از بی اینترنتی استفاده کردم و رفتم سراغ رمان One Breath Apart. رمانی که قراره پرحجم و تلخ باشه. مملو از نکه های داستانی واقعی از زندگی تو به فرقه وقتی خودتم نمیدونی کجایی. جدی میگم، بخاطرش 500 صفحه مدرک و شواهد از کسی دارم که الان دادگاه میره و میاد.
باید دوباره طرح داستانش رو بنویسم و دوتا کتاب سری خواهد شد. نوشتن این کتاب برام مهمه چون خودمم از این ماجرا زخم خورده ام و هرموقع به مدارک نگاه میکنم حالم بد میشه.
اما در کنارش، سریال بیگ بنگ تئوری رو نگاه میکنم، هدفونمو میزارم و همزمان به دانش سیاسی خیلی کم بقیه به بهونه ی سریال میخندم و توی بحثشون شرکت نمیکنم.
ترجمه یکی از اولین شغل هاست که جای هوش مصنوعی رو میگیره و برای همین دستم از لحاظ مالی و اینکه دنبال مترجم خوب بگردم بازه. میتونم خودم زحمتشو بکشم ولی باید براش وقت بزارم.
نوشتنم انقدر زیاد شده که مجبورم ماهی 3 تا 4 تا خودکار بخرم! برای همین به زودی به انقلاب خواهم رفت در جستجوی رواننویس لامی!

حال و احوال دوستامم نمیدونم، ولی اگه اینجا رو میخونید دوستان، بهم بگید در چه حالید.