یک شنبه ی معمولی بود، دوباره وارد دیسکورد شدم و با دوستام کمی حرف زدم که دیدم یکیشون یه فایل پونصد صفحهای از مدارکی که برای زندان انداختن سرگروه فرقهای که من و بقیه توش گیر افتاده بودن دیدم.
درجا شوکه شدم، میدونستم که سرگروه فرقه خودشم نمیدونه فرقه داره و با شرم و به خجالت انداختن بقیه کنترلشون میکنه. داستان زندگی آخرین همسرش و اینکه توی خونشون توی این یه سالی که باهم بودن چه اتفاقی افتاد، یا خانمی که براش برای چندین سال کار میکرد (اِستِفِنی)، منو با انگیزه تر کرد تا بتونم انتقامم رو ازش بگیرم.
اسممو عوض کردم و عضو گروه استفنی شدم، توی گروهش احساس امنیت نمیکردم چون نقاش ماهری بود، دوست داشت بقیه رو نقاشی کنه تا طرز نگاهشون نسبت بهش رنگی رنگی باشه اما خودش هم نمیدونست چه رنگیه. ما میدونستیم. برای همین گفتم بهش. گفتم که تا کسی طرز فکرشو به چالش میکشه، از گروهش بیرونش میندازه.
خواستم ببینم بعد از بیرون اومدن از فرقه عوض شده یا نه، بهش گفتم دوست دارم توی گروهش باشم ولی اونطوری نباید خودم باشم. اصیل بودن به اونجا بودن در آخر غلبه کرد و تا اسمم رو بهش گفتم، منو از اونجا انداخت بیرون. نمیدونست هرموقع کسی درباره ی شخصیتش به بقیه دروغ بگه رو به همه واضح نشون خواهم داد.
دوستام میگفتن شاید هنوز نمیتونه از پس دردهای گذشتش بربیاد. درست میگفتن چون همیشه از دردهاش درحال فراره.
دیسکورد برام یه دنیای راحته. وقتی میتونم جاهایی عضو شم که با هم خاطره ساختیم و هرموقع بخوام حرف بزنم کسی هست که تحویلم بگیره مثل یه ماگ چای لته با لاوندره.
جایی که دشمن دارم و دوست، اما حالا که اسممو تغییر دادم، دوستام اسم واقعیمو پیش خودشون به عنوان راز نگه میدارن. بیشتر کسایی که باهاشون حرف میزنم از فرقه جدا شدن و درد مشترکمون مارو نسبت به هم دلسوزتر کرده.
حالا که پیشنویس سوم رمانم رو شروع کردم (A Cage with the Door Open) و کتابی دربارهی وقایعی که توی فلسطین برای فلسطینیها توسط اسرائیلیها افتاده رو خوندم، حس میکنم رشد کردم.
یادمه دلیلی که باعث شد با چشمای کور با دوستایی که نباید دوست میبودم باشم، تنهایی بود.
حالا اتفاق بدی بیوفته، بدون هیچ حرفی آغوش باز خالم، لبخند مامانم، وفاداری دوست بلژیکیم، آمریکاییم، ژاپنیم و ایرانیم و از همه مهمتر اصالت خودم و توکل به خدا، راه رو برای دیدن دوست و دشمن برام باز میکنه.
در طول این روزها، نوشتم، کتاب خوندم، با دوستام حرف زدم، فیسیلیس (میوه آمریکای جنوبی) خوردم، قهوه های دمی با پودر دارچین و هل خوردم، اما درونم بعضی اوقات از شدت احساس شوک به قلبم میزد و از شدت خوشحالی، درطول مسیر سرکارم 20 صفحه از کتاب «دوستان من» از فردریک بکمن رو ورق میزد و آخر شب ها برای خوابیدن روی بالش فوقالعاده ی ترکی (کلیک) بی قراری میکرد.

زمستون و پاییز بیشتر فصل هایین که هنر رها کردن رو یاد میگیرم. پس بیا به هم برف بپاشیم، چای دارچین بنوشیم و به افتادن برگها خیره شیم.