ویرگول
ورودثبت نام
حسین صابر
حسین صابر
حسین صابر
حسین صابر
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

قدّیس مانوئل

نسخه‌ای از چاپ چهارم کتاب قدّیس مانوئل [ - نیک‌مرد شهید - ] نوشته میگل دِ اونامونو را با ترجمه بهاءالدین خرمشاهی از نشر رامند را خواندم. کتاب، مفتخرانه، توسط رادمردی اخلاق‌گرا هدیه شده بود و هم توسط ایشان، توصیه.

اصل داستان کتاب، حدود 66 صفحه بیشتر نیست؛ اما با یک مؤخره غیرضروری و کم‌ربط و دو مقدمه که اولی به غایت بی‌جا و دومی بجا است، در مجموع با کتابی 192 صفحه‌ای روبرو هستیم. کاغذ کتاب، سفید و کلاسیک و فونت و حروف‌چینی‌اش، قابل قبول است و شمارگان این چاپش، 1500 است.

من اونامونو را نمی‌شناختم و بعدتر فهمیدم که یکی از فیسلوفان شهیر اسپانیا و پیرو کی‌یرکگور است. حتی اگر اعتراف کنم، باید بگویم که نام بهاء‌الدین خرمشاهی به عنوان مترجم، که در ذهنم ادیبی قرآن‌پژوه است، برایم عجیب آمد. اما ای‌کاش آقای خرمشاهی به همان ساحت شهرت خود بسنده می‌کرد. من اسپانیایی بلد نیستم، ولی چیزی که از همان پاراگراف اول کتاب، ذوقم را کم‌جان کرد، روان‌نبودن و حتی یک‌دست‌نبودن ترجمه بود. در کل، منِ عامی، قضاوتم بر ضعف ترجمه است.

نکته دیگر آن‌که من آموخته‌ام که پیش از خواندن اصل کتاب، از خواندن مقدمه، پیش‌گفتار، درآمد، معرفی نویسنده، مؤخره، نقدها و ...، اجتناب کنم. اول به سراغ اصل غذا می‌روم و به خودم اجازه می‌دهم که مخاطب تازه، قبراق و عامی نویسنده باشم و ذهنم از سوگیری‌های دیگران و حتی خود نویسنده در بستری غیر از اصل گفته‌اش در امان بماند. با این نگاه، حدود 60 صفحه ابتدای کتاب را با آسودگی خیال رها کردم و خود داستان را آغازیدم. در انتها هم به خوانش حدوداً 60 صفحه‌ای مؤخره آقای مهدی چهل‌تنی – که ظاهراً از قدمای جریان ملی‌مذهبی است – پرداختم که غیر از چند صفحه اولش، متنی بود که هر چند صفا و صدق داشت، اما بی‌ربط و بی‌ساختار بود و حتماً در تجانس زیاد با محتوای قدیس مانوئل هم نبود. اما فاجعه، مقدمه ویرستار بود. متنی مغشوش و بی‌ربط و بی‌نظم. گویی ویراستار قلم را گرفته و جریان سیال ذهنش را رها کرده و رطب و یابس را بی‌دلیل و بی‌ضروت و حتی بی‌ربط به کتاب، به هم بافته است. واقعاً چرا چنین متن مهمی باید با چنین نویسه‌ای ضعیف در ضعیف، شروع شود؟ امیدوارم که کار ویراستاری آقای محمد لامعی، هم‌سنگ متن ابتدای کتاب نبوده باشد. بعد از این حدود 30 صفحه کاغذ پرشده، به مقدمه‌ای قرص می‌رسیم که خود ترجمه‌ای از 3 مقاله درباره نویسنده و آثارش است. این بخش، تنها بخشی است که به نگاه من، علاوه بر متن اصلی داستان، شایستگی بقا را داشت و چه خوشحال بودم که ترتیب خواندنم، به همین نسبتی بود که نوشتم.

اما اگر از 3 وصله داستان، که از خودش بزرگ‌تر شده‌اند بگذریم، به گوهر تراشیده اونامونو می‌رسیم. «اگر امید ما به مسیح، تنها برای زندگی در این دنیا باشد، از تمام مردم بدبخت‌تریم.» داستان با این جمله کوبنده منقول از از باب پانزدهم رساله اول پولس به قرنتیان شروع می شود. به قاعده‌ای که این‌جا دارم، نسبت به پیش‌آشکاری داستان پرهیز دارم و هدفم، به شوق انداختن خوانندگان برای خوانش اصل کتاب است؛ اما باید با کمی عدول، به نقل از واپسین مقدمه مهم کتاب بنویسم که «قدیس مانوئل، نیک‌مرد شهید، داستان کشیشی است که ایمان ندارد، یا خیال می‌کند که ایمان ندارد، یا به هر حال خودش گفته است که چنین خیالی می‌کند (و این خیال خود را فقط با یک نفر در میان می‌گذارد که آن هم فردی بی‌ایمان است.)». «احساس کشیشی که ایمان راسخی به هستی خداوند ندارد و با این وجود مردم را به ایمان به خدا دعوت می‌کند [و نه در آن بی‌ایمانی که احساس می‌کند، عصیان‌گر است و نه در دعوت مردم به خدا، ریاکار و غیرصادق است و این] شاید سوگناک‌ترین احساس هستی باشد»، از نیمه دوم کتاب و در جای‌جای آن، موج می‌زند و یقین خواننده را به سخره می‌گیرد و هم‌زمان بذر امید و ایمان را هم در دل‌ می‌دمد.

اونامونو ی پرخوان، این منتقد فلسفه پیرو تفکرات اگزیستانسیال، حتماً نویسنده‌‌ای نبوده که بخواهد داستان روایت کند؛ به باور من، قدیس مانوئل متنی است عمیقاً فلسفی – الهیاتی که اعماق وجود را نشانه گرفته و نویسنده، هوشمندانه به عوض به‌کارگیری مدیومی چون مقاله، برای تعمیق حرف و حس و «راز»ش، از قصه بهره برده است. من که اونامونو شناس نیستم! اما قضاوتم از او (که می‌گویند این آخرین اثرش، مهم‌ترینشان هم بوده است)، به من می‌فهماند که برای نویسنده‌ای که چنین چیزی را خلق کرده، وجود انسان‌های معمولی با دغدغه‌های معمولی، مقدّم بر پرسش‌های عمیق فلسفی و هستی‌شناسانه است. هکذا رنج وجود و تولدی که در اختیار خود آدمی نبوده، بزرگترین چالش (و به تعبیر قهرمان داستانش: گناه) همین آدمیان معمولی است. نه پوچ‌گرا است، نه یک‌سره می‌خواهد دست از دامن مذهب بشوید و نه به باور من، تکلیف ما را با خودش و حتی خودش را با خودش معلوم می‌کند. طرفه آن‌که، قهرمان داستان، تکلیف دیگران را به خوبی با خودشان و خدایشان و هستی و جهانشان روشن می‌کند و خود که در بطن شک است، اجازه رخنه در یقین دیگران را برنمی‌تابد. به راستی، مانوئل، خود اونامونو است؟ این تعارضات، آن‌چنان که در مقدمه‌های همین کتاب خواندم، در مشی سیاسی اونامونو ی اهل باسک که در هنگامه‌های فاشیستی اسپانیا و ایجاد جمهوری در آن کشور زیست نیز نمود دارد. رنج و زیان‌های فردی اونامونو در زندگی فردی که با از دست‌دادن فرزندش به اوج رسید را در کنار آزارهای سیاسی که منجر به تبعیدش شدند، در نظر آوریم و ممکن است کمی کمتر تعجب کنیم که نویسنده چنین اثر تفکربرانگیزی، چرا تا این اندازه خودشیفته و تک‌رو بوده است. خیلی خوشحالم که اول کتاب را خواندم و بعد شخصیت اونامونو را مطالعه کردم – که امری است لازم – و جای این دو، عکس نبود. وگرنه با عینکی متفاوت‌تر که حتما تلخ بود، داستان را می‌آغازیدم و این موضوع، حظم را منغص می‌کرد.

می‌اندیشیدم که به راستی، دن‌کیشوتِ سروانتس، که خود اونامونو هم ظاهراً ارادت به آن داشته است و در این کتاب هم به آن اشاراتی شده است، یکی از بهترین نمودهای چنین اندیشه‌ای است که در ظاهری سفیه، به همه پیچیدگی‌های دنیا تسخر می‌زند و این قدرت را، توان‌مندشده از معنایی یافته و ساخته می‌داند که از تیررس اغیار خارج است. می‌گویند که اونامونو، تخیل را دوصد مرتبه بیش از عقل – که آن را در کنار علم، ویرانگر کشتگاه ایمان می‌پنداشت -  ارج می‌گذاشت و دال مرکزی مساعی‌اش، «تلاش برای آفرینش ایمان از شک و اخلاق از تنازع درون دل آدمی» بوده است. از مقدمات فهمیدم که برای اونامونو، ایمان و امید، ارجح بر اعتقاد و یقین هستند. (به خلاف چیزی که آقای چهل‌تنی فهم کرده و در مؤخره، به اشتباه به قصد مشابهت، ذکر کرده است.) او ایمان را با اعتقاد مترادف نمی‌داند و اعتقاد را امری تثبیت‌شده می‌داند. ایمان، هم‌پای امید است و اعتقاد، هم‌پای یقین و من این دوگانه شک و یقین و ایمان و اعتقاد را در مانوئل قدیس، هویدا دیدم. مانوئل، ضمن این‌که در کلنجار صادقانه با اهریمن شک است، اجازه آسیب‌دیدن دیگران را به هیچ عنوان از این منظر نمی‌دهد و خود مبلغ آن‌چیزی می‌شود که در باور آن برای خودش، سرگردان است. پنهان نمی‌کنم که عبارت «اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم» قرآن، بارها در زمان خوانش این کتاب، به ذهنم سرازیر شد. شاید نگاه از منظری دیگر برای شخصیت ناآرام اونامونو، در عبارتی دیگر از آخرین مقدمه ارزشمند کتاب باشد: «بی‌تابی و بی‌قراری، سازنده شخصیت آدمی است، [و] نه آرامش.»

از خدمات خوب ویراستار، تقطیع و افراز متن اصلی به 20 پاره کوتاه است. این‌کار خوانش را منظم‌تر کرده است. همه چیز تا پاره 10 با ریتمی معمولی و عادی مؤمنانه در فضایی برخاسته از کاتولیسیسم دهکده‌ای اروپایی پیش می‌رود که به ناگهان در پاره 10، قصه با زلزله‌ای مهیب کن‌ فیکون می‌شود. ماجرا علاوه بر مانوئل، دو قهرمان دیگر هم دارد: «لاثارو» که برادرِ خانم راوی است و در نگاهی استعاری از دنیای جدید – امریکا – برگشته است و خود راوی، یعنی «آنخلا کاربالینو». اما به باور من، این داستان قهرمان چهارمی هم دارد و آن، حتماً «بلزویو»ی ساده‌دل است و چقدر صحنه‌هایی که این معصوم در آن‌ها روایت می‌شود، عمیق هستند.

فکر کنم که هر چه بیشتر از داستان بگویم، این اثر گران‌سنگ را بیشتر لو داده‌ام! لذا دعوت‌تان می‌کنم به خوانش این کتاب خواندنی که شک و یقین خواننده را نه فقط در دستگاه اعتقاد دینی که در حتی در مکانیسم شک‌کردن و با دیگران مداراکردن، به چالش می‌کشد. نیک‌مرد شهید، چگونه چو بید بر سر ایمان خود می‌لرزد و بزرگترین واهمه‌های مردمان را با اکسیری از جنس همان ایمان، به دور از سالوس و با صدق نیت، فرو می‌نشاند. این هنر فیلسوفی است که ظاهراً مانوئل را آیینه خود کرده و آخرین داستانش، زبان حال خودش بوده است.

3 مرداد 1404

فلسفهداستان
۲
۲
حسین صابر
حسین صابر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید