نمیدانم چه بنویسم. مات و مبهوتم. هرچه مینویسم، حق مطلب ادا نمیشود. نه اینکه قحطی واژه باشد؛ برعکس، واژهها زیادند و من در آنها گم شدهام.






این عشق، از آن عشقهای کوچهبازاری نیست. عشق علیهالسلام است؛ پاک، معصوم، زلال، بدون هیچ لکهای، حتی خاکستری. وقتی میخواهم این عشق را تعریف کنم، واژههای دمدستی کفاف نمیدهند.
سامرا… اگرچه شاید برای بعضیها شهر خوبی نباشد، ولی خانهی امید من است. جایی که عشقم آنجاست. آری، عشق علیهالسلام، ولی نه در یک منطقهی جغرافیایی مشخص. سامرا نه اینکه در دل من باشداصلا خود دل من است.
حرم عسکرین یعنی جایی که دلم در آن دائم زندگی میکند؛ نه هرجایی که هستم. هرجا که نشستهام، هرجا که رفتهام، سامراست. باقی جاها غیر حرم عشق علیهالسلام برای من بی مفهوم وپوچ است
دستهایم توان نوشتن ندارند، ذهنم توان فکر کردن ندارد. دارم همینطور چیزی مینویسم…
خواهش می کنم، بس است. هیچ نمیتوانم بگویم. نامه عاشقانه نمیخواهم به عشق علیه السلام بنویسم، و اصلاً من کجا و عشق علیهالسلام کجا…
مرا با عشق آشنا کردی به زیباترین شکلش صداکردی
مرا غرق بوسه دعا کردی به مستی مدام مبتلاکردی
ازاین بی کسی جدا کردی دل تنگ مرا سامرا کردی
هیچ نگویم بهتر است.
فقط یک کلام، خلاصهی همهی حرفهایم:
عشق علیهالسلام
بنفسی انت و السلام
نامه تمام
.
.