
کریم چای را تعارف میکرد. مردم چای را برمیداشتند. سینی به سینی میگشت، فقط یک نفر مانده بود. یادش رفت که دوباره چای برای آن یک نفر ببرد.
خادم هیئت صدایش کرد و گفت: «چرا برای آن آقا چای نبردی؟»
کریم گفت: «یادم رفت.»
یک استکان چای با دو حبه قند برایش برد. آن مرد گفت:
«حقیقتش من آبجوش میخورم.»
کریم دوباره چای را برگرداند و یک استکان آبجوش برایش برد.
در همین لحظات، نفر دیگری از بیرون آمد. حاج حسین گفت برای او هم چای ببرد. دوباره برای او هم چای برد.
این قصه سرِ دراز داشت؛ تا جایی که ۲۰ نفر را با چای پذیرایی کرد.
گوشیاش را روشن کرد. بس که به شعر علاقه داشت، گاهی تفأل به ابیات تصادفی میزد. قرعه به نام این شعر از مولانا افتاد:
اندک اندک جمع مستان میرسند
اندک اندک میپرستان میرسند
دلنوازان، نازنازان در رهاند
گلعذاران از گلستان میرسند
اندک اندک زین جهانِ هست و نیست
نیستان رفتند و هستان میرسند
جمله دامنهای پرزر همچو کان
از برای تنگدستان میرسند
لاغرانِ خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان میرسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان میرسند
خرم آن باغی که بهر مریمان
میوههای نو زمستان میرسند
اصلشان لطف است و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان میرسند