
یه خاطره از معلم شیمی اول دبیرستان تو ذهنم مونده. همون خاطره رو اگه حافظهم درست یاری کنه براتون مینویسم.
معلم میگفت:
یه دختر پولدار با یک ماشین لاکچری هر روز میرفت تو یه خیابون از پسری که گردو میفروخت گردو بخره. پسر که جاه و جلال دختر رو میبینه کُپ می کنه گردوهاشو میذاره در طبق اخلاص و رایگان تقدیم دختر خانوم میکنه.
چند روز همین جریان ادامه پیدا میکنه تا اینکه پسره فیلش یاد هندستون میکنه، فکر میکنه آره خبریه و دختره عاشق جمال نداشتهش شده. ولی خب ماجرا اینطور نبوده متاسفانه .
پسره یه ابراز علاقه میکنه و دختر ملاقه سرزنشو برمیداره میزنه تو سر پسر و میگه: مردهشور تو ر ُببرن، من اومده بودم گردو بخرم. دیدم تو رایگان تقدیم میکنی؟ اگر قراره ازدواجی باشه تو رو انتخاب نمیکنم. پسر پادشاه خواستگار مه!
و متاسفانه حالا پسره میمونه با تعدادی گردو که مجانا تو سبد کرده و تقدیم محضر معظم دختر شاهپریا کرده، و یک دنیا لجن تحقیر که پاشیده شده رو صورتش.و آرزوی خوشبختی برای بانو در جشن عروسیش با پسر پادشاه