ستارههای شب بالای تمام ایدههای خیس خوردمو در قالب رمان انگلیسی چشمک میزنن و پارچه ی رنگارنگ داستانم رو روی طناب فایل گوگل داک پهن میکنم، قطره قطره از گوشه های داشتان اشک به زمین میباره.
به زودی قراره دنبال Agent برای انتشار رمان کوتاهم برای خارج از کشور پیدا کنم و باد استرس هرلحظه تمام روح داستانم رو سرد میکنه. روحی که به داستان دمیدم، با نا امیدی ای که بقیه بهم میدن به سردی مرگ میره.
یا باید بزارم باد داستانم رو به زمین بندازه، یا به پرواز دربیاره. به دوستای ایرانیم که بهم قول داده بودن سه فصل اول کتابمو بخونن و نظرشونو بگن خیره میشم. بعد از چندماه، هنوز هیچ خبری ازشون نیست.
اما بیش از 5 نفر از نویسنده های خارجی نظرهای خوب و مهمی بهم دادن اما همون نویسنده های خارجی، بهم گفتن شاید رمانت رو قبول نکنن بخاطر رابطه ی بد آمریکا و ایران... کمی سرد شدم، بلافاصله یکی دیگه از دوستای شیعهی آمریکاییم بهم امید داد و اینکه او هم درباره ی این موضوع مینویسه. حالا با هم داریم مینویسیم!
به کلاسهای نویسندگی ایران که در سطح ابتدایی گیر کردن نگاه میکنم و اینکه نمیتونم باهاشون دربارهی نویسندگی بیش از چیزی که میدونن حرف بزنم. نویسندگی توی ایران تجربی و توی خارج حرفهایه.
به پلتفرم ویرگول و تلاشهای محدودش برای حمایت نویسنده ها نگاه میکنم و به پلتفرمهای خارجی که از نوشتن پول درمیارن.
هیچوقت داستان و روحم نمیتونه با تنهایی زیباییشو نشون بده.
درنهایت، خورشید خودش رو نشون میده و من رو با سوالی مهم مواجه میکنه، یا بزارم قطره ها آب بشن و باد داستانم رو با خودش به آسمون ببره، یا با روحی سرد به زمین بیوفته. بالا یا پایین؟

برای اینکه بدونید چرا دارم رمان انگلیسی مینویسم، این پستمو بخونین.