شاید اینجا این روزها بهجای نوشتن، بیشتر درگیرِ تقابلِ کامنتیام.
این روزها گوشی دستم هست، اما از اینستاگرام و تلگرام خبری نیست. قبل از این جریانها هر دو برنامه را روی گوشی داشتم.
چند روز پیش برای تمدید داروهای اعصابم به دکتر رفتم. گفتم استرس دارم. پرسید در طول روز چه کار میکنی؟ به آن خانم دکتر گفتم زمستان است و بیکاری؛ ساعتها در گوشیام.
گفت از گوشی چه استفاده میکنی؟ گفتم دنبالکردن اخبار. گفت اخبار این روزها برای هیچکس خوب نیست؛ برای تو که بدتر است.
چند روزی است که اینجا هم که میآیم، در حال تقابل کامنتی هستم. روزهای عجیبی است؛ دیگر هیچچیز مثل سابق نیست. ولی این نیز بگذرد.
چند شب پیش خوابِ تابوت میدیدم که دوروبرش پر از مگس بود.
خیلی سعی کردم حساب کاربریام را حذف کنم، اما دیدم همهی پستها حذف میشود. شاید از میان این همه جمله، حتی یک تکجمله به درد زندگیِ کسی بخورد؛ شاید هم نه.
با این حال، از همهی پستها بکآپ گرفتم.
الان هم دیدم در خانه تنها هستم، گفتم چند جمله بنویسم.