
وقتی دخترم به دنیا آمد، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود:
برای همسرم چه بخرم تا برای دیدن او و نوزاد تازهمان ببرم؟
پولی نبود. خواهرش گفت یک گل مصنوعی با سبدش بخر و یک جعبه شیرینی. همان را خریدم. روی کارت کوچکی نوشتم: «قدم نور رسیده مبارک».
همان گل مصنوعی، با همه سادگیاش، برای من بوی پدر شدن میداد.
از اولین دیدارم با دخترم چیز زیادی یادم نیست. خاطرهها گنگاند.
اما یک جمله واضح در ذهنم مانده:
«دور سر بچه کم است. باید پیگیری کنید.»
از برادرم که پزشک است پرسیدم. گفت ممکن است مغز کامل شکل نگیرد.
این جمله مثل سایهای سنگین روی روزهای اول پدر بودنم افتاد.
همان روزها دخترم زردی هم گرفت. آزمایشها گفتند نیاز به بستری نیست، اما باید مراقب باشیم. یادم نیست دقیقاً چه گفتند. فقط یادم هست اضطراب، جای همه چیز را گرفته بود.
برای مشکل سرش، دکترهای زیادی رفتیم.
تا اینکه در تهران به مطب اشرفزاده رفتیم. نازنین زینب را هم از شهرستان برده بودیم.
وقتی سرش را دید گفت:
«کمی غیرطبیعی است، اما آنقدر نیست که مشکل جدی ایجاد کند. آزمایش بدهید.»
آزمایش را که بردیم، گفت: «در بدن بچه سم وجود دارد. چه چیزی به او دادهاید؟»
همسرم شیر کافی نداشت و قبل از ششماهگی، کمی فرنی با شیر گاو جوشیده به او داده بود.
گفت احتمالاً از همان است. دارو داد.
خدارا شکر، دارو اثر کرد.
دخترم به حالت عادی برگشت.
گاهی فکر میکنم اگر آن مشکل به شکل حاد باقی میماند، زندگی ما چه مسیر سختی پیدا میکرد.
اما نشد.
و من هر بار که به آن گل مصنوعی فکر میکنم، یادم میآید پدر شدن یعنی از همان روز اول، ترس را هم بغل کردن.
پینوشت: این خاطره در ذهنم گنگ بود. شاید این نوشته هم کامل نباشد. اما بعضی خاطرهها برای خوب نوشتن نمیآیند؛ برای نفس کشیدن میآیند.