ویرگول
ورودثبت نام
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینیمن حدیثه سادات حسینی هستم، عاشق قهوه و بهترین دوستم کتاب! به زبان فارسی و انگلیسی مینویسم. کانال تلگرامم: https://t.me/HadisehWrites
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینی
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

در دل خاکستر، چند نگاه هنوز زنده بود

قفسه‌ی سینمو پاره کردم تا ببینم چه مشکلی دارم، اما همه‌چیز سرِ جاش بود و مشکلی وجود نداشت. به دور و برم نگاه کردم و خرگوشی که برادرم برای چند روزی امانتش رو به عهده گرفته بود، جلوی چشمم می‌لرزید. ترسیده بود. ما براش غریبه بودیم. رفتم پیشش تا احساسِ تنهایی نکنم. ما هم‌دیگه رو درک می‌کردیم.

دستامو باز کردم؛ تمامِ کسایی که باهاشون دوست بودم، کفِ دستم به کارِ خودشون مشغول بودن. دستمو بستم و از بینِ خاکسترِ بیشترشون، فقط چند نفر هنوز بهم نگاه می‌کردن. خاکسترِ آدم‌های الکی رو به دریا ریختم و اجازه دادم تازگیِ آب، زندگی‌ای تازه به من و آدم‌های کمی که هنوز روی شونم بهم نگاه می‌کردن، ببخشه.

احساسش می‌کنی؟ نسیمِ تازه چشم‌هامو روی هم می‌اره.

چشم‌هامو با گرمایِ پشتم باز کردم؛ گذشتم و تمامِ اتفاقاتش به‌خاطرِ خاکستر شدنِ آدم‌هاش به آتش کشیده شده بود. به سمتِ اعماقِ دریا دویدم... حالا دیگه برای اولین‌بار چشم‌هام با هشیاریِ کامل باز بود. خودم رو به جزیره‌ای رسوندم برای شروعی دوباره.

حالا برای آیندم نقشه می‌کشم و میزارم خاطرات قدیمیم بسوزن.

احساس تنهاییاحساس تعلقامیدنویسندگی خلاقگذشته
۲۲
۳
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینی
من حدیثه سادات حسینی هستم، عاشق قهوه و بهترین دوستم کتاب! به زبان فارسی و انگلیسی مینویسم. کانال تلگرامم: https://t.me/HadisehWrites
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید