
نانوایی شلوغ بود. آدمها به صف، مثل صفهای مدرسه، ایستاده بودند؛ فقط عجلو نظام نمیکردند.
پیرمردی داشت از گذشتههایش میگفت؛ اینکه ما گندم را خودمان آرد میکردیم، نان میپختیم و از چیزهایی حرف میزد که دیگر قدیمی شده بود. بعد گفت: «این نانها کیفیت ندارند، تا میخورم ترش میکنم.» واقعا از نان نانوایی دلِ خونی داشت.
یک نفر صف را ترک کرد و گفت: «صف مرا نگهدار.»
پیرمرد گفت: «حتماً.»
نانوا نانها را از تنور بیرون آورد تا یکبهیک مشتریها را راه بیندازد. نفر جلویی پیرمرد سطل ماستی خریده بود. مشتریها نانها را پشت سر هم میخریدند.
دو تا نان باقی مانده بود که یا باید پیرمرد میخرید یا آن نفر جلویی.
جوان آمد تا پولش را به نانوا بدهد و نان را بگیرد. پیرمرد مانع شد.
نفر جلویی گفت: «تو گفته بودی صف را نگه میداری، حالا چه شده؟»
پیرمرد گفت: «من عمرم را در صف گذراندم و تو خریدهای دیگرت را کردی، ولی من در این صف آنقدر ماندم که علف زیر پایم سبز شده.»
دعوا بالا گرفت. پیرمرد عصایش را بالا برد.
آن نفر جلویی که جوانکی بود، سطل ماست را به صورت پیرمرد پاشید و گفت:
«برو از همان نانهای قدیمی بخور.»