ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوهباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

تجربه وسواس فکری من در سال ۱۳۸۴

در سال ۱۳۸۴ مدتی دچار وسواس فکری شدید شده بودم؛ شاید یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌ام را در آن زمان پشت سر گذاشتم. مشغول بودن دائمی ذهن و خستگی فکری، نتیجه‌اش همین وسواس فکری بود.

اصل ماجرا

من در آن سال برای دوره‌ی ویژوال بیسیک ۶ به یک آموزشگاه در شهرک ولیعصر تهران می‌رفتم. خانه‌ی ما مهرآباد بود و معمولاً این مسیر را تا آموزشگاه پیاده می‌رفتم. البته اتوبوس هم داشت، اما پیاده‌روی را دوست داشتم.

در مسیر مهرآباد به شهرک ولیعصر خیابان خلوتی بود که کنار شرکت تولید دارو قرار داشت. زمانی که در حال راه رفتن در این خیابان بودم، بالطبع افرادی می‌گذشتند. وقتی رد می‌شدم، چون خیابان خلوت بود، فکری به ذهنم خطور می‌کرد: نکند آن عابر پیاده را زده‌ام یا خدای نکرده سربه‌نیست کرده‌ام؟ شاید مضحک به نظر بیاید، ولی بارها پشت سر خودم را نگاه می‌کردم که مطمئن شوم خطایی از من سر نزده باشد.

وقتی به کلاس آموزشگاه فنی و حرفه‌ای که درس ویژوال بیسیک ۶ را در آن می‌خواندم می‌رسیدم، گیج و سرگردان بودم. ذهنم مدام آدم‌هایی را مرور می‌کرد که هیچ‌وقت نزده بودم، اما فکری آزاردهنده می‌گفت: «تو زده‌ای.» مدرسی که مشغول تدریس بود می‌گفت: «تقوایی کجا هستی؟» حتی به پدر و مادرم گفته بود: «پسرتان چرا این‌طوری شده است؟»به هر حال ویژوال بیسیک هم که در آن زمان برنامه ای برای برنامه نویسی بود الگوریتم ها

ودستور نویسی داشت به تمرکز لازم نیاز داشت .

وقتی به خانه برمی‌گشتم، خسته‌ی فکری بودم. گاهی از شدت خستگی همان اول شب خوابم می‌برد، ولی بعضی وقت‌ها فکر کردن به این موضوع را به قبل از خوابیدن موکول می‌کردم. خدا را شکر، دیگر آن وقت فرصتی برای مرور این افکار پیدا نمی‌شد. البته این یک تکنیک روانشناسی هم هست: می‌گویند هر وقت افکار تکرارشونده‌ای درباره‌ی چیزی دارید، زمانی در روز برای خودتان قرار دهید و در همان موقع به آن موضوع خاص فکر کنید. وقتی هجوم افکار زیاد شد، بگویید: «من مثلاً ساعت ۱ بعدازظهر به این افکار فکر می‌کنم.»

پایان این دوره

این مسائل ادامه داشت تا به ماه رمضان رسیدیم. من در نوجوانی هر شب مسجد می‌رفتم. در یکی از نمازها، افکار به قدری به ذهنم فشار آوردند که عصبانی شدم و گفتم: «خدایا، من دیگر روزه نمی‌گیرم.»

شب قدر

این افکار واقعاً جهنمی برای من ایجاد کرده بودند؛ آرامشی نداشتم. این نوع وسواس را «وسواس صدمه و آسیب زدن» هم می‌گویند. شب قدر فرا رسید. من خسته از تکرار و بی‌قرار از این افکار، در آن شب هنگام سر به قرآن گرفتن بسیار گریه و زاری کردم و در واقع عجز خود را درباره‌ی این افکار اعلام کردم.

مسجد مسلم  ابن  عقیل در تهران مهرآباد جنوبی همانجایی که آن شب دعا کردم.
مسجد مسلم ابن عقیل در تهران مهرآباد جنوبی همانجایی که آن شب دعا کردم.

البته من داروی وسواس هم مصرف می‌کردم، اما انگار آن شب، شبی بود که از این چرخه‌ی تکرار راحت شدم. از فردایش و چند روز بعد، دیگر این افکار هیچ تسلطی بر من نداشتند؛ اصلاً انگار نبودند. و تا امروز هیچ‌وقت دوباره درگیرشان نشدم.

شاید عده‌ای این چیزها را به تمسخر بگیرند، ولی واقعاً دعای آن شب مرا از این دوره‌ی بیمارگونه رهایی داد.

در تاریک‌ترین لحظات ذهنی هم ایمان، دعا و صبر کار می کند.

پی نوشت: چند ماهی است که ، می خواهم همین متن

را بنویسم ولی شجاعتش را نداشتم ولی امروز به هرحال نوشته شد.

پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴ هجری خورشیدی

ویژوال بیسیکوسواس فکریدعا
۴۴
۲۴
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید