
صدای بچهها که گلکوچیک بازی میکردند، کوچه را پُر کرده بود. کسی از شنیدن هیاهویشان گله نمیکرد؛ جز یک نفر: جعفر، صاحبِ پیکانی که برایش «خوشرکاب» و عزیزِ دل بود.
جعفر نفهمید چه شد که با شوتِ دهشتناکِ داوود، پیکانش به لرزه افتاد. زلزلهای در دلش افتاد. سراسیمه رفت کنار پنجره و کوچه را دید زد:
دوباره بچههای بیپدر و مادر… و همان توپ پلاستیکی…
«آی ماشین نازنینم!»
پارچ آب را پُر کرد تا آبِ سردی بر دل بچهها بپاشد. آب را که پاشید، نه دلِ بچهها لرزید، نه بازیشان تکان خورد.
جعفر—همیشه
بیشلوار به جنگ میرفت—این بار جارو را برداشت و زد بیرون. بچهها دِ بدو! جعفر با رگِ پیکاندوستیاش که باد کرده بود، دنبالشـان میدوید؛ اما بچهها باز و دوباره و سهباره توپ را سمتِ پیکان شوت میکردند.
جعفر نفسش بند آمد و ناچار عقبنشینی کرد و برگشت خانه؛ هرچند دلش نمیخواست. باید کاری می کرد ولی فکر حمله ی جدید برنامه ریزی شده جعفر را ، داوود با یک ضد حمله خنثی کرد .
توپ به شیشه بوسه زد.