکی فضای سوالات با هدف من و همچنین شرایط روحی و روانی و فیزیکی من در زمان آزمون اگر نمره ای بین 17 تا 19 بگیرم برایم کافی خواهد بود.

یا من قصد دارم امسال به اندازه ای تلاش کنم که آخر سال وقتی با خودم سال را مرور می کنم، احساس نکنم به خودم بدهکار هستم و به اندازه ی کافی تلاش نکرده ام. با این رویکرد شما در آخر سال هر درآمدی که کسب کرده باشید از خودتان راضی هستید.

به نظرتان کسی که به صورت کامل کل غذاهای موجود در یک سفره را می خورد عجیب تر است، یا کسی که به اندازه ی کافی، که او را سیر می کند غذا میخورد؟ آیا اوکه به طور کامل همه ی غذاها را خورد احساس بهتری را تجربه می کند یا اوکه به اندازه ی کافی میل کرد؟

به عنوان یک فرزند، همسر و پدر هم من این موضوع را خیلی خوب حس کردم. فرزند خوب لزما کسی نیست که تا پایان عمرش کنار پدر و مادرش زندگی کند بلکه کسی هست که به اندازه ی کافی پیش آنها باشد و بعد از مستقل شدن به اندازه ی کافی پیگیر کارها و امورات آنها باشد. یا همسر خوب کسی نیست که به طور کامل وقت خودش را با همسرش بگذراند بلکه همسر خوب کسی هست که به اندازه ی کافی با همسرش وقت بگذراند. پدرها و مادرهای زیادی این روزها فکر میک نند اگر از همه چیز صرف نظر کنند و به طور کامل در اختیار فرزندشان باشند و یا برروی همه ی نیازهای خودشان چشم پوشی کنند و به صورت کامل به نیازهای فرزندشان توجه کنند، کار درستی انجام داده اند. در این مورد شعر و ترانه ی بسیار زیبا و مفهومی هست که می فرماید:

شاید اگر دائم بودی کنارم، یک روز میدیم که دوست ندارم

اگر در تمام لحظات زندگی مان تلاش کنیم برای کامل بودن هرگز طعم زیبای ناکامل ولی کافی بودن را نمی چشیم. ما در دنیایی زندگی می کنیم که همه چیز نا کامل است ولی برای خودش و کارویژه ای که دارد کافی است. کوه را ببینید آیا کامل است؟ خیر ولی زیبا و کافی است. دریا را ببینید آیا کامل است؟ خیر ولی زیبا و کافی است.

این تفکر کامل بودن، کی و چطوری در پستوهای ذهن و روح و جان ما قایم شده است که نمی توانیم آن را بیرون بیاوریم؟

شاید در روزهایی که در حال تربیت در آغوش پدر و مادرمان بودیم این اتفاق افتاده است. شاید در مدرسه و نظام ارزشگذاری آن، این بلا بر سرمان آوار شده است. و شاید در لحظه لحظه ی زیست نمان کنار یک دیگر.

بیایید به خودمان، به هم، به کارهایی که انجام می دهیم، به زندگی مان و به دنیایی که در آن زندگی می کنیم نگاهی کافی داشته باشیم. من نقص های زیادی دارم و نیازی نیست تمام آن نقص ها را برطرف کنم. فقط لازم است با توجه به جایی که در آن به دنیا آمده ام، خانواده ام و تمام شرایطی که ناخواسته دارم و یا برایم مقدر شده است، هدفی زیبا و کششی (کمی بالاتر از سطح توانم) داشته باشم و برای رسیدن به آن هدف نقاط قوتم را تقویت کنم و نقاط ضعفم را کاهش دهم. حالا با بخش کمی از تمام این انسان پیچیده، که مدیریتش در اختیار من است مواجهم و می توانم از تغییراتی که در آن ایجاد می کنم لذت ببرم و با رسیدن به چیزهایی که برای من کافیست، هرچند برای دیگری، بخشی از داشته های اولیه اش هست لذت ببرم.

به نظر من؛ دو نفری می توانند عاشق هم بمانند که به هم نگاه کافی بودن دارند. یعنی برای هم کافی هستند و تلاش نمی کنند هم دیگر را کامل کنند. کارهایی به موفقیت می رسد که حد کافی بودن آنها مشخص شده باشد و نه حد کامل بودنشان. انسانی خوشبخت است که به خودش و زندگی اش احساس کافی بودن دارد و نه انسانی که به دنبال کامل بود است.

به آدم های اطرافمان بویژه کسانی که نسبت به آنها مسئولیت بیشتری داریم احساس کافی بودن را هدیه بدهیم. پدر و مادری که سالها برای مان تلاش کرده اند، امروز لیاقت این را دارند که با تقدیر و تشکرهای ما احساس کنند تلاش شان کافی بوده است و نه اینکه بابت کمبودهایی که شاید خیلی هم دست آنها نبوده سرزنش بشوند. همسرمان بابت تمام زحماتش و عشقی که به ما هدیه داده است باید احساس کافی بودن داشته باشد و نه اینکه با مقایسه ی با دیگران و یا با نمایش نقاط ضعفش همیشه احساس ناکافی بودن را با خود در رابطه حمل کند. و آخرین گروه که البته این آخرین بودن به معنای کم اهمیت بودن نیست، فرزندانمان و نسل بعدی مان هستند که باید از روز اول با احساس کافی بودنی که از پدر و مادرشان می گیرند بزرگ بشوند، نه اینکه همیشه پدر و مادر با نادیده گرفتن توانایی های آنها بخواهند تمام توانایی های دنیا را در آنها ایجاد کنند و یا به واسطه ی اینکه فلان بچه، فلان توانایی را دارد بخواهیم بچه ی ما هم همان را داشته باشد. با این کار ناخودآگاه فرزندانمان را پر از حس ناکافی بودن می کنیم.

خلاصه ی کلام این که

شاد بودن و راضی بودن از زندگی، کار و هرچیز دیگری در کافی بودن است و رساندن چیزها به کامل بودن سرابی است که در نهایت مجبوریم تشنه و ناامید از زمین بازی آن موضوع خارج شویم.

پیشنهاد میکنم شما هم به مثالهای کامل و کافی در اطرافتان، افکارتان و احوالتان فکر کنید.

عاملِ عالمِ عاشق باشیم.