
امروز میخوام یکی از آخرین فشنگهای خشاب تجربههای زندگی کمافتوخیزم را شلیک کنم. تا دیگر برای نوشتن چیزی برای گفتن نباشد. خدا کنه اینجوری نباشه وگرنه ویرگول را باید کنار بذارم.
اما اصل موضوع اینه که فقط میخواهم در زندگی حرص و جوش مسائلی را بخوریم که واقعا مشکلاند. مثل عقب افتادن اجاره، داشتن کودک یا همسر یا پدر و مادر مریض، نخواندن دخل و خرج زندگی. و اگر مذهبی باشی مهمتر از اینها باید فکر و ذکرت عاقبتبخیری در وقت ممات باشه.
ولی زمانی با حوادثی روبهرو میشویم که با اینکه مسئله و مشکلاند، در نهایت در بدترین حالت چیز زیادی از دست انسان نمیرود و سود کلانی هم برای انسان ندارد. یعنی به قول معروف حرص و جوشی که برایش میخوری، با حل شدن یا نشدن مسئله و مشکل، در دو کفه ترازو مساوی نیستند. پس بهتر است دنبال حلشان بود ولی آنها را جدی نگرفت.
در واقع دوست عزیز، بهت میگم حرص الکی نخور.
دلیل: تجربه من، یک دوست ویرگولی.
---
ماجرا و تجربه من



در ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، در همان سالهایی که بارندگی خوب بود، به یکباره باران شدیدی در روستای ما بارید. حقیقتش در میان خانه ما جوی آب عمومی قرار داره که مردم در سالهایی که آب زیاد است از آنجا سهمیه آبشان را میبرند و محل عبور آب مردم است.
خلاصه اینکه باران شدید شد ولی نه به آن حدی که سیل راه بیفتد. ولی چون روستا در پایین کوه و در کوهپایه قرار دارد مقداری آب از سمت بالا به طرف جایی که خانه ما قرار دارد آمد. متاسفانه آن شب جلوی ورودی آب به خانه ما با چوب و شاخه درختان بسته بود چون حیواناتی مثل سگ و حتی شغال و گرگ نتوانند به خانه وارد شوند.
هر آنچه بود، من هم چکمه آن شب نداشتم. به یکباره دیدیم اهالی روستا به درب خانه ما آمدند و گفتند چرا مسیر آب را باز نمیکنی تا سیلاب راه باز کند و برود؟ حقیقتش تنبلی آمد و چکمه هم نداشتم وارد آب شوم و چوبها را از داخل آب بردارم. مقداری با مردم جر و بحثمان شد تا اینکه بحث بالا گرفت و بزرگترهای روستا آمدند و چوبها برداشتند، نرده میلگردی ورودی آب هم را برداشتند تا به قول خودشان سیلاب ادعایی رد شود.
خلاصه آن شب اشتباه از من بود که راه آب را باز نکردم تا آب بیاید و برود. و باید این را قبول میکردم که این جوی آب مال عموم است و من نباید از عبور آب جلوگیری میکردم.
به هر صورت آن شب از شدت سردرد کمی توانستم بخوابم و فقط آهنگ و نوحه غمگین گوش کردم. فردا شب که شد من تنها در خانه خوابیدم. صبح که شد روبهرویم یک دیوار خراب بود و خانهای که بیحفاظ شده بود. مشخص بود دیوار را نه سیل بلکه اهالی خراب کردند.
البته آنها با یک حیله رفته بودند و آب قنات نزدیک کوه را به طرف خانه ما برگردانده بودند که فشارآب زیادی داشت تا تخریب دیوار گردن سیل خودساخته بیفتد.
یک دو روز در شوک گذشت. هر چه به روستاییان گفتم چرا دیوار را تخریب کردید، گفتند کار ما نبوده و سیل مقصر تمام ماجراست. البته پاسگاه پلیس به دلیل نبودن شاهد شکایت ما را بیفایده میدانست.
روز بعد هم با مردم مجدداً دعوا شد. چند روز دندان روی جگر گذاشتن را تجربه کردیم تا ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹. پدر و برادرهایم که از تهران آمده بودند قصد کردند دیوار را دوباره بالا ببریم ولی باز مخالفت روستاییان کار را خراب کردند. میگفتند چون خانه شما در مسیر سیلاب قرار دارد باید از وسط تخریب شود تا راه رفتوآمد ما باز شود.
یعنی اینکه ۶ متر از وسط خانه ما راه شود. ما یک راه در کنار خانه داریم، آن وسط هم یک راه جدید به بهرهبرداری برسد. خیر سرشان!
خلاصه مأمور پاسگاه که آمد گفت این دعوای شما بلاتکلیف است. با اینکه ما سند تکبرگ ششدانگ داریم، باید خود را علاف دادگاه کنیم تا بتوانیم دیوار خودمان را دیوار کنیم.
خلاصه دیوار را رها کردیم که خراب بماند تا خدا چه بخواهد. فردا به دادگاه شهرستان رفتم. از دست چهار نفر از کسانی که بیشتر مظنون بودم و معرکه شب قبل را پشت دیوار انداختند شاکی شدم.
خلاصه بعد از کلی رفتوآمد، گرفتن وکیل و مرور کردن کل قوانین مدنی و کیفری از طریق اینترنت، بعد از یک ماه منع تعقیب آن چهار نفر آمد و ما ماندیم باز با یک دیوار که چه کنیم.
به هر صورت چاره را در این دیدم که برای اینکه حفاظ خانه احیا شود، فنس در جای تخریبشده دیوار بکشم. نه از پایین بلکه از وسط تخریب.
اواخر تیرماه بود که قید دادگاه و پاسگاه و قانون و اینها را زدیم. خانه را با پدرم و تعدادی از فامیلها مخفیانه دوباره احیا کردیم. این شد که شقالقمر کردیم: دیوار خانه خودمان را مخفیانه دیوار کردیم! دیواری که سند تکبرگ هم داشت. به خدا نوبرش بود.
---
نتیجه
خلاصه این ۳ ماه برای من پر بود از استرس رفتوآمد در دادگاه و سرچ قوانین در گوگل تا قانون به دست آوریم که دیوار بکشیم و حفاظ خانه شود.
اینجاست که میگویم این استرس ارزشش را نداشت. آن ۳ ماه پر از شوک، فکر کردن دائم به یک موضوع به حالت وسواسگونه و بیتوقف و در واقع نشخوار فکری بود. ولی اگر کمی فکرم را به کار میانداختم همان فنس را قبلاً زده بودم و دیوارم را زودتر داشتم. ولی شماعاقل تر از منید که جوش این مسائل رابزنید همین قضیه ۴ سال ادامه داشت.