ویرگول
ورودثبت نام
-حد-
-حد-
-حد-
-حد-
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

TheStory E04S01

TheStory E04S01
TheStory E04S01

× ببین منم مثل تو نگران مسیرم. و الا آخرشو که هردومون می‌دونیم چی میشه.

اما این مسیر لعنتیه که هی تغییر می‌کنه. این انتخابامونه که... که مدام پیکان افکارمونو منحرف می‌کنه. تهش که می‌خوریم به هدف... . حالام تغییر نزدیکه. اگه بخوای بمونی... باید تغییر کنی!

چشم‌هاشو بست و رفت تو فکر، دیگه نمی‌خندید.

+ اگه نتونم چی؟

...

× میشه چرت و پرت نگی؟ از اولش قرار بوده باشی. پس می‌تونی، فقط باید بخوای.

+ می‌ترسم. من نمی‌خوام طوری بشه که نتونم.

ازش همچین انتظاری نداشتم. انگار توی مردمک چشمام یه دریای آتیش شعله می‌کشید. گرم و پرنور. برخلاف همیشه که سرد و تاریک بود و حقیقی.

× عه؟ :) اوکی...

فکر نمی‌کردم این سال آخر رو این‌جوری ازش جدا شم. دلم این رو نمی‌خواست.

مخصوصاً اون که می‌دونست اگه نخواد، فقط ازش جدا نمی‌شم. چون قبلاً می‌خواسته. آدم وقتی چیزی رو قصد می‌کنه و بعد می‌زنه زیرش، طبیعت تلافیشو سرش درمیاره. منم خب… یکی از مهره‌های تاریک طبیعتم. باید هزینه‌ش رو بپردازه.

دیروز... تولدم بود. تلخ بود. خیلی تلخ. مثل بغض دختربچه‌ی ۱۱ ساله‌ای که به ماه خیره شده و برای خشک شدن کاکتوس بدون خار روی میزش اشک می‌ریزه.

جذاب بود اما باید مثل همیشه دختربچه رو سر می‌بریدم. مثل بقیه‌ی بچه‌هایی که کشتمشون. این بچه‌ها اگرم الان نمیرن، تو خزون سال بعد کارشون تمومه. دقیقاً با مرگ اولین برگ.

اینه که زیر پام پر جنازه‌ست.

فقط... یه نفر بود که می‌تونست نیمه‌تاریک منو دوست داشته باشه. اونم خود نیمه‌ی تاریکم بود. من بهش می‌گم عشق. بهش می‌گم کیمیا. چون تولد به این تلخی رو فقط کیمیاست که می‌تونه جذاب کنه. و خب، کرد.

- «بچه‌ها بیاین دیگه…»

هنوز توی دلم پر از فکر بود که چجوری چشمامو خونده؟ چجوری فهمید که دنبال جنگ نیستم؟

دوستاش اومدن، ۶ نفر بودن که با خودش می‌شدن ۷ نفر. من ۸امی بودم. برای ۹ نفر جا بود.

- سراب! دریا! فانوس! چرا نمیاین پس؟

× بازم هستید؟

- تا ۱۱ نفر نشیم که نمیشه

غیر ممکنه. توی عمرم فکر نمی‌کردم کسی از رازهام نه تنها خبردار باشه، بلکه باهاشون زندگی کرده باشه. خواستم توی چشماش عمیق شم اما دوتا از دوستاش با خشم جلوم وایسادن. توی چشماشون که نگاه کردم حس عجز بهم دست داد... توی چشماشون که نگاه کردم حس عجز بهم دست داد! پاک دیوانه شده بودم. چطور ممکنه...؟

× بچه‌ها چیزی نیست. اجازه ورود داره.

رفتن کنار و من بودم و صورتش. یه چشمش کور بود. همین چهره‌ش رو تاریک و جذاب کرده بود. ولی با همون یه چشم که داشت، به عمق هزاران چشم باهام حرف می‌زد. با چشماش نوازشم می‌کرد، بغلم می‌کرد، بهم زخم می‌زد و مرهمم می‌شد... .

- اومدیم تا برای تغییر پیش هم باشیم.

× در خدمتم خداوندم.

۱۲ بهمن ۱۴۰۰

مرگجداییپاییز
۰
۰
-حد-
-حد-
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید